هر وقت قرار بود مجموعهای از تلویزیون پخش شود و مسعود رسام و یار همیشگیاش بیژن بیرنگ در آن نقش داشته باشند، قند توی دلمان آب میشد برای زودتر دیدنش و برای با آن زندگی کردن. مجموعههایی که مسعود رسام دستاندرکارشان بود عین زندگی بودند، پر از شور و پر از آدمهایی که میشد با آنها همذاتپنداری کرد.
مسعود رسام متولد 1336 تهران، فارغالتحصیل کارگردانی از مدرسه عالی تلویزیون و سینما (دانشکده صدا و سیما) بود، یعنی تا همین هفته پیش، 52 سال عمر از خدا گرفته بود. او فعالیت هنریاش را سال 1358، یک سال بعد از انقلاب در تلویزیون با تهیهکنندگی و کارگردانی فیلمهای کوتاه، تئاتر و مجموعههای داستانی شروع کرد.
رسام در کنار بیژن بیرنگ، زوجی را تشکیل داده بودند که در تهیه برنامههای تلویزیونی در دهه60 و 70 از خلاقیت خود چنان بهره گرفتند که فیلمهایی که در مقام کارگردان و تهیهکننده ساختند، متفاوت شد از فیلمهای دیگری که از این رسانه پخش میشد و همه اینها، مدیون نگاه متفاوت و دیگرگونه آنها به موضوعات مختلف بود. تلاشی که بیاجر نماند و مجموعههایی که آنها ساختند به پرمخاطب ترین برنامهها تبدیل شدند. بیژن بیرنگ و مسعود رسام از دوران جوانی با هم آشنا بودند و نگاه و سلیقهای مشترک داشتند. نویسنده داستانها و طراح موقعیتها بیرنگ بود و رسام بیشتر به عنوان اجرا کننده در بخش کارگردانی حضور پیدا میکرد. یک همکاری منسجم که هیچگاه قطع نشد و برعکس خیلی از همکاریها در سینما یا هنر ایران، عمری طولانی هم داشت.
اوایل دهه 80 ، رسام و بیرنگ کمی از همکاریهای شبانه روزیشان فاصله گرفتند. رسام به تنهایی مجموعههای «بزرگمرد کوچک»، «مروارید سرخ» و «غیرمحرمانه» را کارگردانی کرد که البته هیچ یک از آنها آنطور که از کارهای رسام انتظار میرفت دیده نشدند و اعتبار بیشتری برای کارگردان همسران و خانه سبز کسب نکردند. او که قبل از این فیلمهای سینمایی «علی و غول جنگل» و «سیندرلا» را با همکاری بیرنگ ساخته بود، تصمیم داشت اولین فیلم سینمایی مستقلش را کارگردانی کند اما این فرصت پیش نیامد.
برنامه چاق و لاغر، دنیای شیرین دریا، دنیای شیرین، هاچین و واچین، محله بهداشت و... از جمله ساختههای این کارگردان و تهیهکننده در زمینه کودک و نوجوان است.
زندهیاد رسام، کارگردانی، تهیهکنندگی و نویسندگی فیلمها و سریالهایی نظیر غیرمحرمانه، مادر، بزرگ مرد کوچک، سریال مروارید سرخ، دریاییها، سیندرلا، تولدی دیگر، دنیای شیرین دریا، نوعی دیگر، سرزمین، قطار ابدی، دلبندم، سیب خنده، همسران، علی و غول جنگل، دو مرغابی در مه، ماموریت، منبع موثق، در خانه، هاچین و واچین، از نو بسازیم، محله بهداشت، محله برو بیا، برده رقصان، کیف، شازده کوچولو و ... را تجربه کرد؛ تجربهای که متاسفانه مجال گسترش نیافت، از بس که مرگ لعنتی برهمه چیز سایه میاندازد. رسام در تاریخ نهم آبان ماه 1388، در بیمارستان لاله تهران در پی بیماری سرطان خون درگذشت.
همسرانی مثل همه همسران
«همسران»، اوایل دهه 70 از شبکه 2 پخش میشد و ماجرای دو زوج را روایت میکرد که در یک ساختمان زندگی میکردند و خیلی با هم دوست بودند. زوج اصلی مهرانه مهینترابیدر نقش مهین و فردوس کاویانی در نقش کمال بودند. آنها چند سالی بود که با هم ازدواج کرده بودند و فرزندی نداشتند. زوج جوان همسایه آنها الهام پاوهنژاد در نقش و فرهاد جم در نقش علی بودند. تازه ازدواج کرده بودند و پختگیهای آن زوج دیگر را نداشتند. در این دو خانواده، مدام اتفاقهایی رخ میداد که هر 4 نفر را درگیر خودش میکرد.
