حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
فرشید خانی که میخواهی 30 صفحه برای ما بنویسی، الوعده وفا. بنویس ببینم واقعا و انصافا 30 صفحه میشود یا نه. ما را از تعداد صفحات میترسانی؟ ما اگر از نامه بلند میترسیدیم، در مجلس کافه کاغذی حرکات موزون از نوع شلنگ تخته نمیانداختیم. ما منتظریم داداش!
«همه تو اتوبوس به من میخندن، میدونی چرا؟ چون اگه تو هم ساعت 30/6 صبح یکی رو ببینی که داره تو اتوبوس روزنامه میخونه و هرهر میخنده، بهش شک میکنی»!!! زهره خانم شیرعلیپور، دخترم، این کارها را نکن. البته ما هم همیشه بعد از خواندن ایمیلهای تو و لطیفههایت کلی پشت مانیتور غش و ریسه میرویم با این تفاوت که اطرافیان چیزی درباره دیوانگی ما نمیپرسند، چون اصولا به دیدن چنین صحنههایی از ما عادت دارند. شاید هم به خاطر همان مثل معروف «چو دانی و پرسی سوالت خطا است» چیزی نمیپرسند. خودشان میدانند به طور کلی ما مخمان کمی تاب و سرسره بر میدارد، هر چند این تاب و سرسره خیلی به درد وروجک نمیخورد. فکرش را بکن، اگر به درد میخورد چه به روزگار ما میآمد همی! بگذریم. دختر جان از ما به تو نصیحت، به طور کلی موضوع مورد نظر را بی خیال شو و بسپرش به دست زندگی. اگر قرار به درست شدن باشد، خودش درست میشود. حرص و جوش هم به خاطرش نخور. بیکاری؟ خلاصه این جوری... راستی حالا که حرف دیوانگی و این جور چیزها شد، این لطیفه را هم از زهره خانم بخوانید: «از روانپزشک پرسیدم: شما چه جوری متوجه میشین یه نفر روانیه و نیاز به بستری شدن داره ؟ گفت: ما وان حمام رو پر از آب میکنیم و یه قاشق چای خوری، یه فنجان، یه سطل جلوی روانی میذاریم و ازش میخواهیم وان رو خالی کنه. گفتم: خب آدم سالم سطل رو انتخاب میکنه چون بزرگتره. گفت: نه آدم سالم در پوش چاه وان رو برمیداره... شما دوست داری تختت زیر پنجره باشه ؟؟؟» ها ها ها...
عطارد جان! اینقدر به این استخوانهای زبان بسته کارد نزن. کلسیم کجا بود؟ چه خوب که کتابخوان شدی. از آنجایی که ما بهرغم میل باطنیمان حاضریم برای آدمهای کتابخوان در کافه مقادیر معتنابهی پارتی بازی کنیم، از این به بعد اسم تو را در لیست مشتریهای مهم کافه ثبت میکنیم. به شرط این که هر دفعه، گزارش کتابهای تازهای را که خواندهای بدهی. لازم به ذکر است این موضوع درباره باقی کسانی که به جمعیت رو به انقراض کتابخوانان بپیوندند نیز صدق میکند.
«شما به شغلت علاقهمندی؟ همیشه میخوای این کارو ادامه بدی؟ از سر اجبار به این کار رو آوردی یا عشق و علاقه؟ چون شغل شما یه کار انسانی و عاطفیه و آدمای مادی نمیتونن همچین کاری رودست بگیرن و آنقدر هم مخاطب داشته باشن.» سارام خانم اولا که چه عجب! دوما که بعله! ما اگر توی این دنیا یک چیز را غیر از کتاب، خواب، وروجک و البته سردبیر عزیز (ها ها ها)، دوست داشته باشیم، همانا کار روزنامهنگاری است و ادامهاش میدهیم تا وقتی که جان در بدن داریم! در ضمن به طور کلی ما اهل مجبور شدن نیستیم، مگر در مواقع خاص مثل همین حالا که گرفتار همنشینی با شترگاو شدهایم. بعد هم دخترم، روزهایی که گفتی حتما حتما از راه میرسند. روزهایی که به رنگ قلم تو است( !به به چه شعری گفتیم) ما هم مثل تو منتظر هستیم.
دیوونه جان! راستش ما هم دیگر داشتیم نگران میشدیم و به خودمان میگفتیم چه بلایی سرت آمده که هیچ خبری از تو نمیرسد ما را (نه خیر این هفته پاک شاعر شدیم رفت...)، بعد حدس زدیم که احتمالا آتش از گور این کنکور لعنتی بیرون میآید و همین بهانهای شد که تا میتوانیم سر کنکور نق بزنیم و لعن و نفرینش کنیم. خلاصه، در همین حال و احوال بودیم که مرسوله جدید شما رسید و ما دیدیم که بله، جنابعالی به خاطر نتیجه کنکور افسردگی گرفته بودی و خودت خبر نداشتی. اما هیچ غصهاش را نخور... چی؟ غصهاش را نمیخوری؟... آهان گفته بودی که غصه نمیخوری، یادم نبود. بگذریم. خدا را شکر که در همین رشته خفن هم قبول شدی. راستی فیزیک حالت جامد چه جور رشتهای است؟ یعنی آخرش چه میشوی؟ من که فکر کنم آخرش از مهندس شدن خیلی مهمتر باشد. چه خوب که تصمیم گرفتی سال بعد هم کنکور بدهی و البته همین رشته را هم بخوانی. خوب کاری میکنی بابا جان! فقط قول بده سال دیگر که کنکور دادی برای خودت نروی 3 ماه و 24 روز گم و گور شوی که ما اعصابش را نداریم.
علی آقا از قم، داداش؛ به قول خودت این اولین نامهای است که برای کافه کاغذی نوشتهای. پس از کجا میدانی که ما به آن جواب نمیدهیم؟ علی آقا نوشته: «میدانم که به نامهام جواب نمیدهید، به خاطر همین با خیال راحت کلی سرتان نق میزنم و گلایه میکنم...» ملاحظه فرمودید، بنز ما از ماتیزی بوق نداشت! داداش حالا تو این نامه را میفرستادی، یکی دو هفتهای صبر میکردی، بعد اگر میدیدی پیشبینیهایت به واقعیت پیوست، این جوری از خجالتمان در میآمدی. شاید هم اینها را نوشتهای که ما سر لج بیفتیم و حتما به نامهات جواب دهیم... برو... برو داداش ما خودمان آخر این کارها هستیم، به ما میگویند کافه ذغال فروش! به هر حال ما به نامهات جواب دادیم. بهتر است تو هم دست به کار شوی و یک نامه دیگر برایمان بفرستی. از ما گفتن بود.
تا بیشتر از این احوالاتمان چپ اندرقیچی نشده، برویم یک استکان چایی پیدا کنیم بخوریم. تا هفته بعد عزت همگی زیاد.
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....