در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
تا وقتی لازم است کس دیگری ببخشد، سخنرانیهای طولانی ایراد میکنیم، ولی در میان ما کم هستند آدمهایی که وقتی ظالمانه از سوی کس دیگری آزار میبینند، دل و جرات بخشیدن را داشته باشند. با وجود این، گاه مردم عادی و نه قدیسین، واقعا دیگران را میبخشند و خود را از چنگ رنج و اندوه وحشتناک خلاص میکنند.
زندگی ما پر است از آدمهایی که احساسات ما را به شیوههای مختلف جریحهدار میکنند، ولی این چیزها را نمیشود صدمه جدی تلقی کرد. ما از دردهای غیرقابل اجتناب رنج میبریم، چرا که انسانهای آسیبپذیری هستیم که در دنیای دیوانهای زندگی میکنیم. ما تا حد زیادی از رنجهای سطحی و پیش پا افتادهای که واقعا نیازی نیست به خاطرشان کسی را ببخشیم، آزار میبینیم. ازجمله هتک حرمتهایی که ناچاریم به خاطر محرومیت از برخی تواناییها تحمل کنیم. بیشتر ما موقعی میرنجیم که متوجه میشویم ارتباط انسانی مهمی که گمان میکردیم برای همیشه دوام خواهد آورد، موقتی بوده است. این که انسان احساس کند کنار گذاشته شده است، غالبا غمانگیز است. بعضی از روابط دوستانه باید قطع شوند و بعضی روابط عاشقانه نیز لازم است تمام شوند و رها شدن و پشت سر گذاشته شدن، معمولا اسباب رنجش افراد میشود. بعضی از ما عادت داریم انکار کنیم. این درد گاه به قدری آزاردهنده است که اصلا نمیخواهیم آن را بشناسیم. گاهی اوقات حتی این درد، ما را میترساند. برای نمونه کسانی که پدر و مادرهایشان آنها را آزار داده و با آنها رفتار غیرقابل تحملی داشتهاند، غالبا میترسند این نکته را بپذیرند که از آنها متنفرند، بنابراین از هزاران وسیله استفاده میکنند تا درد خود را انکار کنند. هر کس در زندگیاش گهگاه مورد ظلم قرار میگیرد که شاید در هیچ یک از این موارد، کسی که آزار میدهد قصد ندارد ظلم کند، ولی قربانی هر بار آن را مانند ظلمی تجربه میکند. به عنوان مثال، بعضیها قصد آزار دیگری را دارند و میخواهند به هر شکل ممکن به او صدمه بزنند، ولی چیزی بیشتر از تلافی مدنظرشان نیست. این افراد دیگران را میآزارند، چون احساس میکنند قربانیشان استحقاق آن را دارد. بعضی وقتها هم آدمها به خاطر این آزارمان میدهند که نمیتوانند خود را کنترل کنند. دسته دیگر نیز با ریختن سیلاب مشکلاتشان بر سرمان باعث رنجش ما میشوند. آنها واقعا قصد ندارند ما را بیازارند. فقط اشکال اینجاست که ما در زمان نامناسب و در جای نامناسب قرار گرفتهایم. برخی کودکان نمونههای بارز این آزارها هستند. کودکان گاهی اوقات بدبختترین قربانیان دردی هستند که از نزاع بزرگترها بر سر آنها میبارد. اگر فقط آدمهایی که مقاصد بدی دارند بقیه را اذیت کنند، دنیا برای زندگی جای بسیار امنتری میشد؛ اما در این میان افرادی نیز هستند که مقاصد خیرخواهانهای دارند و کارهای بدی انجام میدهند. مادری که کودک بیادب خود را بشدت تنبیه میکند تا به او درسی بدهد یا همسرانی که به یکدیگر دروغ میگویند تا از رنج دانستن حقایق، یکدیگر را حفظ کنند، از این دستهاند و این همان بدترین لطمههایی است که از طرف آدمهایی میخوریم که بهترین نیتها را دارند.
اصولا رنجشی که بحران بخشش را به وجود میآورد 3 بعد اساسی دارد یعنی همیشه شخصی، ظالمانه و عمیق است. هنگامی که انسان این رنج سه بعدی را احساس میکند، زخمی در دلش ایجاد میشود که فقط با بخشیدن کسی که انسان را زخمی کرده است، درمان مییابد. در بعد رنج شخصی، گاهی اوقات این رنج از آنجا سرچشمه میگیرد که طبیعت به بعضی از افراد بدون آن که تقصیری داشته باشند از لحظه تولد، سلامت، زیبایی و هوشی کمتر از آنچه به آن نیاز دارند، میدهد . در مرحله رنج ظالمانه، کسی ظالمانه آزارمان میدهد، کسی که به او اعتماد کرده و گمان کردهایم با ما درست رفتار میکند، رفتار غلطی نسبت به ما داشته است. در اینجا درد هنگامی ظالمانه است که ما استحقاقش را نداریم بیآنکه نیازی در بین بوده باشد شما را به سویی پرتاب کردهاند و هیچ فرقی هم نمیکند که مقصود و منظور طرف مقابل چه بوده است. اغلب کسانی که تصمیم میگیرند دیگران را آزار بدهند، اعتقاد دارند که کاملا عادلانه رفتار کردهاند. وقتی افراد به این شکل آزار میبینند، وارد بحران بخشش میشوند و تا وقتی تاثیر ظالمانه بودن صدمهای که خورده است در ذهن وجود دارد، امکان ندارد با کسی که ما را آزار داده است به صورت دوستانه ارتباط برقرار کنیم. سومین بعد رنج که لازم است آن را ببخشیم، رنج عمیق است. رنجشهایی که باید آنها را ببخشیم، آنهایی هستند که زخمهای عمیقی ایجاد کردهاند. بیشتر ما با پیوندهای شخصی وفادارانه به جمعهای انسانی بسیاری متصل هستیم. در میان آن جمع نیز با پیوندهای دیگری با یکدیگر ارتباط داریم و قول دادهایم کنار هم بمانیم. بیشتر این قولها در سکوت داده میشوند و در اعمال ما متجلی میشوند.
مادری در سکوت محض تعهد میکند از نوزادش مراقبت کند. 2 دوست بیآنکه کلمهای بر لب بیاورند، این قول را به هم دادهاند. در هر دو حالت، قولی که آزادانه به یکدیگر دادهایم و تعهد کردهایم که مراقب هم باشیم، رشتهای نامرئی است که ما را کنار هم نگاه میدارد.
انسانها به هم اعتماد و روی قول یکدیگر حساب میکنند. کودک روی قول مادرش حساب میکند و مطمئن است هر وقت به او نیاز داشت، در دسترس خواهد بود. همسران روی قول یکدیگر حساب میکنند و در واقع هر جا که انسانها قول میدهند با ما باشند و از ما مراقبت و حمایت کنند، ما با اعتماد به آنها پیوند میخوریم؛ بنابراین وقتی پدری خانوادهاش را بیسرپرست رها میکند، بیوفاست، چون با کسانی که به او تعلق دارند طوری رفتار کرده است که انگار غریبهاند یا کسی که به همسرش خیانت میکند.
در اینجا طرف مقابل احساس میکند به او هتک حرمت شده است، زیرا کسی که فقط باید به او تعلق داشته باشد با او طوری رفتار کرده که انگار غریبه است. کسی که عهد وفاداری را میشکند، به رابطهای که بر اساس قول و اعتماد پایهگذاری شده است، بیحرمتی میکند و ما دیگر نمیتوانیم مثل همیشه به چنین رابطهای ادامه دهیم مگر این که آن اشتباه جبران شود.
این رنجش عمیقتر از آن است که انسان طوری رفتار کند که انگار هیچ اتفاق ناگواری روی نداده است. هیچکس بیوفایی، خیانت و بیرحمی را که از آسیبهای ظالمانه عمیق محسوب میشود، نمیپذیرد و آن را توهین تلقی میکند. در چنین وضعیتی یا ناچاریم از طرف مقابل جدا شویم و رنجش را با خود به همراه ببریم یا شخصی را که به ما بیوفایی کرده است، ببخشیم.
مراحل بخشش
ما در 4 مرحله آدمها را میبخشیم. اگر بتوانیم از همه این مراحل بگذریم، به نقطه عطف آشتی میرسیم.
- اولین مرحله رنجش است: وقتی کسی به قدری ظالمانه و عمیق شما را میرنجاند که نمیتوانید فراموش کنید، در واقع شما را به زور وارد اولین مرحله بحرانی بخشیدن میکند.
- دومین مرحله نفرت است: شما نمیتوانید خاطره این را که چقدر رنجیدهاید را از یاد ببرید و نمیتوانید آرزو کنید که حال و روز دشمنتان خوب باشد و گاهی اوقات دلتان میخواهد کسی که شما را رنجانده است، درست به اندازه خود شما رنج ببرد.
- سومین مرحله شفاست: در این مرحله شما قادر خواهید بود کسی که شما را رنجانده است از دیدگاه جدیدی ببینید. شما جریان رنج را به سوی دیگری برمیگردانید تا در واقع خودتان دوباره آزاد شوید.
- چهارمین مرحله پیوند دوباره است: شما کسی را که آزرده خاطرتان کرده است، بار دیگر به زندگی خود فرا میخوانید. اگر او صادقانه گام پیش بگذارد، هر دوی شما به سوی یک رابطه جدید و تسکیندهنده راهنمایی میشوید.
چرا بخشش؟
بخشش روشی خلاق برای ضعیف بودن و در نتیجه با انسانیترین شیوه و روش برای قوی بودن است. در ذیل به نقاط قوت بخشش میپردازیم.
بخشیدن واقع بینی است. برای اینکه ما بتوانیم ببخشیم، باید توان داشته باشیم که به اشتباهات و شرارتهایی که کسی نسبت به ما روا داشته است، صریح و جدی نگاه کنیم. در چنین مواردی نمیتوانیم عذر و بهانه بیاوریم، چیزی را توجیه یا از آن غفلت کنیم و باید یادمان باشد که فقط آدمهای واقعبین میتوانند ببخشند. اولین دلیلی که آدمها نمیتوانند همدیگر را ببخشند این است که از واقعیت میترسند. پدر و مادرها فرصت را برای بخشیدن فرزندانشان از دست میدهند چون میترسند با واقعیت روبهرو شوند و چشمهایشان را برروی واقعیت میبندند و از بحران بخشش دوری میکنند. مسلما آدم خودش را گول بزند، بسیار آسانتر از بخشش است، ولی اثری در شفای انسان ندارد. بخشش با قدرت دور انداختن توهم و دست برداشتن از گول زدن خود شروع میشود و سر و کارش با واقعیت است.
بخشیدن یعنی مواجهه: قدرت بخشش تقریبا موقعی واضح دیده میشود که از مواجهه زاده شود. ما نمیتوانیم کسی را کامل ببخشیم مگر اینکه از جنبههای مختلف با او روبهرو شویم و بصراحت بگوییم: «تو به من بد کردی به خاطر همین از تو دلخورم..»
بخشش یعنی آزادی: هیچکس نمیتواند شما را وادار کند که ببخشید. فقط آدمهای آزاد میتوانند با کسی که آنها را آزار داده است کنار بیایند و او را ببخشند. فقط یک انسان آزاد میتواند با حصارهای تسویهنشده زندگی کند. فقط یک انسان آزاد قادر است، رنجش و نفرت را شفا بدهد. وقتی که شما کس دیگری را میبخشید، از آزادیای که احساس میکنید حیرت خواهید کرد. شما در آزادی میبخشید و سپس به سوی آزادی بزرگتری حرکت میکنید. آزادی قدرت است و شما وقتی کسی را میبخشید، میفهمید این قدرت را دارید. اگر شما واقعا خودتان را دوست داشته باشید، به خودتان احترام میگذارید و دقیقا همین احترام به خود است که شما را به مرحله بخشش دیگران میرساند.
به طور کلی هر قطع رابطهای یک نفر دیگری را آزار میدهد. آدم بد، عمل بدی انجام میدهد و آدم خوب بابت آن زجر میکشد؛ ولی در پیرامون چنین رنج آزاردهندهای غالبا کلافی از آزارها و نفرتهایی وجود دارند که تقریبا نمیشود گره آنها را از هم گشود. چنین باتلاق عاطفی ما را در خود فرو میبرد. وقتی 2 نفر از یکدیگر آزار دیدهاند و متقابلا از هم متنفر هستند، نمیتوانیم از آنها انتظار داشته باشیم به آسانی دست از این کار بردارند. پس میتوان گفت بخشش. زمان میبرد. زمان فراوان برای انجام اندکی بخشش. گاهی اوقات مدتها با آن کلنجار میروید، به طوری که لحظهای که سرانجام این کار را انجام میدهید به یادتان نمیآید. گاه چنان از مرحله بخشش آرام حرکت میکنیم که نمیدانیم چه موقع آن را پشت سر گذاشتهایم.
اگر شما بتوانید خودتان را بهتر بشناسید، به شما در عمل بخشش کمک زیادی میشود. خودشناسی باعث میشود عمل بخشیدن تبدیل به معجزه کوچکی شود. با اندکی وقت و اندکی بصیرت بیشتر شاید بتوانیم هم خودمان و هم کسی که در حق ما ظلم کرده است را بهتر ببینیم. آن وقت حس میکنیم طرف مقابل ما غولی که باید او را ببخشیم به نظر نمیرسد، بلکه برعکس موجودی ضعیف و محتاج است. همین که شما بخششی را شروع میکنید، حس نفرت و کینه را از دست میدهید وقتی بخشش آغاز میشود، آزادسازی شروع به فعالیت میکند و نفرت رو به خاموشی میرود. در چنین شرایطی آرزو میکنیم کسی که ما را آزار داده است بد نبیند و به جنبه انسانی وجود او فکر میکنیم.
پس بکوشید نفرت خود را بیان کنید. میتوانید آن را محرمانه نزد خداوند اعتراف کنید. در این صورت میتوانید بگذارید خداوند کسانی را که شما نمیتوانید به خاطر نفرتتان با آنها کنار بیایید، اداره کند. چیزی که شما به آن احتیاج دارید شفا یافتن از عفونت نفرتی است که آنها در زندگی شما ایجاد کردهاند.
سرانجام شما حتی میتوانید برای کسی که شما را آزار داده است، دعا کنید. لازم نیست عصبانیت خودتان را قورت بدهید. فقط کافی است نفرت را کنار بگذارید، به خاطر خودتان این کار را بکنید، چرا که نفرت یک جور بدبختی است که باید شفا داده شود و خشم، انرژیای است که باید هدایت شود.
معصومه اسدی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: