ایادی: غروب پاییزه، دلم غمانگیزه، چشم فلک نمنم، اشکاشو میریزه.
پاییز: چته صدات رو انداختی سرت؟ غروب من مگه چشه؟ یه غروبه مثل همه غروبهای دیگه. مثل غروب تابستون، بهار، زمستون. واسه چی الکی حرف درمییاری؟
ایادی: برو بابا! آدم میخواد دق کنه، فرقی نداره؟
پاییز: شما عزیزم مشکلت جای دیگه است، الکی میخوای بندازی گردن ما! تو هم اولین نفر نیستی ها! صد قرنه همین بساط سر من بدبخت پیاده میشه. هر کی یه بدبختی گوشه زندگیاش داشته باشه، میاندازه گردن من بیچاره. من نمیدونم آخه چه هیزم تری به آدمیزاد فروختم که این جوری برام قصه میسازند؟
ایادی: تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها، بله!
پاییز: برو بابا، چیزکی چیه؟ منم یه فصلیام مثل فصلهای دیگه! آخه چمه؟
ایادی: چهات نیست؟ با اون برگهای نارنجی کف پیادهرو و نسیم سرد خزانی و بارون نمنماش.
پاییز: خب کی گفته اینها غمانگیزه؟
ایادی: غمانگیز نیست اشکانگیزه... هاااای غروب پاییزه... .
پاییز: صبر کن ببینم، جدی میگم، آخه اینها کجاش غمناکه؟ اینها که کلی هم قشنگند!
ایادی: آره خب، موجود سادیستی مثل تو باید هم به اون همه جنازه برگ درخت که میریزه زیر پات بگه قشنگ!
پاییز: عجب گرفتاری شدیم ها! بابا خب من چیکار کنم؟ این جبر طبیعته. حالا من چی کار کنم که این جنازهها مونده روی دست من و به نام من قرعه خورده؟
ایادی: من نمیدونم آقا، آآآآآآی غروب پاییزه... .
پاییز: باز میگه! داداش نکنه عاشق، ماشق شدی، حالت خوب نیست الکی میندازی گردن ما؟
ایادی: کی ؟ من؟ 100 سال! این وصلهها چیه به آدم میچسبونی فصل حسابی؟
پاییز: ای بابا، نه که میگن من بهار عاشقان هستم... .
ایادی: اوووووووووووووغ!
پاییز: اه، خجالت بکش. این کارها چیه میکنی؟ تو قورباغه هم نمیشی، چه برسه به عاشق.
ایادی: در واقع آدم قورباغه بشه بهتره... آره داداش!
پاییز: ببین! تو که روزنامهنگاری، تو که ایادی مشت بر دهان خورده هستی، تو که شهرتت همه دنیا رو گرفته، همین تو، شخصیت مهم جهانی، تو که دیگه نباید از این حرفها بزنی... نباید بگی پاییز غمانگیزه و اشکانگیزه و دردانگیزه... .
ایادی: چرا؟
پاییز: چون تو آدم باسوادی هستی. مگه نشنیدی؟ کلی روانشناس و کارشناس نشستند و تحقیق کردند، دیدند غمگین شدن آدمها هیچ ربطی به من بیچاره نداره. فقط چون روزها کوتاهتر میشه، آدمها احساس سرخوردگی و افسردگی میکنند. تو که زودتر از همه باید از این چیزها خبر داشته باشی. آخه آدم به این تیزی، به این کار درستی میشه از نتایج تحقیق به این مهمی بیخبر باشه؟ من که باورم نمیشه... .
ایادی: البته من خودم اینو میدونستم ها... .
پاییز: آهاااان! دیدی! منم گفتم کسی مثل تو که ایادی مشت بر دهان خوردهای امکان نداره از چنین چیزی خبر نداشته باشه. خب حالا پسر خوب، چرا میگی پاییز غمانگیزه؟
ایادی: خب... راستش... من... خب... .
پاییز: نه دیگه نشد! از تو بعیده که بیدلیل و مدرک حرف بزنی. جدی میگم، نه که بخوام ازت تعریف کنم یا جلوی روت بگم ها! نه همیشه گفتم... هر جا نشستم گفتم که این ایادی کارش درسته.
ایادی: آره خب، این چیزیه که همه میگن، میدونی!
پاییز: اوهوم!
ایادی: یعنی میخوای بگی فقط به خاطر این که روزها کوتاه میشه، آدمها این جوری دپ میزنند؟ یعنی این افسردگی هیچ ربطی به برگریزون و بارون و این جور چیزها نداره؟
پاییز: نه به جون تو!
ایادی: عجب، عجب... .
پاییز: تازه تو که میدونی، من کلی کشته مرده دارم. کلی آدم هستند که عاااااااشق مناند.
ایادی: خب اونها آدمهاییاند که اتفاقا تو رو به خاطر همین غم و اندوه دوست دارند دیگه!
پاییز: نه دیگه! ایادی جان، باز که داری خارج میزنی. اونها من رو به خاطر زیبایی هام دوست دارند.
ایادی: آره خب... .
پاییز: حالا دیدی؟ دیدی که افسردگی هیچ ربطی به من نداره عزیزم؟ دیدی که من اتفاقا خیلی هم فصل اکتیو و منحصر به فردی هستم؟
ایادی: اوهوم!
پاییز: آفرین پسر خوب، بارکالله! چه ایادی مشت بر دهان خوردهای دارم من، گوگولی مگولی... .
ایادی: آره، واقعا حرفت رو قبول کردم. راست میگی، اما خب، باز هم، هاااااای غروب پاییزه... .