همنشینی در جهنم!

می‌گویند مار از پونه بدش می‌آید، دم لانه‌اش سبز می‌شود. واقعا چقدر این ضرب‌المثل قشنگ است. چقدر بجاست. چقدر من همذات‌پنداری می‌کنم با این ماره! چقدر من بدبختم! چقدر گیاه پونه‌ای که به شترگاوپلنگ تغییر ماهیت داده باشد چیز بی‌خودی است. خانم‌ها، آقایان! با کمال تاسف و تالم ابراز می‌داریم که صفحه کافه‌کاغذی با صفحه دخترانه پسرانه یکی شد( ...!آرام باشید لطفا! آرام باشید، مصیبت بزرگی است خودمان می‌دانیم، ولی چه می‌شود کرد؟) البته اگر فکر کرده‌اید که خدای نکرده مثلا ما نصف صفحه را داده‌ایم به این همکارمان، سخت در اشتباهید. فعلا... فعلا چرا؟ از این به بعد، ایشان می‌آیند و جل و پلاس‌شان را در ستون خانه دوست پهن می‌کنند.
کد خبر: ۲۹۰۲۲۱

ما که جای خودمان را داریم. هی گفتم مطالب باحال برای این ستون خانه دوست بفرستید، گوش کردید؟ نه... نکردید! حالا تحویل بگیرید. خلاصه اعصاب نداریم. تازه آنفلوآنزا هم گرفتیم... اه! چرا فرار می‌کنید؟ نه بابا خوکی نیست، به جان خودم خوکی نیست، ای بابا... ولش کن اصلا برویم سراغ کار و زندگی‌مان.

ظاهرا شما تصمیم گرفته‌اید ما را سکته بدهید، چون ما هر چقدر عز و جز می‌کنیم که اسمتان را بنویسید نمی‌نویسید. این هم یک نمونه‌اش؛ کسی که نوشته: «راستش اول گله من از این مدیران محترم وزارت ارشاد یا همون سازمانیه که متولی امور سینماهاست، می‌خوام بگم آخه چرا ما تو شهرستانی که بیشتر از 220 هزار نفر جمعیت داره، یه سینما، حتی یه سینما نداریم تا من هر بار که روزنامه می‌خرم از خوندن نقد فیلم‌ها خون به جیگرم نشه؟ تا کی باید برای دیدن یه فیلم صبر کنیم تا اکران بشه، اکرانش تموم بشه، دو سه ماهی بگذره، وارد شبکه خانگی بشه بعد ما بریم بیاتش رو بخریم. آخه چراااااااااااااااا؟ به خدا هر وقت در مورد «درباره الی» نقد می‌نویسن، جیگرم آتیش می‌گیره...»، اما از این به بعد دیگر نامه و ایمیل بدون اسم چاپ نمی‌کنیم. گفته باشیم... خب همین الان فهمیدیم این حرف‌ها را پدرخوانده زده. چقدر بی‌خودی حرص خوردیم... ای بابا... .

سارای فعلی! الهی که کافه کاغذی برای ناراحتی‌هایت آبله بگیرد... چرا نامهربانی؟ دقیقا بگو در کدام شهر ساکنی، من ببینم می‌توانم برایت آمار کلاس روزنامه‌نگاری بگیرم یا نه. منتظرم.

فاطمه سپهوند عزیز، فی‌الواقع وضع بدتر می‌شود که بهتر نمی‌شود. برای معرفی آثار باستانی شهرتان هم مگر این که خودتان آستین بالا بزنید و گرنه من که یاری اندر کس نمی‌بینم... .

بهناز از اندیمشک؛ ما که نظرمان را درباره شعرهایت گفتیم (دخترم روزنامه را بخوان)! بعد هم به جای هر و کر کردن سر کلاس ریاضی، به فکر آخر ترم باش که سر امتحان داری جلز ولز می‌کنی. نکنید این کارها را فرزندان من! ما خودمان کردیم بیچاره شدیم. ببینید آخر و عاقبت ما را... انصافا نکنید.

