از دوستانناشناس و به قول خودش خواهرانش هانیه، بهناز، شیما و خواهری که اسمش را ننوشته بود و برادرش محمد تشکر کرده و گفته: ...« راستی یک کتاب شعر از رهی معیری خریدم به نام « دیوان کابل» که در کنار درسم گاهگداری آن را هم میخوانم. ناگفته نماند که مقالات شمس تبریزی و کتابهای جبران خلیل جبران را خواندهام. اینجا چند دوست خوب پیدا کردهام که یکی از آنها دکتر است و راجع به مسائل خودم با او صحبت میکنم. البته مریضیهایم بدتر شدند که بهتر نشدهاند، اما عیبی ندارد، ما هم خدایی داریم. شاید خواست خدا بوده که من مریض باشم و به یقین حکمتی درون آن خفته است. اگر مریضیهایم را میگفتم، احتمالا معاف شده بودم، اما من نیازی به خانه، معافی و از این چیزها ندارم. دیگر قرصهای اعصابم را نمیخورم چون وقتی حالم بد میشود و دلم میگیرد، نامههای شما را میخوانم و عین باتریای که شارژ شده، با خواندن نامهها دوباره باامید به زندگی برمیگردم... خدا همیشه مرا دوست دارد، چرا؟ چون اگر دوست نداشت آن روز روزنامه را جلوی من نمیگذاشت و فکر نامه نوشتن را در سر من نمیانداخت تا امیدوار شوم. آیهالکرسی و معراج را دوست دارم که بیشتر اوقات میخوانم و کلی بهم انرژی میدهد تا کاکتوس وجودم دوباره جان بگیرد و خنده روی لبهایم بنشیند! خندههایی که بعد از نامههای شما، از سر شادی است. در کنکور 89 مرا میبینید که وارد دانشگاه شدهام و روی عدهای از آدمها را کم کردهام. چون همه خواهرانم به من امید دادند. شدهام یک آدم مثبتاندیش و روشن فکر و آینده نگر. وای...! چقدر تغییر و تحول در من انجام شده. با خودم عهد بستهام دیگر غم را فراموش کنم و همه اینها فقط و فقط به خاطر نامههای شما و صحبت با دکتر و دوستانم است. از همه شما تشکر میکنم. برای همه نسل سومیها دعا میکنم که خوب خوب باشند.» این شعر را هم امید در آخر نامهاش برای مان نوشته است:
«آدمک آخر دنیاست بخند
آدمک مرگ همین جاست بخند
دست خطی که تو را عاشق کرد
شوخی کاغذی ماست بخند
آدمک بچه نشی گریه کنی
کل دنیا چو روِیاست بخند
آن خدایی که بزرگش دانی
به خدا مثل تو تنهاست، بخند.»