همه علیه من بودند

«وقتی در زندگی خصوصی چیزی برای از دست دادن نداشته باشی، دست به هر کاری می‌زنی. برای من شرایط دقیقا همین شکل بود. آنچه که برایم باقی مانده بود مانده‌ای از حساب بانکی بود که برای مخارج زندگی‌ام باید از آن برداشت می‌کردم و به غیر از آن دیگر چیزی نداشتم. از وقتی که بیکار شده بودم روز به روز اوضاعم بدتر می‌شد و انگار این روند قرار بود ادامه پیدا کند. زمانی به خودم آمدم که دیگر هیچ چیز برای من باقی نمانده بود. به علت قرض و بدهی‌هایی که به بانک داشتم، خانه‌ام را از دست دادم و حتی خودروام را که علاقه زیادی به آن داشتم بابت بدهی‌ای که به شرکت داشتم، از من گرفتند. اگر هر کس دیگری هم جای من بود، شاید به این مشکل دچار می‌شد. مشکل بی‌انگیزگی و بی‌اهمیت بودن مسائل موضوعی نبود که بسادگی از من دور شود.»
کد خبر: ۲۸۱۳۲۲

لویی کنگ 26 ساله به اتهام به قتل رساندن 3 عضو یک خانواده 4 نفره دستگیر شده است. این مرد جوان پس از اعتراف به قتل برایان و میشل کونارد و فرزندشان «زک» 14 ساله عنوان کرد که چندین کیلومتر دورتر از محل این سانحه به یک منزل مسکونی دیگر در میسوری آمریکا نیز حمله کرده و یک زوج دیگر را نیز با شلیک گلوله از پا درآورده است. اعضای هیات منصفه پس از 3 ماه مطالعه روی پرونده این شخص و حضور او در دادگاه‌های متعدد حکم به اعدام او دادند؛ اعدام برای فردی که با گلوله‌های مرگبارش 5 تن را از پا درآورده و یک دختر 10 ساله را که تنها بازمانده این درگیری خونین بوده بشدت مجروح کرده است.

«من فرد موفقی بودم. لااقل با خودم فکر می‌کردم که در زندگی‌ام توانسته‌ام پیشرفت خوبی داشته باشم اما مصرف بی‌رویه موادمخدر مرا به مشکلات و منجلابی انداخت که دیگر بیرون آمدن از آن غیرممکن به نظر می‌رسید. نامزدم را که 3 سال بود قرار ازدواج با او گذاشته بودم بر سر همین مساله از دست دادم. او مخالف استفاده من از مواد بود و درست هم فکر می‌کرد. خودم می‌دانستم که وقتی از مخدر استفاده می‌کنم، حالت عادی را از دست می‌دهم و به یک شرایط عجیبی می‌رسم که دیگر کنترلی روی رفتارم ندارم. من در طول مدت نامزدی‌ام بیش از 3 بار تحت تاثیر مواد مخدر، نامزدم را بشدت کتک زدم و هر بار او مرا به خاطر این اتفاق زشت بخشید. شاید اگر همان زمان او سختگیری بیشتری روی من داشت می‌توانست وابستگی مرا به مصرف کمتر کند، اما انگار من در حبابی فرو رفته بودم که دلم نمی‌خواست از آن بیرون بیایم. احساس می‌کردم تنها زمانی آرامش واقعی دارم که مواد مخدر مصرف کرده‌ام. کم‌کم مصرف بی‌رویه کوکائین سبب شد به مشکلات مالی زیادی برخورد کنم. گران بودن این ماده باعث شد که همه درآمدم را در ماه به خرید آن اختصاص دهم.

در همان زمان بود که نامزدم بی‌خبر بدون آن‌که حتی کوچک‌ترین اطلاعی به من بدهد، مرا ترک کرد. او بدون سروصدا شهر را ترک کرد و تنها نامه‌ای برای من باقی گذاشت که حاکی از آن بود که دیگر نمی‌تواند در سکوت، فرو رفتن من در منجلاب مواد مخدر را ببیند. رفتن او ضربه بزرگی در زندگی‌ام بود، چون او تمام آن چیزی بود که به خاطرش به آینده امیدوار بودم. کم‌کم اوضاع روحی من بد و بدتر شد. آنقدر دچار افسردگی بودم که بناچار استفاده از مواد مخدر را بیشتر کردم. وضعیت بد جسمی و رفتاری‌ای که پیدا کرده بودم سبب شد که از محل کارم اخراج شوم. چند ماهی اهمیت زیادی برایم نداشت که بیکار هستم و با خودم فکر می‌کردم آنقدر تجربه دارم که بتوانم هر وقت که اراده کردم، به بازار کار بازگردم اما اشتباه می‌کردم. شرایط بسیار بد اقتصادی که در مملکت ایجاد شده بود، سبب شد که تمام آنچه که در ذهنم تصور می‌کردم نقش بر آب شود. واقعیت آن بود که کاری برایم وجود نداشت. نرخ بالای بیکاری نشان می‌داد هر کس هر شغلی که دارد باید سعی و تلاش کند تا بتواند آن را نگه دارد و این دقیقا همان چیزی بود که من از دست داده بودم. دیگر جایی برای کار کردن من وجود نداشت و این اتفاق مرا بیش از پیش نابود کرد.»

لویی کنگ سعی زیادی کرد تا بتواند حتی یک کار کوچک با درآمدی متوسط برای خودش دست و پا کند، اما هر چه بیشتر تلاش می‌کرد نتیجه کمتری می‌گرفت. در اوضاع بد اقتصادی وقتی صاحبکاران متوجه می‌شدند که او از محل کار سابقش اخراج شده و حال و روزی که داشت نشان می‌داد از تعادل زیادی هم برخوردار نیست همگی او را رد می‌کردند. فشار زندگی کم‌کم آنچه که نباید را در روحیه کنگ تغییر داد. او به مردی تبدیل شد که زندگی بی‌مصرفی داشت و آنچه برایش مهم شده بود تنها آن بود که پول خوبی داشته باشد تا بتواند به مصرف مواد مخدرش ادامه دهد. «من دیگر چیزی نداشتم که از دست بدهم. با از دست دادن نامزدم و کارم تازه متوجه شدم به طور ناگهانی در طول چند ماه چطور سقوط کرده‌ام. خودم می‌دانستم دچار افسردگی هستم، اما راهی برای علاج آن پیدا نمی‌کردم. کم‌کم از استفاده مخدر هم خسته شدم. انگار همه چیز برایم عادی شده و دیگر لذتی برایم نداشت. وقتی بانک به علت بدهی‌های معوقه منزل مسکونی 2 طبقه‌ام را از من گرفت دیگر به آخر خط رسیده بودم. در طول دو هفته هم خانه‌ام و هم خودروام را از دست دادم و این برایم پایان زندگی‌ام بود. همان زمان بود که افکار جنون‌آمیز به سرم هجوم آورد. انگار دیوانه شده بودم. یک خودروی بسیار قدیمی خریده بودم و در آن زندگی می‌کردم. در حساب بانکی‌ام مقدار کمی پول بود که تنها آن را برای خرج و مخارجم می‌توانستم استفاده کنم و می‌دانستم روزی که آن را تمام کنم از گرسنگی خواهم مرد. وقتی افرادی را می‌دیدم که شاد و سرزنده به همراه اعضای خانواده‌شان در خیابان‌ها قدم می‌زدند حسودیم می‌شد. انگار افکار بیمارگونه رهایم نمی‌کرد. مثل یک دیوانه نزدیک محل‌های خرید می‌ایستادم و به خانواده‌هایی که بعد از خرید کردن از فروشگاه بیرون می‌آمدند خیره می‌شدم. احساس حقارت و در عین حال حسادت مثل خوره‌ای به جانم افتاده بود. انگار همه چیز و همه کس را علیه خودم می‌دیدم و حاضر نبودم شادی و خوشحالی هیچ‌کس دیگری را ببینم. یک روز صبح با خودم تصمیم گرفتم انتقام بگیرم. باید انتقام بدبخت شدنم را از هر خانواده که به نظر خوشبخت می‌رسید می‌گرفتم. این بود که با ته‌مانده پول‌های حسابم یک اسلحه خریداری کردم و خیلی اتفاقی وارد یک منزل مسکونی زیبا شدم. آنها در حال خوردن صبحانه بودند و من بدون معطلی چند گلوله به سوی آنها شلیک کردم. بلافاصله باز سوار خودروام شدم، به راه افتادم و در شهر بعدی وارد یک خانه بزرگ دیگر شدم. صدای بچه‌ها از پشت در به گوش می‌رسید اما من حالت عادی نداشتم و پشیمانی در ذهنم نبود. وارد شدم و شروع به تیراندازی کردم و همه آنها را از پا درآوردم و سپس گریختم تا بالاخره دستگیر شدم. اکنون پشیمانم اما یک حس بیمارگونه مرا به آرامش فرا می‌خواند.»

منبع: کورت‌نیوز

مترجم: المیرا صدیقی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها