مدتها گذشت فیل کوچولو بزرگ نشده بود. این بار دلش میخواست بزرگتر شود. دوباره پیش اردک پیر رفت و از او خواست محلولی به او بدهد تا دوباره بزرگ شود. ولی این بار اردک پیر گفت نمیتواند این کار را انجام دهد. فیل کوچولو ناراحت شد و گفت: «چرا؟ خودت من را کوچک کردی، خودت هم باید من را بزرگ کنی.»
اردک پیر گفت: «تو باید خوب فکر میکردی و همان موقع تصمیمت را میگرفتی. دیگر هیچ کاری نمیتوان کرد.»
فیل کوچولو غمگین شد و رفت. دوستان و همبازیهایش بزرگ شده بودند، ولی او کوچک مانده بود. روز بعد دوباره رفت پیش اردک و از او تقاضا کرد بزرگش کند. با هزار خواهش و تمنا، بالاخره اردک پیر قبول کرد ولی این بار فیل کوچولو بزرگ شد. آنقدر بزرگ شده بود که دیگر هیچ جا، جا نمیگرفت. از تمام دوستانش بزرگتر بود و از درختهای جنگل هم بزرگتر شده بود. هر قدمی که برمیداشت، تمام درختها میشکست و خلاصه تمام جنگل را خراب کرده بود. طوری شد که فیل کوچولو فقط میخوابید، بلند میشد و همانجا غذا میخورد. دیگر تبدیل شده بود به یک فیل افسرده. حیوانات جنگل جمع شدند و رفتند پیش اردک پیر و از او کمک خواستند تا فیل را به روز اولش برگرداند. اردک پیر رفت پیش فیل کوچولو و به او گفت: «حالا از این عمل چه نتیجهای گرفتی؟» فیل گفت: «اردک پیر من میخواهم خودم باشم و هیچ وقت دیگر آرزوی چیزهای دیگر را نمیکنم. نه میخواهم از حد خودم بزرگتر باشم و نه کوچکتر. دلم میخواهد رشد عادی خودم را داشته باشم.»
اردک گفت: «حالا اگر این برایت درسی شده، این محلول را بگیر و بخور.»فیل کوچولو شربت را خورد و به حالت عادی برگشت.
گلنوشا صحرانورد