مرور اشتباههای گذشته کار سختی است. من در تمام این سالها سعی کردهام از گذشته و ندانمکاری فاصله بگیرم. آن سالها تازه از شهرمان ابهر به تهران آمده بودم. جوان بودم و تشنه پیشرفت. با این که 17 سال بیشتر نداشتم، توانستم گلیمم را از آب بیرون بکشم و برای خودم کار و جای خواب پیدا کنم. در یک نانوایی کار میکردم و شبها همان جا میخوابیدم. به سن سربازی که رسیدم فهمیدم به دلیل پزشکی از خدمت معاف هستم. این موضوع به من فرصت میداد سرمایهای برای خودم دست و پا کنم. بدجور دنبال ثروت بودم. خیلی سال قبل برادر همسر برادرم که همسایه دیوار به دیوارمان بود این راه را رفته و با کارگری توانسته بود برای خودش پولی فراهم کند و یک بقالی راه بیندازد. من هم مترصد چنین فرصتی بودم.
البته دلم میخواست بیشتر از یک بقالی داشته باشم. در واقع به فکر دایر کردن رستورانهای زنجیرهای بودم. بعد از 2 سال کار در آن نانوایی کمکم ناامید شدم. احساس میکردم ایستادن کنار تنور و تحمل آن حرارت حاصلی جز عرق ریختن برایم ندارد و از حقوقی که میگیرم هرگز به جایی نخواهم رسید. برای همین وسوسهای به جانم افتاد. میخواستم یک ریسک بزرگ بکنم و یکشبه ره صدساله بروم. پیش خودم میگفتم هر چه شد باداباد، یا نقشهام میگیرد یا تاوانش را میدهم. برای همین طرحی ریختم تا از طلافروشیای که دیوار به دیوار نانوایی بود دزدی کنم. صاحب آن مغازه به نام محمد چون مرا میشناخت و هر روز صبح و بعدازظهر از ما خرید میکرد، براحتی مرا به مغازهاش راه میداد. یک روز صبح در حالی که تازه کرکره را بالا داده بود، به طرف جواهرفروشی رفتم. یک چاقوی بزرگ زیر لباسم گذاشته بودم. محمد از دیدن من تعجب نکرد، ولی همین که چاقو را به طرفش گرفتم خشکش زد.
با دهان باز هاج و واج مانده بود که باید چه عکسالعملی نشان بدهد. از ترس تسلیم شد و هر چه طلا داشت داخل یک کیسه ریخت و داد دستم. من هم دو پا داشتم دو پای دیگر قرض گرفتم و فرار کردم. مستقیم به ترمینال رفتم تا از آنجا راهی ابهر شوم و خودم را تا روزی که آبها از آسیاب بیفتد پنهان کنم، ولی همین که سوار اتوبوس شدم ماموران سراغم آمدند و به من دستبند زدند. دزدی خیلی ناشیانهای انجام داده بودم و همین نشان میداد مجرم حرفهای نیستم، برای همین قاضی سعی کرد زیاد سختگیری نکند. او فقط یک سال حبس برایم برید و روزهای سخت زندگیام شروع شد.
یک هفته بیخبری
تا یک هفته اول خانوادهام از من خبری نداشتند، خودم هم خجالت میکشیدم به آنها تلفن بزنم. بچههای نانوایی هم همین که از پشت خط صدای مرا میشنیدند گوشی را میگذاشتند. بالاخره به خودم گفتم این کاری است که خودم با تصمیم قبلی انجام دادهام و باید عواقبش را بپذیرم پس بهتر است پدر و مادرم را از نگرانی دربیاورم. آنها وقتی فهمیدند من زندانی شدهام باورشان نمیشد دزدی کردهام. پدرم آنقدر احساس شرمندگی میکرد که در تمام آن یک سال یک بار هم به ملاقاتم نیامد و اجازه نداد عروسمان و بقیه فامیل متوجه خطای من بشوند.
بعد از آزادی مستقیم به ابهر رفتم، اما برخورد پدر و مادرم آن رفتار سابق و همیشگی نبود. آنها مرا مایه آبروریزی و خجالتشان میدانستند. به همه گفته بودند به ژاپن رفتهام تا سرمایهای جمع کنم. من هم همین دروغ را تکرار کردم ولی مطمئن هستم وقتهایی که از توکیو تعریف میکردم همه متوجه توخالی بودن حرفهایم و ساختگی بودن داستانهایم میشدند. بعد از یک هفته پدرم گفت برای این که بیشتر از این شرمساری به بار نیاید بهتر است از ابهر بروم. من هم بار دیگر عازم تهران شدم. در نانوایی سابق که نمیتوانستم کار کنم، به چند مغازه دیگر هم سر زدم، اما یا ضامن میخواستند یا گواهی عدم سوءپیشینه.
شبهای اول را در مسافرخانه میماندم، اما کمکم پولم ته کشید و من ماندم و جیب خالی. دیگر از آن رویاهای پررنگ و لعاب و آرزوهای بزرگ خبری نبود. زندگی من شده بود جنگ برای بقا. به خیابانخوابی افتادم، به زبالهگردی برای یک لقمه نان و حتی قبول کردن صدقه. این مصیبت و فلاکت نتیجه خطای خودم بود. چند باری با پدر و برادرم تلفنی صحبت کردم، اما آنها یا نمیتوانستند یا نمیخواستند به من کمک کنند. یک روز ناامید از همه جا، خسته، گرسنه و کثیف گوشهای از خیابان دکتر قریب نشسته بودم و به حال زار خودم فکر میکردم که جرقهای در ذهنم زده شد.