فرشته کوچولوی 3 روز بزرگ شده، انصافا تو به ساختمان دانشگاهت چه کار داری؟ نه جدا چه کار داری؟ عزیزم بشین درس‌ات را بخوان. ای بابا خود من که سوربن تحصیل کردم، باور کن از ساختمانش راضی نبودم... قدیمی، کهنه... دروغ هم که حناق نیست... بله! تولدت هم مبارک.

زهره خانم؛ از ما اگر می‌شنوی بی‌خیال شو و به گوش یارو از این چیزها نرسان. اصولا جنبه‌اش را ندارند به طور کلی! بابا زندگی‌ات رو بکن، عاشقی کیلو چند؟ به هر حال ممنون که توی این حال خراب، با این جوک و لطیفه‌ها کمی ما را نالاندی... منظورم اینه که خنداندی.

پری آسمونی، واقعا از صمیم قلب دعا می‌کنم حال دوستانت خوب شود. تو هم به جای گریه و زاری کردن بهتر است کمی انرژی مثبت برایشان بفرستی. به هر حال می‌دانم که خیلی حال و حوصله شوخی نداری، به خاطر همین این هفته مودب می‌شویم و از همه نسل سومی‌ها می‌خواهیم که برای دوستان این پری خانم دعا کنند. امیدوارم دفعه بعد خبرهای خوبی بهمان بدهی.

عصر پاییز از شب شهریور؛ مطمئن باش که همه دوستت دارند. بعد هم حالا روزهای خوب توی زندگی مانده چرا اینقدر هولی؟

می‌بینم که درست این هفته که ما به خاطر همنشینی با این الهه عذاب، حالمان کلی گرفته است، شما همه‌اش از خنده و خندیدن می‌نویسید. نورا خانم؛ با ایمیلت کلی حال مان خوب شد و خندیدیم. ان‌شاءالله همیشه خنده رو باشی دخترم... آره ننه...!

پیکاسو جان، از ما می‌شنوی اول از علاقه‌ات مطمئن بشو، بعد انتخاب رشته کن. هر چند احتمالا هر رشته‌ای انتخاب کنی چند سال بعد به این نتیجه می‌رسی که آن یکی را دوست داشته‌ای، اما به هر حال دقت کن. اینقدر هم به برنامه امتحاناتت نگاه نکن. مازوخیست داری مگر آقاجان؟

علی بای؛ فعلا که ستون خانه دوست غصب شد تا ببینیم بعد چه می‌شود و ما زورمان چقدر می‌چربد.

سپیده خانم، فی‌الواقع امیدوارم از دیدن ریخت بعضی‌ها در این صفحه از این به بعد افسردگی نگیری. ما شرمنده شماییم. من به جای ایشان از شما عذر می‌خواهم. حالا بچگی کرد، شما ببخشیدش، شما بزرگواری کنید... ولی فکر کنیم خودمان افسردگی بگیریم. فکرش را بکن! هر هفته با این شتر در یک صفحه... ای‌هوااااار!

ای اشکان امامی؛ اگر یک روزی من مردم، بدان و آگاه باش که از دست تو و این عشق و عاشقی‌هایت مرده‌ام. حالا چه کار داری که مستانه تولد دیگران را تبریک بگویی؟ خب دیگر... گفتی... برو دنبال کلاس‌های تشکیل نشده‌ات( !یاه یاه یاه)

همین الان بعضی‌ها ما را دعوا کردند چرا این قدر ابراز تنفر می‌کنی و نق می‌زنی که چرا با شتر همخانه شده‌ای، گردن ما هم که از مو باریک‌تر خون می‌خوریم و دم برنمی‌آوریم. حالا که همه چی خونه یکی شده، از این به بعد اگر خواستید برای شتر ایمیل بزنید، به همین آدرس کافه بزنید. من به شما می‌گویم حتی توی جهنم هم این دست از سر ما برنمی‌دارد، شما باور نمی‌کنید و هی لبخند ملیح می‌زنید. این هم نمونه‌اش... آهان! قرار بود نق نزنیم. خیلی خب! با لبی خندان و دلی خونان (همان خونین است) تا هفته بعد عزت همگی زیاد. ما رفتیم که رفتیم.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها