اختلال در مترو

رضا رفیع - اپیزود اول: مثل چک برگشتی، دارم از سر کار برمی‌گردم. از صبح، سر کار بودم. برای راحت و سریع رسیدن به مقصد، سوار قطار شهری معروف به مترو می‌شوم. واگنی که طبق تقدیر الهی مقابل من قرار می‌گیرد، چنان تا خرخره لبریز از جمعیت ام‌پی‌تری شده است که بعید می‌بینم با تمام وجود جا شوم و احتمالش هست که بخشی از وجود مبارک بیرون بماند.
کد خبر: ۲۹۲۰۲۹

با این وجود، به خاطر برخی فشارهای خارجی و جنبی به سمت داخل واگن به زور هدایت می‌شوم. ان‌شاءالله خداوند همه را هدایت نماید. بی‌خود نگفتند که: «تو پای به راه در نه و هیچ مپرس/ خود راه بگویدت که چون باید رفت»

اپیزود دوم: برای چندمین بار در طول حیات بشری‌ام، احساسات عمیق یک لوح فشرده یا ماهی ساردین داخل کنسرو را با تمام وجود ناقابل خود حس و بلکه لمس می‌کنم. هر لحظه خطر انفجار وجود دارد. انفجار واگن از جمعیت اضافه بر حد استاندارد واگن. خلقم تنگی می‌کند و نفسم سنگینی. انگار که زبانم لال بختک بر رویم افتاده. یادی از فشار قبر می‌کنم و خودم را به اتفاق خانواده به آرامش دعوت می‌کنم. فقط به یکی از حاضران فشرده در واگن تقاضای عاجزانه می‌کنم که: «بی‌زحمت، فقط به من بگویید که پای چپم که خواب رفته، کجا هست؟.»

اپیزود سوم: لحظه موعود فرا می‌رسد. به ایستگاه مورد نظر رسیده‌ام. سخت‌تر و پیچیده‌تراز نفوذ در مواضع دشمن فرضی، هسته اصلی جمعیت داخل واگن را می‌شکافم و با تمام وجود به حوالی در خروجی واگن نزدیک می‌شوم که اتفاقا در ورودی هم هست. قطار می‌ایستد و با حرکتی صدادار، درهای قطار باز می‌شود. جمعیت عظیمی در بیرون قطار به حالت کمین، منتظر ورود سریع‌السیر به داخل واگن است. تقابل خارجیان و داخلیان دیدنی است. تبلیغات مکتوب مترو بر سر در واگن‌های قطار مترو از مردم می‌خواهد که همیشه بگذارند اول مسافران داخل قطار پیاده شوند، سپس آنها داخل قطار شوند. اما ظاهرا بعضی‌ها این قضیه را جدی نگرفته‌اند و ساز مخالف خودشان را می‌زنند. اینجا تنها دری است در ایران که وقتی مردم به آن می‌رسند، یکی دو ساعت تعارف نمی‌کنند که اول شما بفرمایید.... اینجا به زبان حال می‌گویند: نامردم اگر اول شما بفرمایید!

اپیزود چهارم: لدی الخروج با نفر روبه‌رویی‌ام که قصد دخول در واگن را دارد، فیس تو فیس می‌شوم؛ به نحوی که جهان‌بینی‌های ما با هم شاخ به شاخ می‌شود. با احساس این که شاید علاج کار، گفتمان باشد؛ از در گفتگو درمی‌آیم. می‌گویم: «پدر جان، چرا کنار نمی‌روی تا خارج شوم؟.» با قیافه‌ای حق به جانب می‌گوید: «اگر راست می‌گویی، چرا خودت کنار نمی‌روی تا داخل شوم؟.»

لبخند می‌زنم و می‌گویم: کاش دولت کمک بیشتری به شرکت مترو می‌کرد تا این جوری ما با همدیگر شاخ به شاخ نشویم.

اپیزود آخر: درهای قطار بسته می‌شود؛ قطار می‌رود. ایستگاه شریف می‌ماند با 2 نفر که ماستخور هم را چسبیده‌اند و دارند همدیگر را به طرزی صمیمانه به مناظره دعوت می‌کنند. یاد قیصر امین‌پور عزیز به خیر که می‌گفت: «قطار می‌رود / تو می‌روی / تمام ایستگاه می‌رود / و من چقدر ساده‌ام / که سال‌های سال / در انتظار تو / کنار این قطار رفته، ایستاده‌ام / و همچنان / به نرده‌های ایستگاه رفته /تکیه داده‌ام.» پس چرا به ما که رسید، فقط قطار رفت؟....! بلیتش که دست من بود!

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها