پُستخانه

کد خبر: ۲۷۹۱۸۲

طناز از اردبیل: برای یک بار هم که شده چشمانت را به من بسپار تا دنیا را آن‌گونه که دیدم برایت بسرایم. پشت آن پرچین و زیر سایه درخت پیر، همگام با نسیم، دستت را به من بده تا تو را ببرم به آن‌جا که ستاره‌ها پای صحبت من می‌نشینند و نگاهم را بی‌پاسخ نمی‌گذارند. گوشهایت را تیز کن و همراهم بیا تا تو را به شنیدن سرود رود و نجوایش با طبیعت فرا خوانم. با من بیا. جایی که گفتم دور نیست. همه اینها را من در آبادی دل تو دیدم و حس کردم و شنیدم.

فرشته ح. 18 ساله: ...من تا حالا 38 تا ایمیل داده‌م. یعنی هیچ کدومشون ارزش چاپ کردن نداشتن؟ 38 تا ایمیل واسه 2 ماه خیلی زیاده! شما فکر کردین من تو خونه بیکارم و نشستم پای اینترنت و یه روز در میان واسه شما ایمیل می‌فرستم؟... (راستی، یادته یه روز از طرحهات یا به قول خودت فوتوگرافیهات تعریف کردم؟ ولی انگار عقبگرد کردی... !ببین فرمانده! یا فوتوگرافی نذار، یا اگه می‌ذاری قشنگش رو بذار... من می‌دونم شما یه نفرید ولی ما هزار نفر! و راضی کردن هزار نفر توسط یه نفر خیلی سخته ولی خب شرایط منو درک کنید. من همین یک ماه بیشتر با شما نیستم....) حالا لطفاً نظرت رو درباره این متن بگو: می‌روم/ و با رفتنم/ انتقامم را از تو می‌گیرم/ خاطراتت را در ذهنم آتش می‌زنم/ و هر معشوقی را/ که در راه ببینم.

ببین سرباز!! چند تا آدم اسم ببرم که گاهی فقط اسمشون یکی دو بار، اونم تو تلگرافخونه چاپ می‌شه اما نه تو 2 ماه، که تو 2 هفته شونصد تا ایمیل می‌فرستن؟ چند تا اسم برات ذکر کنم که گاهی یه‌دفه تو یه روز فقط، شونصد تا نامه می‌فرستن؟ هوووممم؟ تو که اهل تحلیل بودی بابام جان! نمی‌گی من این همه ایمیل و نامه و اسم و رسم رو اونم فقط تو 2 صفحه، اونم هفته‌ای یک‌بار، اونم تو سه ماه تعطیلی تابستون که یورش بروبچ بیشتر می‌شه، چطور و کجا باس چاپ کنم؟ هوم؟ (راستی، این عکسایی هم که الا‌ن می‌بینی دیگه فوتوگرافی نیست! همون عکس خالیه! چون چن وقته وقت و بی‌وقت، هی وقت کم می‌یارم و دیگه وقت ندارم که وقت کنم...)!! نظرم: الو؟ آتش‌نشانی؟ ببخشید این خانومه آتیش زد به خاطراتش رفت پی کارش! لطفاً زود خودتونو برسونین!!

عسل شیدایی: به رسم شبهای بیقراری، زیر نگاه ماه و مهتاب، باز هم تکه‌پاره‌های دلم را با بهانه‌ها وصله زدم... بهانه‌هایی برای استمرار پرواز کبوتر خیالم به افق احساس...

ح.م. از خمینی‌شهر: ...اگه می‌خوای شانست زیاد شه تلاشت را زیاد کن.

بدون نام: ...60 ماهه نامه داده‌م ولی انگار نه انگار...

قند و نبات مادر! من فوق فوقش 59 ماه باشه که شده‌م پاسخگوی بروبچ! اینم اولین ایمیلت بود که به دستم رسید! پس یه لطفی کن حداقل توی 60 ماه بعدی یادت باشه اسمت رو هم بنویسی، هر 3 قسمت بروبچ رو هم دقیقتر نگاه کنی! شاید اسمت ذکر شده و ندیدی! شاید دو سه ماه گذشته و باس نتیجه بگیری که اصلا نامه یا ایمیلت به دستم نرسیده!

حسرت: پارسال یه همچین وقتهایی بود که با خوندن چاردیواری عاشقش شدم و تصمیم گرفتم خودم هم دست به کار بشم. روزهای اول سخت بود تا این‌که بالاخره تونستم، اما چه فایده؟ مدام می‌دیدم نوشته‌های «شبزده عاشق» چاپ می‌شه! حسادت تموم وجودم رو گرفته بود و من به جای این‌که بیام نوشته‌هام رو بهتر کنم مدام به اون بیچاره حسادت می‌کردم. حالا که می‌بینم خبری ازش نیست دلم واسه نوشته‌هاش تنگ شده. امیدوارم هر چه زودتر بیاد. از آقا یا خانوم «یکی مثل تو» هم به خاطر نوشته‌زیباش تشکر می‌کنم. «نرگس، عاشقترین ستاره» هم دیگه نوشته‌ داره تکراری می‌شه. راستش من یک‌ ساله تموم نوشته‌هاش رو جمع کرده‌م ولی وقتی اونا رو پیش هم می‌ذارم می‌بینم جملات تکراری توشون زیاده. امیدوارم از انتقادم ناراحت نشن...

سمیه: شهر، محل زندگی آدما هم مثل جنگله؛ جنگلی که آسفالت شده! آدمایی مث گرگ و روباه داره که آدمای ساده، مثل خرگوش و آهو و گوزن رو فریب می‌دن و می‌خورنشون. آدمایی مث شیر، ببر، پلنگ، قلدر و زورگو داره و...

بفرما! بعد هی گله می‌کنی که چرا نوشته‌هام چاپ نمی‌شه!

ستاره دنباله‌دار: می‌خوام ببینمت، حتی برای یک بار. می‌خوام ببینمت و از همین یه بار، بارها و بارها عکس یادگاری بگیرم و همه قابهای خالی روی دیوار ذهنم رو پر از عکسهای تو کنم...

مهدی از تهران: یه روز حسابی از بی‌برنامگی و بی‌نظمی خودم تو زندگیم کلافه شده بودم و مدام به خودم سرکوفت می‌زدم که تو هیچی نمی‌شی (مگه می‌شه؟) و به هیچ جا نمی‌رسی (تاکسی که نیست)! و از این حرفا. یخده بعدتر هم بابام اومد و به خاطر ول‌چرخیدنم سرزنشم کرد حسابی (نه، باور کنید صورتم به خاطر حساسیت قرمزه! دروغ نمی‌گما) خلاصه به فکر افتادم که علت این مشکلات رو اساسی و ریشه‌ای پیدا کنم. سرتون رو بیشتر از این به درد نیارم. بعد از کلی فکر و مطالعه و راست و چپ شدن تو رختخواب، اول و آخرش به این رسیدم که منشاء اصلی مشکلاتم هدفه، هدف! یعنی نداشتن هدف. همین( !ضمناً می‌خواستم در جواب اون جوابت بگم که معمولا افرادی که به حداکثرها می‌چسبند و به قولی قانع نیستن حتی به حداقلها هم نمی‌رسند.)

(خب... این نظر شماست... و قابل احترام! ولی نه لزوماً درست! چون من که حداکثرها رو مبنا قرار می‌دم، حداقلش دیگه به حداقلهاش می‌رسم... حالا اگه تو نمی‌رسی... لابد از راهش وارد نمی‌شی! راهش رو هم که اون قبلنا هزار بار گفته‌م، پس چی شد ‡؟ لابد دقیق نخوندی)!

اشکان امامی از اندیمشک: ...نگاهم کن که من رو به سقوطم/ من این من نیست، منی که روبروتم/ بذار همه ببینن آسمونم بی‌فروغه/ بذار مردم بدونن که جداییها دروغه...

آشنای غریب: کوچولو که بودم، دوست داشتم خیلی زود بزرگ شم... چقدر زود آرزوهامون برآورده می‌شه؛ انگار همین دیروز بود. حالا به آرزوم رسیده‌م اما الان می‌فهمم معنای اون نگاههای پر از حسرت آدم‌بزرگا رو. وقتی تو چشام نگاه می‌کردن، وقتی دستشونو رو سرم می‌کشیدن. کاش اون موقع می‌فهمیدم بچه بودن بهتر از بزرگ شدنه. دنیایی پر از صداقت و سادگی و مهربونی...!

صبحگل 19 ساله از قائمشهر: ...در صحرای بیکران محبت، در جست‌وجوی مهر، تمام سنگ‌ریزه‌های عشق را یکی یکی روی هم چیدم تا کوهی لبریز از عشق را در دامنه وسیع صداقتم تقدیمت کنم...

شب جنگلبان: همین اول اول، داغ داغ داغ، می‌خوام از بروبچی که راهنماییم کردن تشکر کنم... از «فرشته امامی»، «مینا، شیشه‌ای شکسته» و «بازیگر از تهران...» با خوندن نامه‌هاتون بی‌نهایت خوشحال شدم و همین طور امیدوار.

نگار: ...من یکی از طرفدارهای پر و پا قرص شما هستم و همیشه از پاسخهای قشنگت لذت می‌برم. وقتی جوابت رو به «آیه» عزیز خوندم به دفتر روزنامه زنگ زدم که خانم «عرب» گفتند پیام مرا به شما می‌رسانند و امروز که بعد از دو ماه جواب پیامم را داده‌ای بسیار خوشحال شدم و خیلی ذوق کردم... اون روزا که بعد از غم از دست دادن عزیزترین کسانم ناراحت بودم و بعد از یک دوره طولانی بیماری، سخت دچار افسردگی شده بودم و از تمام دنیا بریده بودم، این تو بودی که با پاسخ زیبایت مسیر زندگی‌ام را عوض کردی و امروز که دارم این نامه رو می‌نویسم پر از انرژی هستم و این انرژی و دوباره به زندگی برگشتن رو مدیون پاسخ تو هستم...

باباااااااااا... پاچه‌خواااااار!!! بابااااااا... نداشتیماااااااااا... بابااااااا... هیچ خودشو ناراحت نکن. من و پاسخ قشنگ؟ به نظرت رسیده! خواب دیدی خیر باشه!! قابلی نداشته اصلا. فقط شرمنده که سوادم همون اندازه بیشتر نبوده. حالا الان، یعنی واقعاً دیگه به زندگی برگشتی...؟ صبر کن ببینم... آره انگار نوار قلبت هم همینو نشون می‌ده! بذار پس به پرستار بگم بیاد این سرم مُرُم ها رو از دستت بکشه بری سراغ زندگیت!!

زهرا فرخی 29 ساله از همدان: از انتقاد سازنده «بهاره ندیری» عزیز ممنونم. به قول معروف: حرف حساب که بی‌کتاب نمی‌شه، حساب حسابه کاکا هم برادر...!

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها