آن روز اما شوهرش خیلی ساکت بود؛ پیرمرد طبیعت دوستی که از عکاس ما میخواست عکسهای خوبی از همسرش بگیرد. آن روز فرصتی هم دست داد تا با آقای ابوالحسنی، گپی پدرانه بزنم تا به من بگوید زیاد کتاب بخوانم، زیاد بنویسم تا دانا شوم و نگاهم به دنیا عوض شود.
میدانستم خانم ملاح از کودکی دوستدار طبیعت بوده، این را میدانستم که تمام جوانیاش را وقف پژوهشهای زیستمحیطی کرده، از این هم خبر داشتم که حالا با بیش از 90 سال عمر هنوز هم دلنگران محیط زیست است و به جای جای ایران و جهان سفر میکند تا حال و روز طبیعت کشورها را از نزدیک ببیند. مطمئن بودم که شوهر چنین زنی هم حتما مثل خودش است، ولی آقای ابوالحسنی چیزی نمیگفت تا سرانجام فهمیدم او هم تمام عمرش را صرف نگارش مقالههای زیست محیطی کرده و برای نامآور شدن همسرش سالهاست که بیچشمداشت خانهاش را در اختیار جمعیت زنان مبارزه با آلودگی محیط زیست گذاشته است.
اما او دیگر در میان ما نیست، دیروز صبح جمعی از دوستداران طبیعت خبر دادند که این پیرترین مرد فعال محیط زیست کشور، دار دنیا را وداع گفته است.
خبر، خیلی تکاندهنده بود، اما در عین حال در خود نشانی از مرگ متفاوت دوستداران طبیعت داشت. خانواده ابوالحسنی میخواهند به جای برگزاری چند مراسم پرخرج و دست و پاگیر روزی دور هم جمع شوند و به یاد او که حالا دستش از دنیا کوتاه شده جایی در اطراف تهران درخت بکارند.
نمیدانم شاید سبز کردن زمین به جای تولید زبالههایی که از مراسم عزاداری به وجود میآید، وصیت خود او بوده، ولی هر چه هست درختکاری برای او حرکتی سمبلیک است تا نشان دهد که جسد انسان به جای به زحمت انداختن دیگران میتواند ققنوسی شود که با از بین رفتنش موجودی تازه خلق کند و درختی بنشاند.
نمیدانم شاید روزی که این دوستدار پیر طبیعت به دنیا آمده کسی به یمن میلادش درختی کاشته و حالا که از دنیا میرود نیز برخی به یادش درخت میکارند تا ثابت کنند که مرگ یک انسان سبزاندیش نیز نه اتفاقی سیاه که رویدادی سبز است.