-: هووووووووووم!
ایادی: هااااان؟
-: گفتیم هوووم!
ایادی: هووم یعنی چی؟
-: یعنی ما اینجا هستیم چشم سفید. کوری ما را نمیبینی؟
ایادی: اتفاقا چرا! میبینم. میشه بپرسم جنابعالی روی صندلی من چیکار میکنی؟
-: منتظر یک حیف نان هستیم تا که بیاید.
ایادی: کی؟
-: به ذهن مبارکمان نمیآید نامش را. چیزی از تو دهنی خوردن و این جور چیزها در نامش بود.
ایادی: ای بابام هی! تو دیگه چه جور آدمی هستی؟
-: با که هستی ای گستاخ؟
ایادی: ای بابا. در عرض این یک ماه حداقل ده نفر از این شمشیرها واسه من کشیدند. آقا، فکر کرده من از این چیزها میترسم.
-: ما دیگران نیستیم. ما نادرشاه افشاریم. میدهیم چنان دمار از روزگارت دربیاورند که نفهمی از کجا خوردهای؟
ایادی: به به ! خوب شد خودت اومدی داداش!
نادرشاه: گوش کن ببین چه میگوییم. بهتر است در سخن گفتن با ما بیشتر احتیاط کنی. ما به هیچ وجه گستاخی را تحمل نمیکنیم. ما داداش توئیم نمک به حرام؟ ما پادشاه توییم.
ایادی: برو بابا. من که فقط یه پادشاه دارم اونم سردبیره... ( رو به سردبیر:) سلام عرض شد قربان خیلی مخلصیم!
نادرشاه: کیست؟ کیست؟
ایادی با آواز: کیست این پنهان مرا در جان و تن لای لالالای لای...
نادرشاه: زود باش لباسهایت را در بیاور.
ایادی: ببخشید؟
نادرشاه: گفتیم لباسهایت را دربیاور باید این پادشاه دروغین را پیدا کنیم.
ایادی: مگه سردبیر توی لباسهای منه؟
نادرشاه: خودت گفتی پنهان در جان و تنت است.
ایادی: انصافا با این آی کیو چه جوری میخواستید مملکت رو بچرخونید؟
نادرشاه: از چه سخن میگویی؟
ایادی: باز شمشیر کشید. حالا یه چیزی بهش میگمها! بیشین بینیم بابا. اعصاب نداریم. اصلا آقا من استعفا میدم. نمیخوام دیگه ایادی مشت بر دهان خورده باشم. دیوانه شدم.
نادرشاه: با که سخن میگویی؟
ایادی با نیش باز: با همون پادشاه خودم( !باز به سردبیر:) آقا بازم خیلی مخلصیم!
نادرشاه: میخواهیم او را ببینیم!
ایادی: کی رو میخواستی ببینی؟
نادرشاه: همان پادشاهت را. تصمیم گرفتیم با او پای میز مذاکره بنشینیم.
ایادی: که چی بشه؟
نادرشاه: که ببینیم حرف حسابش چیست؟
ایادی در گوشی: ای بابا این اگر حرف حساب سرش میشد که الان تو اینجا نبودی.
نادرشاه: پس چه بهتر حالا که حرف حساب سرش نمیشود حتما باید ببینیمش. چون مثل خودمان است.
ایادی: خودش نمیاد. افتخار نمیده. من به نمایندگی از اون نشستم پای میز مذاکره. بفرما!
نادرشاه: سرورت چه میخواهد؟
ایادی: هااان؟
نادرشاه: گفتیم چه میخواهد؟
ایادی: آهااان! سرورم که گفتی یعنی همون سردبیر؟... ای ول... چه باحال... چه میدونم چی میخواد... نه... نه... میدونم چی میخواد، الماس کوه نور!
نادرشاه: آن که دست ما نیست.
ایادی: پس کجاست؟
نادرشاه: نمیدانیم از ما دزدیدند.
ایادی: پاشو برو بابا. پاشو برو مذاکره تعطیله. (رو به بقیه:) چرا به آدم نمیگین این بابا دیگه دستش به الماسها نمیرسه؟ من بیکارم بشینم با ایشون مصاحبه کنم؟
نادرشاه: اکنون خون دیدگانمان را فرا گرفته است. ای نااهل، زودباش ابراز ندامت کن وگرنه به یک حرکت گردنت زده خواهد شد.
ایادی: برو بابا... (دوباره رو به بقیه): میگم چرا نگفتین دست این دیگه به الماسها نمیرسه؟
نادرشاه: خودت برو! شکمت برود!
ایادی: کجا؟
نادرشاه: چی؟
ایادی: چی میگی بابا؟ زیادی حرف بزنی میگم برات هندونه بیارنها!
نادرشاه: نه... نه... نمیخوریم... هندوانه نمیخوریم. ما از هندوانه بدمان میآید.
ایادی: پس بگو الماسها کجاست؟
نادرشاه: نمیدانیم خودمان هم دنبالش میگردیم.
ایادی: یالاه، یالاه بلند شو بریم بابا وگرنه بهت هندونه میدمها!
نادرشاه: برویم... برویم... اصلا هر چه تو بگویی.
ایادی با نیش کاملا باز: ایییییییییییییییییییینه!