«همسران» از ساختار و داستانهای خیلی پیچیدهای برخوردار نبود. هر کدام از قسمتهای مجموعه به قسمتهای قبل و بعد از خود ربط داشتند اما در عین حال مستقل بودند و هر بار ما را با داستانی تازه مواجه میکردند. کمال و مهین برای خیلی از ما شخصیتهایی دوستداشتنی بودند، چون در طول روز با آدمهایی که مشابه آنها باشند برخورد داشتیم و شاید خودمان هم یکی از آنها بودیم. مهین زنی بود خانهدار، از طبقه متوسط. زنی که در عین اینکه کارهای خانه را انجام میداد، دلیلی جز ظرف شستن و غذا پختن و رفت و روب برای زندگی داشت. او هم مثل تمام زنان دیگر که زندگی زناشویی را تجربه میکنند دچار مشکلاتی میشد، مشکلات روزمرهای که هر خانواده ایرانی با آن درگیر است اما عکس خیلی از مجموعههای دیگر که در داستان گره ایجاد میکنند و خیلی راحت و بدون کوچکترین زحمتی گره آن را باز میکنند، مهین به مشکلاتش عمیق فکر میکرد، درباره آنها حرف میزد و به فکر چاره بود. برای همین مهین و کمال بدون بچه زندگی خوبیبا هم داشتند.
اما فردوس کاویانی در نقش کمال، آدمی عادی بود که زندگی ساده و شغل معمولی را تجربه میکرد. او آدمی بود که به وقتش عصبانی میشد و به وقتش بر عصبانیت خود غلبه میکرد.
همسران، در کارنامه کاری زندهیاد مسعود رسام و بیژن بیرنگ یک اوج محسوب میشود، یک موفقیت چشمگیر. اوجی که یک شبه به دست نیامد بلکه چند سال قبل، بارقههایش در محله بهداشت و محله برو بیا که برای کودکان ونوجوانان ساخته شده بود، خود را نشان داد.
به سبزی خانه
خانه سبز چهارشنبهشبها از شبکه 2 پخش میشد. این مجموعه الان پررنگتر از هر سریالی در ذهنمان زنده شده؛ آدمهای دوستداشتنیاش از یادمان نمیرود و بخصوص ترانه تیتراژ آغازین و پایانی مجموعه را فراموش نمیکنیم: «سبز سبزم ریشه دارم/ من درختی استوارم /سبز سبزم ریشه دارم / در زمستان هم بهارم/ شور و عشق و شادیم را/ از خدایم هدیه دارم /هرچه هستم هرچه باشم/ چشمهام، پاکم، زلالم
سبد سبد ستاره / از آسمون میباره/ تو قلب پاک گلدون/ بهار خونه داره/ بیا بیا دوباره / چشام به انتظاره/ بارون داره میباره / بوی تو رو میاره...»
آدمهای خانه سبز و ماجراهایشان به نسبت سریال همسران بیشتر بودند و شوخ و شنگتر. در این خانه زن و شوهری (مهرانه مهینترابی و خسرو شکیبایی) محور اصلی داستان هستند که در ابتدای سریال، پسرشان (رامبد جوان) در سن 19 18 سالگی ازدواج میکند و همسر جوان 45 کیلوییاش هم آتنه فقیهنصیری است. آنها به طبقه بالا میروند تا زندگی مشترکشان را شروع کنند. در طبقه پایین این خانه، پدربزرگ و مادربزرگ ساکنند (داریوش اسدزاده و حمیده خیرآبادی) و طبقه کناری خواهر مرد خانواده (اکرم محمدی) با پسر کوچکش زندگی میکند که شوهرش را از دست داده.
مسائلی مثل عدم سختگیری نسبت به جوانان در ازدواج، احترام به بزرگترها، توجه به روح خانوادههای ایرانی و حضور پدر بزرگها و مادربزرگها، پذیرش خواست کوچکترها، قهر و آشتیهای زن و شوهر و... در یک فضای صمیمی و ملموس در این مجموعه طوری بیان میشد که حالت شعاری نداشت و میتوانست پایان تلخی نداشته باشد و حتی گاه پایان کلیشهایاش را برای مخاطب قابل قبول کند. خانه سبز با خسرو شکیبایی که در مجموعه رضا صباحی نام داشت، معنای دیگری پیدا میکرد. جوری که با خود فکر میکنید هر بازیگر دیگری به جای او این نقش را بازی میکرد، خانهسبز، خانه سبز نمیشد؛ شاید خانهای میشد نارنجی یا قرمز! خسرو شکیبایی در این سریال با نقشش یکی شده بود. هنوز دیالوگهایی که او با صدای زنگ دارش در این مجموعه گفته، توی گوشتان هست، این طور نیست؟
فاطمه شاهچراغی