زندگی‌ام را خشت‌به خشت ساخته‌ام

زمان آغاز ماجرا: 1380 مکان: تهران شخصیت‌ها: دانیال ف: زندانی سابق حسن: دایی دانیال بنفشه: همسر حسن هاشم: مرد نیکوکار
کد خبر: ۲۸۱۳۱۴

4 سال بیشتر نداشتم که پدر و مادرم در یک تصادف فوت شدند و مادربزرگم، مادر مادرم، سرپرستی من را قبول کرد. تا دوران نوجوانی زندگی آرامی داشتم هر چند نداشتن پدر و مادر مرا خیلی عذاب می‌داد، خدا را شکر می‌کردم که لااقل مادر بزرگم با من رفتار خوبی دارد اما 17 ساله بودم که او هم فوت شد و من تنهای تنها شدم. تا زمان سربازی در شهر خودمان ملایر ماندم و وقتی برای گذراندن دوران خدمت به تهران اعزام شدم از دایی‌ام کمک گرفتم. او در یک شرکت بزرگ در تهران کار می‌کرد و ازدواج کرده و دو بچه داشت. شب‌هایی را که مجبور نبودم به پادگان بروم راهی خانه او می‌شدم و اتفاقا دایی حسن و همسرش بنفشه رفتار خوبی با من داشتند.

روزهای آخر خدمت را سپری می‌کردم که یک وسوسه به جانم افتاد. آن روزها بر خلاف دیگر سربازها اصلا خوشحال نبودم چون نمی‌دانستم بعد از خدمت چه کار باید بکنم،به ملایر برگردم یا در تهران بمانم. برای رفتن به دانشگاه درس بخوانم یا این که دو دستی به کار بچسبم اصلا تکلیفم معلوم نبود بزرگترین دردم بی پولی بود. در آن دو سال خدمت هر از گاهی دایی حسن پولی ته جیبم می‌گذاشت و یک آب باریکه هم از سربازی گیرم می‌آمد اما همین که کارت پایان خدمت را دستم می‌گرفتم همان روزنه امید هم بسته می‌شد. من می‌دانستم همسایه دایی‌ام پیرزن تنهایی است که معمولا به خانه فرزندانش می‌رود و خانه اش خالی است از طرفی چند بار دیده بودم تعداد زیادی النگو دستش است و مطمئن بودم پولدار است برای همین یک روز وقتی پیر زن خانه نبود اسباب کار را برداشتم سر فرصت در آپارتمانش را باز کردم و هر چه پول و طلا بود برداشتم می‌خواستم این مبلغ را سرمایه زندگی ام بکنم اما سه روز بعد از این ماجرا درست در روزهایی که در مرخصی پایان دوره بودم مرا دستگیر کردند و به زندان افتادم. بد آبروریزی به راه انداخته بودم دایی ام در برابر همسایه و همسر خودش شرمنده شده بود و من از دایی‌ام خجالت می‌کشیدم.

وقتی به زندان افتادم با افرادی آشنا شدم که داستان زندگی‌شان خیلی تلخ تر از من بود. شنا‌کردن خلاف جهت انگار پیشانی نویس من بود. در آن روزهایی که همه هم خدمتی‌هایم خوشنود بودند من زانوی غم بغل گرفته بودم و در زندان که همه چنبره زده و در غم و غصه غرق بودند من احساس امید می‌کردم. بعد از 8‌ماه حبس از زندان بیرون آمدم در زندان برای آینده‌ام برنامه‌ریزی کرده بودم اما نقشه‌هایم در همان ساعات اول آزادی به هم ریخت.

دایی حسن در مدتی که زندان بودم سه بار به ملاقاتم آمد و سعی کرد مرا دلداری بدهد اما بعد از آزادی رفتارش طور دیگری بود او به خاطر خطای من خانه‌اش را تغییر داده و نشانی منزل جدیدش را به من نداده بود . این را وقتی فهمیدم که از جلوی زندان یک ماشین به مقصد خانه سابق او گرفتم و در آنجا به جای بنفشه یا پسردایی‌هایم یک غریبه در را باز کرد. حالا شب را باید چه کار می‌کردم کجا می‌رفتم چه می‌خوردم؟ داشتم دیوانه می‌شدم کم مانده بود گریه‌ام بگیرد در همین افکار بودم که یکی از پسران آن پیرزن از راه رسید و با دیدن من داد و فریاد راه انداخت و کار به درگیری فیزیکی کشیده شد و بعد هم برای دومین بار در زندگی مرا به کلانتری بردندهر چه توضیح دادم از رفتن به آن محل منظور بدی نداشتم فایده‌ای نداشت و آن شب را به جرم نزاع در بازداشتگاه ماندم و فهمیدم داغ سابقهدار بودن یعنی چه. اگر در هر گوشه شهر خلافی رخ بدهد اول یقه سابقه‌دار‌ها را می‌گیرند. صبح روز بعد در دادگاه قاضی به من کمک و آزادم کرد. این مشکل حل شد اما مساله اصلی هنوز باقی مانده بود. پیش خودم گفتم بهتر است به ملایر برگردم لااقل آنجا چند نفر مرا می‌شناسند و شاید دستم را گرفتند اما قبل از این که به ترمینال برسم دوباره یک اتفاق تلخ را تجربه کردم. از دوران سربازی هر از گاهی کلیه‌ام درد می‌گرفت، در زندان که بودم این مریضی شدیدتر شده و حالا درست در چند متری ترمینال چنان عود کرد که نتوانستم قدم از قدم بردارم . از درد فریاد می‌کشیدم و مردم همین طور که از کنارم رد می‌شدند زیر چشمی نگاهی به من می‌انداختند و شک ندارم خیلی‌هایشان فکر می‌کردند من معتاد هستم. بالاخره یک پیرمرد به دادم رسید و مرا به بیمارستان آزادی رساند در آنجا دفترچه بیمه خواستند نداشتم.تنها برگه هویتی‌ام هم همان برگه ترخیص‌ام از زندان بود پیرمردی که کمکم کرده بود همین که آن کاغذ را دید راهش را کشید و رفت. اشک از چشم‌هایم سرازیر شده بود ؛ هم از درد کلیه و هم از رنج بی‌پناهی.

یکی از پزشکان خودش مسوولیت من را به عهده گرفت و بعد از تزریق مسکن آزمایش برایم نوشت. وضع کلیه‌ام خیلی خراب بود و دکتر گفت بعید می‌داند دوا و درمان افاقه کند ولی او سعی‌اش را به کار می‌گیرد. آن پزشک وقتی داستان زندگی‌ام را شنید مرا به مرد سالخورده‌ای به اسم هاشم معرفی کرد که در کارهای خیر همیشه پیشقدم بود هاشم مرا به خانه‌اش راه داد و برای یک هفته از من پذیرایی کرد اما بعد از آن وقتی دید حالم بهتر است و می‌توانم سرپا بایستم گفت باید به فکر کار و کاسبی باشم من که حرفه‌ای بلد نبودم و آشنا و پارتی هم نداشتم. او خودش این مشکل را حل و با معرفی من به یک درمانگاه خیریه برایم شغل پیدا کرد. من در آن درمانگاه نظافتچی بودم و می‌توانستم کار درمان را هم همانجا پیگیری کنم.

سه ماه از روزی که به خانه هاشم رفته بودم می‌گذشت و او نمی‌خواست بیشتر از این در منزلش بمانم می‌گفت اگر به زندگی در آنجا عادت کنم هیچ وقت نمی‌توانم روی پای خودم بایستم و استقلال داشته باشم. با کمک هاشم در اسلامشهر اتاقی اجاره کردم از آن به بعد مجبور بودم صبح‌ها زودتر بیدار شوم تا از اتوبوس جا نمانم و به موقع به محل کارم برسم. در درمانگاه آدم‌های زیادی می‌آمدند و می‌رفتند از هر قشری در بین مراجعان بود. بعضی از آنها خیلی لطف داشتند و پولی هر چند کم به عنوان انعام می‌دادند و من هم کمک میکردم مریض‌شان را بالا و پایین کنند.یکی از دخترانی که در درمانگاه صندوقدار بود هم مرا موظف کرده بود هر هفته به خانه‌شان بروم و به او و پدرش در نظافت منزل و خرید کمک کنم. این طور درآمدم بیشتر از حقوقی بود که می‌گرفتم. یک سال به سرعت برق و باد گذشت و خبری از دایی‌ام نشد من هم اصلا فرصت نکردم به ملایر بروم و با بقیه اقوام ملاقات کنم. در آن روزها زندگی ام سر و سامان گرفته بود البته در حد و اندازه خودم. هر وقت که دلتنگ می‌شدم به خانه هاشم می‌رفتم و بالاخره با راهنمایی او گام بزرگی در زندگی‌ام برداشتم. هاشم درست می‌گفت من جوان بودم و می‌توانستم پیشرفت کنم نباید در همان رتبه نظافتچی در جا می‌زدم اگر درس می‌خواندم و دانشگاه می‌رفتم زندگی‌ام از این رو به آن رو می‌شد فرصت زیادی برای کتاب دست گرفتن نداشتم و بیشتر در اتوبوس درس می‌خواندم و البته بعضی شب‌ها هم تا صبح بیدار می‌ماندم اگر هم سوال و مشکلی داشتم دکترها راهنمایی‌ام می‌کردند. خلاصه این که با مشقت زیاد برای ارتقاء وضع زندگی‌ام تلاش می‌کردم تا این که در رشته علوم آزمایشگاهی قبول شدم. همکارانم وقتی این خبر را شنیدند اول باورشان نشد اما بعد بدون اطلاع من پول جمع کردند و به عنوان کمک هزینه تحصیلی به من دادند. دیگر نمی‌توانستم در درمانگاه کار کنم البته اشکالی نداشت چون خانه‌ام را پس دادم و خوابگاه گرفتم. وام تحصیلی هم آنقدر بود که روزگارم را بگذرانم. من به بی‌پولی و سختی کشیدن عادت داشتم و تنها چیزی که برایم مهم بود این بود که درسم را به پایان برسانم.

ایام دانشجویی شیرین‌ترین روزهای زندگیام بود در همان دوره بود که عاشق شدم و در عشق شکست خوردم. در همان روزها بود که با دوستان صمیمی فعلی‌‌ام آشنا شدم و خلاصه این که جلوه تازه‌ای از زندگی را دیدم. من از سال سوم دانشگاه در یک داروخانه مشغول به کار شدم و وقتی درسم تمام شد برای کار به چند آزمایشگاه رفتم اما نتوانستم دستم را بند کنم و در همان داروخانه ماندم.

الان سه سال از شروع به کارم در داروخانه می‌گذرد برای خودم اتاقی در خیابان دامپزشکی اجاره کرده‌ام و بیشتر اوقات فراغتم را با مطالعه پر می‌کنم پنجشنبه‌ها هم اگر فرصت شد به مزار هاشم می‌روم و فاتحه‌ای برایش می‌خوانم. خیلی دوست دارم ازدواج کنم اما از وقتی آن دختر همکلاسی‌ام در دوران دانشجویی به من جواب رد داد از پا پیش گذاشتن کمی می‌ترسم خدا را چه دیدی شاید هم قبل از این که این داستان چاپ شود به خواستگاری بروم.گزینه مورد نظرم دختر صاحبخانه‌ام است و مطمئن هستم می‌توانم او را خوشبخت کنم . من معماری هستم که زندگی خودم را خشت به خشت ساخته‌ام و از این به بعد هم همین کار را ادامه می‌دهم.

مرجان لقایی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها