ناشناختهها هم ناشناخته میمانند که خود ما هم ندیده و نشنیدهایم از آن. اما خود سفر چیزی دارد که گاهی از مقصدش مهمتر است. هر جا میخواهد باشد، جاده که دارد! همان جاده میتواند بشود مقصدی برای سفر شما. بینگرانی از همه آمارهای کشتهشدگان در جادههای ایران (که ساعت میزند) بیواهمه از تمام سقوطهای هواپیماها و این تازگیها بیترس از خارج شدن هر قطاری از هر ریلی. جاده غمی دارد که دوست داشتنی است.
غم نیست. مثل آهنگی است که تند است اما غم دارد! متناقض است. میشود، با همین دلخوشیهای ناگهان، شادمانیهای بیسبب ساخت. بیسبب اما ماندنی. همین لحظههای فراری که خاطرهای میشوند از روزی، هفتهای و سالهای بعد با به خاطر آوردنش، یک «یادش بخیر» روی لبهایمان نقش میبندد. خوبی این سفرهای ناگهانی یکیاش این است که نه دل نگران آدمهای احتمالی منتظر شهر مقصدت هستی و نه هیچ وسیلهای میخواهی که مضطرب نداشتنش باشی و اصلا هیچ ابزاری نمیخواهی.
این نوع سفرها دل میخواهد و همت. بلند شوی بی هوا بزنی به جاده. دل خوش کنی به موسیقی نرم و آرامی که خودت انتخاب کردهای؛ نه اصلا موسیقی تند و شادی که گذاشتیاش توی پخش ماشین تا احساس کنی جاده با آهنگ تو پیش میرود.
خط های سفید جاده دیگر مقطع نیستند. خط ممتد سفیدی میشوند که انگار قرار است تو را به جایی وصل کنند، اما کجا؟ به تابلوهای سبز جاده که نگاه میکنی شهر و عددها بی معنی میشوند. سفر یعنی همین. رفتن بیهیچ مقصدی.