درست است که مرتکب خطا شده بودم، اما آن اشتباه به خاطر کمتجربگی و خامی بود و باید دوباره دستهایم را روی زانوهایم میگذاشتم و بلند میشدم. با دیدن پسربچهای که سر چهارراه اسپند دود میکرد، تصمیم گرفتم من هم همین کار را کنم.
یک قوطی از بین آشغالها پیدا کردم و با پول کمی که یک رهگذر به من کمک کرده بود مقداری اسپند خریدم و دست به کار شدم. خیلیها رفتار تحقیرآمیز داشتند، سعی میکردند مرا برانند یا حتی حرفهای نامربوط میزدند، اما چارهای نداشتم جز این که کور و کر شوم.
نمیدانم چند روز به این کار ادامه دادم، هر چقدر بود به اندازه یک عمر گذشت تا این که یک روز مردی سوار یک ماشین گرانقیمت وقتی مرا دید شیشه خودرواش را پایین داد و گفت حیف نیست در جوانی به جای این که دنبال یک کار درست و حسابی باشم این طور وقتم را تلف میکنم؟ این را که شنیدم بلافاصله جوابش را دادم و گفتم کو کار؟ هر شغلی که باشد حاضرم انجام بدهم. آن مرد که موهایش تک و توک سفید شده بود دست توی جیبش کرد، یک اسکناس به من داد و گفت با آن فردا به کارگاه کفاشی او بروم.
معجزهای در زندگیام اتفاق افتاده بود. آن غریبه به حاجاحسان معروف بود و برای خودش دفتر و کارگاهی درست و حسابی داشت. او گفت اگر بخواهم میتوانم به عنوان نیروی خدماتی در کارگاهش کار کنم. من هم از خدا خواسته گفتم چشم. به کارگرها چای میدادم، غذایشان را گرم میکردم، کف کارگاه را جارو میزدم و... حاجاحسان قول داده بود اگر فوت و فن کار را یاد بگیرم رتبه مرا بالاتر میبرد. من هم چشمم به دست کارگرها بود و هر وقت فرصت داشتم، سوالهایی از آنها میپرسیدم تا کار را یاد بگیرم. البته یک سال تمام همان کارگر ساده باقی ماندم تا این که حاجاحسان یک روز گفت دیگر وقتش است پای دستگاه پرس بایستم. قبل از آنهر از گاهی این کار را انجام میدادم و زیاد هم بیتجربه نبودم، با این وجود روزهای اول خرابکاری میکردم و حاجی پول ضررهایی را که میزدم از حقوقم کم میکرد تا حواسم را بیشتر جمع کنم، من هم که نمک پرورده او بودم هیچ اعتراضی نمیکردم.
پس از یک سال
یک سال دیگر هم گذشت و در این مدت روابط من با والدینم تقریبا عادی شد. هر وقت فرصتی گیر میآوردم به ابهر میرفتم و همیشه سعی میکردم دست پر باشم. بچههای برادرم عاشق سوغاتیهای من بودند و شادی و خنده آنها برایم یک دنیا ارزش داشت. هر وقت آن دو مرا عمو صدا میزدند پیش خودم فکر میکردم آیا ممکن است روزی برسد که بچهای به من بابا بگوید؟ وقت آن رسیده بود که ازدواج کنم، اما خودم گزینهای نداشتم و مادرم هم میگفت فعلا زود است. باید بیشتر کار کنم تا برای تامین زندگی دختر مردم مشکلی نداشته باشم. در همین رفت و آمدهایم به ابهر بود که ناغافل عاشق شدم. دختری جوان به همراه مادرش از تهران به ابهر برمیگشت و من با دیدن او عاشقش شدم. برای همین وقتی اتوبوس به ترمینال رسید، آنها را تعقیب و خانهشان را پیدا کردم و بعد هم موضوع را با مادرم در میان گذاشتم و از او خواستم به خواستگاری برود. اسم آن دختر مرجان بود و خانواده محترم و متینی داشت.
هیچ مشکلی در ازدواج ما وجود نداشت و هر دو از این موقعیت راضی و خشنود بودیم که ناگهان دوباره رویاهایم بر باد رفت. نتیجه آزمایشهای پزشکی نشان میداد ما نمیتوانیم با هم ازدواج کنیم یا این که نباید هرگز بچهدار شویم. خانوادههایمان این را که شنیدند مانع وصلت ما شدند، البته ما خودمان هم به ناچار ترجیح دادیم یکدیگر را فراموش کنیم.
من ناامید به تهران برگشتم و سعی کردم سرم را با کار گرم کنم، اما کارگاه هم وضعیت خوبی نداشت و حاجی در آستانه ورشکستگی بود. دخل و خرجش جور درنمیآمد. برای همین ترجیح داد قبل از این که بدهی بالا بیاورد آنجا را تعطیل کند. من باز هم بیکار شدم و مدتی را به جستجو پرداختم تا این که یک کفشفروشی که زمانی مشتری ما بود مرا به عنوان فروشنده قبول کرد. از آن زمان تا حالا 3 سال میگذرد و من 2مغازه عوض کردهام. هنوز مجرد هستم و افسوس میخورم که چرا نشد با مرجان ازدواج کنم، البته میدانم هیچ کار خدا بیحکمت نیست.
مرجان لقایی