حتما 4 کیلو چاق شدی

فی‌الواقع حالا که داریم اینها را می‌نویسیم، حاضریم خودمان را از این ساختمان جام‌جم تالاپی بیندازیم پایین فقط به شرط این که این سرکار خانم خورشید خانم از خر شیطان بیاید پایین و یک کمی تندتر به سمت غروب حرکت کند؛ اما از آنجایی که حرف ما پیش خورشید خانم که سهل است، پیش خودمان هم برو ندارد، ناچاریم مثل بچه آدم بنشینیم و سرمان را به نامه‌ها و ایمیل‌های عزیزتر از جان شما گرم کنیم؛ بلکه کمی این ساعات زودتر بگذرد. خلاصه نماز و روزه‌های همگی قبول.
کد خبر: ۲۷۹۳۵۰

خب، یک دوست باحالی که اسمش را ننوشته، گفته یک عادت خیلی بد دارد و آن از این قرار باشد که یک روز می‌بینی هزار صفحه کتاب می‌خواند و بعد ناگهان یک ماه بی‌خیال مطالعه می‌شود. خب بابا جان! مجبوری یکروزه یک کتاب هزار صفحه‌ای بخوانی که بعدش دیگر نتوانی حتی به سمت کتاب‌ها نگاه کنی؟ بعد هم گفته اگر می‌توانی هر هفته، یک کتاب خوب معرفی کن! انصافا نکند شماها از نسل سوم فقط کافه کاغذی‌اش (مرسی تحویل) را می‌خوانید؟ خب دخترم خواندنی هفته، هر شماره دارد همین کار را می‌کند.

مژی جان، حرف‌هایی که زده بودی دقیقا چیزی بود که خیلی‌ها از جمله من ازش می‌ترسیدم؛ ولی واقعیت است دیگر دخترم! هرچند اگر خوب فکر کنی، می‌فهمی که باید چکار کنی. بگذریم. این گوش ما و این هم حرف‌های شما. ما تا اطلاع ثانوی در خدمت شما هستیم.

نگین عزیز! خیلی خیلی خوشحالم که نسل سوم را قابل دانسته‌ای تا با آن ارتباط برقرار کنی، اما جواب سوال‌هایت: اولا که برای روزنامه‌نگار شدن اصولا یا باید درسش را خواند یا باید در کلاس‌های روزنامه‌نگاری شرکت کرد. از سوی دیگر کار کردن در روزنامه جام‌جم یک‌سری مراحل دارد که اصولا خود روزنامه‌نگارها آن را می‌گذرانند؛ اما تو می‌توانی مطالب مورد نظرت را برای ضمیمه سیب یا ما بفرستی تا اگر خوب بود، چاپ کنیم. فقط یادت باشد که اگر می‌خواهی چاپ شود، حتما باید استانداردهای معمول مطالب روزنامه را داشته باشد. بعد هم این بنده حقیر یعنی خود خودمان که کافه کاغذی باشیم، به ایمیل‌ها براساس ترتیب زمانی جواب می‌دهیم؛ چون همه‌شان مهم هستند و هیچ کدام بر دیگری ارجحیت ندارند؛ اما در مورد ارشیا خان شفیعیون باید بگوییم ما هم حیران ایشان مانده‌ایم و نمی‌دانیم که چرا دیگر برایمان ایمیل یا نامه نمی‌دهد. تا آنجایی که ما خبر داشتیم ارشیا در روزنامه‌ای کار نمی‌کرد؛ ولی در زمینه تئاتر فعال است و ما هم بی‌صبرانه منتظریم تا باز هم برایمان بنویسد. خلاصه شما اگر دیدیش سلام ما را هم برسان!

ایرانی باحال، فی‌الواقع از فرط وجود تفاهم با عقاید و مرام جنابعالی این‌جانب در حال ترکیدن می‌باشیم همی! چشم، گوش ایادی را هم می‌پیچانیم.

منیر خاتون راستش را بخواهی و اگر اجازه صادر فرمایید می‌خواهیم جسارتا یک پیشنهاد بدهیم و آن هم این که... این که... این که... (چیه بابا چرا آدم را هول می‌کنید؟) آها... داشتم می‌گفتم می‌خواهیم به تو پیشنهاد بدهیم که... (یاه یاه یاه، خیلی خوب می‌گوییم) کارت را ول کنی. چون به نظر خیلی خیلی افسرده‌ات کرده است. یعنی شاید هم خودت خبر نداشته باشی که نصف بیشتر قاط‌زدن‌هایت به خاطر همین کار است؛ ولی ما از آنجایی که خیلی عاقل هستیم، این را فهمیده‌ایم. از ما گفتن بود، گوش ندادی هم ندادی! راستی عکس‌هایت آخرش بود. از بس خندیدیم تلف شدیم.

یک دوست خیلی مهربانی هم که کلی ما را با داستان مردن آقایان پیش از خانم‌ها خندانده، لطف کرده و اسمش را ننوشته است تا ما همچنان دنبال پرتقال‌فروش فایل‌های خاک و خلی، مخ‌مان را زیرورو کنیم. به هر حال رفیق! نبینم دلت گرفته باشد. پس ما مگر مرده‌ایم؟ کمی یاه یاه یاه کن همه چیز حل می‌شود.

زهره شیرعلی‌پور از تهران، انسان شریف نگفتی چرا کبکت دیجیتال می‌خواند؟... به‌هر‌حال چه بگویی، چه نگویی ما هم داغانتیم! (جمله همدانی‌ات خیلی خیلی باحال بود.)

بابا محمدصادق از یزد کشته مرامتم. انصافا این کافه کاغذی، نامه با لهجه یزدی کم داشت که رسید: «سلام کافه جون. حالت خش و خوبه؟ بچکای تحریریه تون چطورن؟ وروجک تو چه حالیه؟ هنو یه پاره وختا آزرت مده؟ اگه بخوای گوش حرفش نکنی مزنم تس تو کپت. دیه برا ما کلفت شدی ایمیل منا چاپ نمکنی؟ حالا بزار حسابت مرسم. شاعر مگه: شهر ما یزد صفا داره/ مردمی باوفا داره/ تو کوچه‌هاش شولی پزون/ نمی‌دونی چه‌ها داره... اگه مشد برات یه تا دوری شولی مفرسیدم بفمی چه مزه‌ای داره»

ریحانه قاسمی امیدوارم ما که کافه کاغذی باشیم، رشته رشته شویم که تو را با یک نفر دیگر اشتباه گرفتیم. خب چکار کنیم؟ بعضی وقت‌ها شما اسمتان را نمی‌نویسید ما هم به طور کلی قاطی می‌کنیم. البته جنابعالی که خوب از خجالت ما درآمده بودید. حالا ما برویم یک کس دیگر بیایدها؟ وقتی قهر فرمودیم و بی‌کافه ماندید، آن وقت حالتان را می‌پرسیم.

«ای کافه کاغذی. ای دلاور، ای شجاع، ای تودل برو. بسه دیگه. خودت را جمع کن. الان حتما 4 کیلو چاق شدی. نه؟ مو همچنان همان حال دلهره و اضطراب ناشی از نمرات بیسیار درخشان را دارُم و در غم و ماتم به سر می‌برُم. 2 درس دیگر هم نتایجش بیاد، دیگه تمومه. مُشُم خود پرین در باخانمان. از قبل هم اورژانس آماده‌باش مُگُم که بیاد و تکه‌تکه شده ما را ببره. ای بابا. خانه کجایه؟ بسه دیگه غصه.‌ ها بیا. کافه کافه امشب دلم مست تویه/ کافه تو که ناز نِدِشتی/ 2 کیلو پیاز نِدِشتی. هیس هیس، حاجی اومد... راستی یک هفته‌ای را در منزل پدربزرگ به سر بردیم. جای شما خالی چه صفایی داد. چه حوادث شیرینی که رخ نداد. توصیف می‌کنیم. به‌به. صبح که 9:30 از خواب کنده می‌شدیم و بازی تا ظهر. نهار و باز بازی تا شب. نخیر دیگه. شب می‌آمدیم و عین بچه آدم ساعت یک بامداد می‌خوابیدیم. منظور از بازی را اطبا و فلاسفه این گونه بیان می‌نمایند: انجام کاری مفرح که هم ساعات عمر تلف نشود و هم خدمتی به بشریت بکند. از آنجا که پسرخاله 4 ساله اینجانب هم آنجا بودند در این راستا، ما هم اقدام به برگزاری مراسمی این گونه نمودیم: کشتی گرفتن و گرگم به هوا با تنها پسرخاله‌مان، پرداخت قبوض برق و آب خانه، خوردن نصف خربزه و 4 عدد هلو، دیدن کارتون‌های جذاب و دیدنی به همراه تنها پسرخاله‌مان، خوانندگی شعر کارتون ماداگاسکار2، فوتسال زدن و شنیدن جیغ بنفش تماشاچی (پسرخاله‌مان) و دیدن دانشگاه‌های کشورها در اینترنت و غصه خوردن همی. اوج هیجان زمانی بود که یکسری مهمون از تهرون آمدند اونجه. مو هم که قیافم شده بود عین اینایی که 2 هفته تو جنگل‌های آمازون دنبال قِناری بودن. یک ریش و قیافه عجیبی داشتم. قبل از مهمون‌ها، آمدُم به فامیلمان گفتُم: ریش‌تراشتونو می‌دین؟ یک قیافه‌ای گرفت و گفت که ریش تراش وسیله شخصی است. انگار مو مُخاستُم پُرزهای دیواره معده‌ام رو بتراشُم. بله دیگه. با اون قیافه رفتُم جلوی مهمون‌ها. دارُم به این فکر مُکنُم که مو چه زمانی در زندگیم شانس داشتُم؟ پرید دیگه. هنوز که هنوزه بیسیار عصبانی هستیم. الان دارُم فیلم «خواهم گریست» می‌بینُم. با یک ریش‌تراش، پایه‌های زندگی مو خراب شد. حالا همه با هم: شکستی و نشکستم/ بریدی و نبریدم. در جواب اون خانم با شخصیت هم که گفته دلت بُسوزه آمار 5/16 شده باید بُگُم که، اخوی مو هم فیزیک 20 شده‌ها. تازه پسر همسادمان هم گفته که بُگُم لیسانس مدیریت بازرگانی دِرِه. بقّال کوچمان هم سهمیه شیرش 15 جعبه است. ‌ها حرفیه.» این هم رضا فلاحتی. به کلی چاپاندیمش که حالش را ببرید. ما رفتیم. عزت همگی زیاد.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها