در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
دوستداران طبیعت و طبیعتگردی، به خاطر فیلمهایی که درباره گردشگری ساخته او را میشناسند. او مجری برنامههای «روز از نو»، «ایران جهانی در یک مرز» و «ورزش و گردش» است که از شبکههای 2، 4 و جامجم پخش میشود. او به شهادت ماشینهایی که بعد از فرسودگی فروخته، 2 میلیون کیلومتر سفر کرده و ناشناختههای ایران را شناخته است.
حدس بزنید او را کجا غافلگیر میکنیم؟ تلفن همراه هم چیز بدی است. بخصوص اگر روی صخره هم آنتن بدهد. او در حال پایین آمدن از کوه صخرهای سرانزا در ارتفاعات بین فیروزکوه و سمنان به خاطراتش فکر و بعد از پایین آمدن از کوه برای ما بازگو میکند.
دوست دارید اول خاطره تلخ را بگویید یا شیرین را؟
اول خاطره تلخ به ذهنم رسیده و همان را میگویم. یک بار مردم.
مردید؟ دور از جان. یعنی چه طور؟
از نظر پزشکی مرده بودم. رفته بودیم لار برای ماهیگیری. یکی از دوستان پشت رل نشست، اما نتوانست از رودخانه عبور کند. اگزوز ماشین سوراخ بود. آب جلوی اگزوز را گرفت. گاز ماشین وارد ماشین شد و من چون عقب نشسته بودم مرا گرفت. حالت بسیار عجیبی است. دیدم که دهنم شیرین و گس شد. فهمیدم که گاز ماشین است اما اعتنا نکردم. فقط کیسه خوابم را بالا گذاشتم که خیس نشود. کم کم بدون این که متوجه شوم گاز در من اثر کرد. حالت بسیار عجیبی بود. به زمانی رسیدم که دیگر نمیتوانستم آنها را صدا کنم. میدانستم دارم میمیرم. میدانستم میتوانم یک مشت به دوستانم بزنم یا شیشه را بشکنم اما میگفتم برای چه این کار را بکنم. حالم خوب است و دارم میمیرم و هیچ مانعی هم ندارد. دراز کشیدم و خودم را به نشئه دود سپردم. بعد چیزی نفهمیدم. دوستانم وقتی متوجه میشوند مرا به رودخانه میاندازند. آب یخ رودخانه باعث شد من برگردم. بعد مرا به ساحل بردند، اما چون فکم قفل کرده بود نمیتوانستند به من نفس مصنوعی بدهند. با پیچ گوشتی دندانهای جلویی مرا شکستند و یک فندک فلزی لای دندانهایم گذاشتند. آن فندک را هنوز دارم. به این میماند که با انبر له شده باشد. در این گیر و دار، تمام آنچه بعد از مرگ میگویند من دیدم. در آن تونل تاریک مکیده شدم که آخرش روشن بود. از ارتفاع 30 متری خودم را میدیدم که مردهام و بقیه برای زنده کردنم تلاش میکنند. بعد از این که به من نفس دادند، همه اینها محو شد و من برگشتم.
چه ماجرای نفسگیری! خاطره شیرینتان هم همینطور است؟
نه لطیفتر است. شیرینترین خاطره دیدن آرش پسرم بود. مسابقات جهانی والیبال بود و من به عنوان گزارشگر در ماموریت بودم. حتی وقت نداشتم به ایران برگردم چون باید بلافاصله به کشور دیگری میرفتم. در چند ساعتی که در فرودگاه مهرآباد به صورت ترانزیت حضور داشتیم، آرش را آوردند. مهماندارها و خلبانهایی که مرا میشناختند سریع بساط شیرینی را جور کردند و خاطره به یاد ماندنیای بود.
چه سالی بود؟
یادم نمیآید. چند سال قبل از انقلاب بود.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: