خانه بر و بچه‌ها

سلام و علیک

کد خبر: ۲۹۱۶۸۵

گفتم در غیاب ایشان که بدانید من هم امیدوارم پاسخگوی قبلی بازگردد و دوباره صفحه بروبچ را خودش تنظیم و منتشر کند چون راستش با صحبتهای سردبیر و تورق شماره‌های قبلی و آشنایی با شکل و شمایل مباحث و نحوه پاسخگویی و نگاه پاسخگو برای جواب دادن به نوشته‌ها و سوالات، باید اعتراف کنم که او سطح توقع خوانندگان صفحه را با آشنایی و شناختش از داستان و شعر و گرافیک و قلم طنز و مباحث روانشناسی و خانوادگی و... خلاصه تجربیات و مطالعاتش، آنقدر بالا برده که پاسخگوی جدید این صفحه شدن، کاری‌ست کارستان( !بین خودمان بماند: من هم در این تورقها، خیلی جاها کلی خندیدم و گاهی از خنده، حتی اشکم هم درآمد)! اما به هر حال، پاسخگو عوض شده و پاسخگوی جدید امیدوار است نظراتتان را با او در میان بگذارید تا ببیند دوست دارید این تک صفحه بروبچ از این به بعد چطور باشد و چه راهی برای جذاب شدن آن به نظرتان می‌رسد بلکه با کمک یکدیگر صفحه‌ای منتشر کنیم خواندنی و چنان که می‌خواهید. پس منتظر نامه‌ها و نوشته‌های ارزشمندتان هستم.

پاسخگوی جدید

روزنه

ساعت 12 شبه و من فردا باید ساعت 5 بیدار و به سمت دانشگاه راهی شم اما بس که ذوق دارم خوابم نمی‌بره چون امشب بعد از کلی انتظار بالاخره چاپ شد. نه اشتباه نکنید. منظورم نامه خودم نیست بلکه نامه یه دوسته که حتی اسم واقعیش رو هم نمی‌دونم ولی مطالبش به اسم «شبزده عاشق» به چاپ می‌رسه. در جواب نامه‌ش که دوباره دلگرمم کرد باید بگم: کی گفته ما سراغت رو نگرفتیم؟ حالا که دوباره با اومدنت روزنه جدیدی از امید برام ایجاد کردی ازت خواهش می‌کنم دیگه ترکمون نکنی.

مهسی از کرج

خوش به حال شبزده عاشق که طرفدارانی این چنین دارد! ما هم امیدواریم ایشان همچنان روزنه امید این دوستان پر نور باشد.

شعرگونه

ای دو چشمت سبزه‌زاران/ گریه‌ات اشک بهاران/ می‌روم غمگین و نالان/ بهر من اشکی میفشان/ ای سراپا مهربانی/ ای نگاهت آسمانی/ شوق ماندن می‌فشانی.

ساحل 17 ساله از تهران

ساحل جان به نظر می‌رسد اگر ممارست و مطالعه را سرسری نگیری شاید چند سال بعد یکی از شاعران خوب باشی. کسی چه می‌داند؟!

جشن آسمانی

دلم می‌خواد که قلبم رو یه صفحه‌شو ورق بزنم/ به صفحه‌های قبلی‌اش یه چند باری سرک بزنم/ دلم می‌خواد ستاره‌ها، ماهمون رو دوره کنند/ دلم می‌خواد تو آسمون جشنی بزرگ برپا کنم.

الهام قربانی از اصفهان

نانوشته

من سالهای سال است که فراموش شده‌ام. گوشهای شنوای من مدتها پیش از بین رفته‌اند. چشمهایی که با دیدن جلوه من، از هیجان می‌درخشیدند، در کفن پوسیده‌اند. زبانهای گویای من هم آنقدر سنگین شده‌اند که کاری ازشان بر نمی‌آید. خب، از من چه انتظاری دارید؟ گوشها و چشمهای پوسیده و زبانهای سنگین، چگونه می‌توانند مرا زنده نگه دارند؟ من زمانی، اسطوره‌ای بی‌همتا بودم. اسطوره‌ای که در وصف نمی‌گنجید. آنچه در آن زمان همگان می‌دانستند! ولی اکنون هیچ چیز نیستم. خاطره‌ای محو و گنگ در ذهن سالمندان، چه چیز می‌تواند باشد؟ هنوز هم وقتی آنقدر خودم را فراموش می‌کنم که گم می‌شوم، زمزمه‌ای می‌شنوم که می‌گوید: اگر نوشته می‌شدی این چنین نبود. تو یک اسطوره نانوشته‌ای، و نانوشته‌ها هرگز نمی‌مانند.

آهای! آیا قلمی هست که از فراموش شدگان بنویسد؟

مسافر دنیای خواب

قطبهای متضاد

سایه تو و نشانه بودن آتش را باور کرده‌ام؛ و یخزدگی دستانم را. مثل قطبهای متضاد آهنربا از تو می‌گریزم و به سوی تو جذب می‌شوم! تردید پنجه‌هایش را در گلویم می‌فشارد. مبهوت مانده‌ام، همراه دو حفره سیال بی‌اعتنا به نام چشم. انگار وجودم را در خاموشی قالب زده‌اند. از درک متنفرم... از تعقل بیزارم... از افکارم... از پراکندگی‌شان. سکوت بی‌امان صدا را در گلویم می‌شکند. احساس می‌کنم در خودم گم شده‌ام. گاه میان مترسکها و گاه در زورقی شکسته جمع می‌شوم. حتی دسته‌های کاغذ هم به خط‌خط‌هایم نیشخند می‌زنند. فریاد ترس، سایه اضطراب، نقش محو حضور تو، هجوم کلاغها، قطبها به سوی هم جذب می‌شوند. مترسک می‌شکند، دریا چوبهای باقیمانده از قایق را در خود فرو می‌کشد. آتش، ورقها را نشانه می‌رود. بادبانهای شکسته‌اش همراه آرزوی رسیدن در میان امواج جا مانده. بوی تند کاغذ سوخته...! از مزرعه هیچ نمانده، جز مشتی کلاغ! راستی، کسی نفهمید جاذبه میانمان را کدام دیوار شکست؟

آیدا

درکم کن

خیلی موقعهاپیش میاد که دوست داری بری یه جایی که هیچ کسی اونجا نیست تا با خودت و دنیای جوونی‌ات خلوت کنی. حالا فکر کن یکی هی صدات کنه یا تلفنت زنگ بزنه. چه احساسی بهت دست می‌ده؟ قطعاً احساس خوبی نیست. تازه اگه یه کم هم غرغر کنی یا حرفی بزنی یه جوری بهت نگاه می‌کنن که کلاً از خلوت کردن با خودت و دنیات پشیمون می‌شی. می‌دونم خیلی کلیشه‌ای هست که بگم خواهش می‌کنم همدیگر رو درک کنین ولی نمی‌شه نگفت که لطفاً تو هر سنی هستین همدیگرو بفهمین و نذارین درک کردن حتی شبیه افسانه‌ها هم نباشه. تا یکی به هم ریخته است زود نگین طرف دیوونه است یا عاشق یا شاید هم یه عاشق دیوونه! اون فقط احتیاج داره به خودش بیاد.

بدون نام

دل شکسته

دلم رو انداختم دور. تعجب نکن. دارم جدی می‌گم. دیگه خسته‌م کرده بود. خیلی ساده و خوش‌باور بود. تا جایی که شکسته و پژمرده شده بود. دیگه خریداری نداشت. خواستم بدمش به سمساری، ازم نگرفت. گفت می‌خوام چیکار؟ خواستم بدمش کهنه‌فروش. بهم گفت: داداش من، باید یه چیزی روش بذاری و یه پول دستی بدی تا ازت بگیرمش. گفتم بذارمش رو طاقچه اتاقم. دیدم شده واسه‌م آینه دق، همه‌ش تو چشمه، همه‌ش داره خاطرات گذشته رو به یاد می‌یاره. دلم رو برداشتم و رفتم یه گوشه‌ای نشستم و شروع کردم به کندن زمین. با همین دستام داشتم می‌کندم. مخصوصاً خواستم با دست خالی زمین را بکنم که واقعاً باورم بشه دارم خاکش می‌کنم. زمین رو تند تند می‌کندم و اشک می‌ریختم. نمی‌دونم چرا. شاید می‌دونستم این آخرین باری هست که دارم گریه می‌کنم. وقتی به خودم اومدم دیدم یه چاله عمیق کنده‌م و دل شکسته و بیچارم داره منو نگاه می‌کنه. برداشتمش و در حالی که خیلی حرفا داشت پرتش کردم تو چاله. صدای ترک خوردنش رو شنیدم اما بی‌توجه بهش، تند تند روش خاک ریختم. اینقدر ریختم که دیگه اثری ازش باقی نموند.

حالا یه جورایی احساس خلاء می‌کنم اما می‌خوام تحمل کنم چون مطمئنم از اینکه شاهد شکسته شدن دلت باشی خیلی آسونتره.

سیاوش منصور (میثاق)

موعد جوانه زدن

همیشه نگاهت به آسمان بود. روزها در انتظار شب، شبها در انتظار طلوع ستارگان. غرق نگاه ستاره‌ها می‌شدی. در خیالت آنها را می‌چیدی و در بام چشمانت می‌گذاشتی. وقتی در جشنهایشان نورباران می‌شدی، سیاهی درونت را نمی‌دیدی و وقتی ابرها به آسمانت سرک می‌کشیدند خودخواهانه نسیم را نفرین می‌کردی. تو افسون ستاره‌ها شده بودی و در خیالت آنها را فقط برای خود می‌دیدی. غافل از اینکه شب هنگام، ستاره‌ها مهمان تمام بامها هستند. فریادهایم را نشنیدی و بی‌تابی ام را ندیدی. کاش لحظه‌ای زیر پاهایت را نگاه می‌کردی، آنگاه که من داشتم جوانه می‌زدم.

شبزده عاشق

فقط خوبی می‌ماند

ما آدما چشم داریم ولی همدیگه رو نمی‌بینیم. دست داریم ولی به هم کمک نمی‌کنیم. پا داریم ولی همدیگه رو همراهی نمی‌کنیم. دل داریم ولی همدردی نمی‌کنیم. گوش داریم ولی صدای کسی رو که احتیاج به کمک داره نمی‌شنویم! شنیدین این جمله تکراری رو که می‌گن فقط خوبی می‌مونه؟

مهتاب 17 ساله از اراک

بله،‌خیلی خوب است آدم بعضی وقتها به آن چیزهایی که دور و برش هست یک نگاه دقیقی بیندازد و به فکر خوبی کردن به دیگران باشد و بداند که واقعاً راست است که می‌گویند فقط خوبی از آدم می‌ماند.

بازی با کلمات

چقدر بده! تازگیها بازی با کلمات و اصطلاحات تبدیل به یه آنفولانزای نوع آ و تبدیل به اپیدمی شده. دروغ می‌گیم بعدش برچسب مصلحتی رو می‌چسبونیم بهش یا هر کاری خواستیم انجام می‌دیم اگه اشتباه بود می‌گیم انسان جایزالخطاست. بدتر اینکه تازگیها انسان واجب‌الخطا جایگزین آن شده! یا پشت سر یکی هر چی خواستیم می‌گیم بعدش هم می‌گیم غیبت نیست که صحبته!

مریم ادیبی از اصفهان

یاه‌یاه‌یاه! این را خوب آمدی. واقعاً هم ما چه آدمهایی هستیم که آنفلوآنزا می‌گیریم اونم از نوع خوکیش، مگه نه!؟

باغبان نگاه

کاش می‌شد نگفته‌ها رو معنی کرد. کاش می‌شد نشنیده‌ها رو هجی کرد. کاش می‌شد برای لحظه‌ای، دمی، شونه‌های گرمت رو بارونی کرد. کاش می‌شد وقتی دلم خیلی گرفت، رفت و تو باغ نگات باغبونی کرد.

ستاره دنباله‌دار

قهوه تلخ

امروز صبح 5 تا لیوان قهوه خوردم. شیشمی رو داشتم می‌خوردم که مامان از دستم گرفت و گفت چته دختر! می‌خوای چند سال دیگه ناراحتی قلبی بگیری قلبت از کار بیفته؟ بی‌اختیار از حرفش خنده‌م گرفت. تو دلم گفتم: پرنده قشنگم، کجای کاری؟ قلبم خیلی وقته که از کار افتاده. یه قلپ از قهوه رو خورد. از قیافه‌ش می‌شد فهمید که قهوه تلخ دوست نداره. بلند شدم که برم، گفت: دو سالی می‌شه که نه چایی با قند می‌خوری نه تو قهوه شکر می‌ریزی. حواسم بهت هست! تازگیهام که شکلات تلخ خوراکت شده. با خنده ادامه داد: واسه پیشگیری از مرض قنده ناقلا؟ برگشتم و گفتم: خوردن چیزای تلخ باعث می‌شه که به مزه‌ش عادت کنی، اون‌وقت دیگه تلخی زندگی زیاد اذیتت نمی‌کنه. نگام کرد و گفت: تلخی زندگی؟! به قول خودت: جوونای ما چرا این‌جوری شدن؟!

کاپیتان 9

این جوری هستند که اینجوری‌میشن دیگه!!!

آدم برفی

نشسته بود و به آب شدنش نگاه می‌کرد. دلش براش می‌سوخت. همراه هر قطره آبی که آب می‌شد اونم اشک می‌ریخت. حالا دیگه از خورشید بدش اومده بود. به دستاش نگاه می‌کرد. هنوز قرمز بودن و دل دل می‌کردن. آخه با هزار بدبختی آدم برفی‌ای که حالا داشت از دستش می‌داد رو درست کرده بود.

جوجه تیغی

جوجه تیغی عزیز، ایمیلهای دیگر تو را هم خواندم و انگار شما خیلی هم پرکار هستید که چندین و چند ایمیل را همزمان فرستاده‌اید. آفرین بر شما. باز هم برایمان بنویس که منتظریم.

سوال

می‌خواستم از «نرگس» بپرسم چرا کم کار شده؟ بعد هم تقلید آقای... از نوشته‌ت رو به دل نگیر. ما همه می‌خواهیم یاد بگیریم اما خودمون، با کمک دیگران، نه کپی‌برداری از نوشته‌های دیگران.

غزل شیدایی

من رو ببخش

اگه قرار باشه ظرف 24 ساعت، دنیا به پایان برسه، تموم خطهای تلفن و تالارهای گفت‌وگو و ایمیلها اشغال می‌شه! همه پر می‌شن از جمله‌های «از اینکه رنجوندمت پشیمونم، من رو ببخش.»

حمید رضا

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها