اگر پسر باشید و تجربه گذراندن دوران سربازی داشته باشید. احتمالا متوجه فرق بین گذراندن 24 ساعت در داخل و خارج از پادگان شدهاید. اگر سربازی هم نرفتهاید احتمالا فرق بین نیمه دوم و اول سال را حس کردهاید.
تابستان و 3 ماه تعطیلاتش مثل برق و باد میگذرند، اما نیمه دوم سال که پاییز و زمستان باشد، آدم را جان به لب میکنند تا تمام شوند و با تمام شدنشان تعطیلات عید شروع شود.
نمیدانم اسم این تفات را چه چیزی میشود گذاشت، اما میدانم که تا دلتان بخواهد بین گذشتن روزها با هم تفاوت وجود دارد. تفاوتی که به موقعیت ما بستگی دارد.
چند سال پیش یادم هست که یکی از آدمهای میانسالی که تازه به سن 40 سالگی رسیده بود جمله جالبی گفت، جملهای که آن وقتها نمیدانستم چه معنا و مفهومی دارد، اما حالا انگار تازه دارم آن را درک میکنم.
او میگفت عمر آدم به دونیمه تبدیل میشود نیمه اول قبل از 30 سالگی است و نیمه دوم بعد از 30 سالگی.در نیمه اول گذر روزها کند است و خیلی طول میکشد تا 365 روز بگذرد، اما در نیمه دوم تا چشم به هم میزنی میبینی یک سال گذشته است.
آن وقتها یادم هست که این حرف را جدی نگرفتم، اما هرچه به 30 سالگی نزدیکتر میشوم این تفاوت را تازه میفهمم.
چند وقت پیش هم همین حرفها را در جمعی دوستانه گفتم و دیدم که همه دارند آن را تایید میکنند، دوستانی که حالا همه نزدیک به مرز 30 سالگی شدهاند. باورش شاید سخت باشد، اما انگار واقعیت دارد. درست مثل یک سر بالایی و سرازیری بعد از آن است. یعنی تا بالا بروی کمی طول میکشد، اما سرازیر که میشوی در یک چشم به هم زدن به پایان راه میرسی.
برای خیلیها 30 سالگی همین وضعیت را دارد، همین که به این سن میرسی شتاب روزها بیشتر میشود، انگار که فرصت تو هم هی کمتر و کمتر میشود. شاید باید قدر این روزهایی را که در آن هستیم بدانیم، روزهایی که فکر میکنیم به کندی میگذرند. قدرشان را که ندانیم و بگذرند دیگر نهتنها برنمیگردند بلکه شتاب روزهای مانده هم برای سپری شدن بیشتر میشود.