بادبادک کجا می‌روی؟

کد خبر: ۲۷۹۱۷۷

دوباره قلم‌مو را با دستمال سفید پاک کرد. این بار روی دستمال یک لکه آبی‌رنگ بزرگ پیدا شد. وقتی پسرک خانه را کشید از دور به نقاشی‌اش نگاه کرد و گفت: خانه‌ای که حیاط آن درخت نداشته باشد خانه قشنگی نیست. باز هم قلم‌مو را با دستمال سفید پاک کرد. این دفعه یک لکه قرمز در وسط پارچه پیدا شد. پسرک دستمال سفید را نگاه کرد. دستمال سفید مثل یک صورت شده بود. فقط یک دهان کم داشت. پسرک هم یک دهان خندان برای آن کشید: به‌به... حالا بادبادک قشنگ دارم. فقط باید نخ بلندی به آن ببندم تا بتوانم پروازش دهم. بادبادکم باید یک اسم قشنگ نیز داشته باشد. اسمش را فرید می‌گذارم.

پسرک بادبادک را برداشت و نزدیک پنجره گذاشت تا خشک شود. باد تندی وزید و آن را با خود برد پسرک فریاد زد: فرید... بادبادک کوچولوی من!

بادبادک رویش را برگرداند. با دهان خندانش به پسرک لبخند زد. اما باد، زیاد فرید را دور نبرد و در حیاط رهایش کرد. خواهر بزرگتر پسرک توی حیاط با عروسکش بازی می‌کرد. موهای عروسک مثل همیشه به هم ریخته و ژولیده بود. دخترک به او می‌گفت: آرام بگیر بچه بازیگوش... همه بچه‌ها باد موهایشان را شانه می‌کند. حتی من و حتی برادرم... همه.

اما عروسک لجباز دست‌هایش را محکم گرفته بود و می‌گفت: من نمی‌خواهم موهایم را شانه کنم. می‌خواهم یک روسری داشته باشم.

مادر عروسک که حسابی خسته شده بود آهی کشید و سرش را بلند کرد. فرید را که نوک یک شاخه آویزان بود، دید. آن را برداشت و از وسط تا کرد و روی سر عروسک انداخت و گوشه‌هایش را هم زیر گردنش گره زد. عروسک از این روسری قشنگ خوشش آمد و آرام گرفت. اما این تازه اول کار بود. هنوز مدتی نگذشته بود که عروسک دلش خواست تاب بخورد. دخترک دوگوشه فرید را به یک شاخه گره زد و عروسک را توی آن نشاند. عروسک خیلی خوشحال بود و تند تند تاب می‌خورد. مادرش گفت: یواش‌تر... اینقدر تند تاب نخور.

اما عروسک گوش نکرد و تندتر تاب خورد تا این‌که یکدفعه به زمین افتاد و شروع کرد به جیغ کشیدن و گریه کردن. همین‌طور که گریه می‌کرد گفت: بازویم شکسته...

دخترک گفت: الا‌ن بازویت را می‌بندم تا خوب شود. آنوقت فرید را از شاخه درخت باز کرد و بازوی عروسک را به گردنش بست. در همین موقع پسرک به حیاط آمد و از خواهرش سراغ فرید را گرفت.

دخترک گفت: فرید؟... این بادبادک را نمی‌شناسم.

در همین موقع پسرک فرید را دور بازوی عروسک دید و فریاد زد: پیدایش کردم... فرید این است.

و آن را از دور بازوی عروسک باز کرد. عروسک شروع کرد به گریه کردن.

دوباره باد وزید و دوباره فرید را با خود برد. این بار فرید آنقدر بالا رفت تا توی آسمان آبی گم شد.

پسرک روی زمین نشست و شروع کرد به گریه کردن: وای... وای... فرید عزیزم... بادبادک قشنگم از دستم رفت.

خواهر پسرک گفت: اینقدر ناراحت نباش و گریه نکن. بیا فکر کنیم و ببینیم بادبادکت کجا می‌رود و چه کار می‌کند. اگر چشم‌هایت را ببندی او را می‌بینی.

فرید از شهر بیرون می‌رود و از روی جنگل‌ها و مزرعه‌ها می‌گذرد. دهکده‌ها و چمنزارها را هم براحتی پشت سر می‌گذارد ناگهان به یک سیم برق گیر می‌کند. کمی ‌آن طرف‌تر روی سیم چلچله‌های مادر دارند به جوجه‌هایشان پرواز یاد می‌دهند. پاییز نزدیک است و سفر بزرگ دارد شروع می‌شود. مادرهای چلچله سر جوجه‌ها داد می‌زنند: پرواز را شروع کنید. نوک‌هایتان تیز و به جلو. دم‌هایتان باریک و جمع به عقب. حالا بال‌هایتان را با هم بالا و پایین ببرید. زود باشید. یک‌. دو‌. سه

فرید حرف‌های آنها را می‌شنود و با خودش می‌گوید: من هم باید پرواز کردن را یاد بگیرم. به زحمت خود را از دست سیم نجات می‌دهد. یک گوشه‌اش را به جای نوک، تیز و راست به جلو می‌دهد. گوشه دیگرش را هم مثل دم جمع می‌کند و به عقب می‌کشاند. آن وقت با دو گوشه دیگرش شروع می‌کند به بال زدن. جوجه‌ها از دیدن او تعجب می‌کنند و می‌پرسند: تو کی هستی؟ چلچله‌ای؟

فرید بال‌زنان می‌گوید: نه... من فقط دارم ادای چلچله‌ها را در می‌آورم.

از آن‌طرف، ابرها آسمان را می‌پوشانند و قطره‌های باران شروع می‌کنند به باریدن. فرید که از باران خیس و سنگین شده دیگر نمی‌تواند پرواز کند. آرام‌آرام پایین می‌آید. پایین و پایین‌تر. یک بوته خار او را بغل می‌کند و نمی‌گذارد به زمین بیفتد. این بوته خار کنار یک مزرعه گندم روییده است.

یک موش خاکستری از لای ساقه‌های گندم بیرون می‌آید. پشت سر او پنج بچه‌موش خاکستری هم یکی یکی از لای ساقه‌های گندم بیرون می‌آیند. موش‌های بیچاره چیزی ندارند که روی سرشان بگیرند تا خیس نشوند. پنج بچه‌موش که تا حالا بارانی به این تندی ندیده‌اند از ترس به هم چسبیده اند و می‌لرزند. فرید به آنها می‌گوید اگر بخواهند می‌توانند از او به جای چتر استفاده کنند. موش‌ها همه با هم زیر چتر فرید می‌روند. بچه‌موش‌های بازیگوش یواشکی دم‌های نازک و درازشان را از زیر چتر بیرون می‌آورند. مادرشان متوجه می‌شود و فریاد می‌زند: چه کار می‌کنید؟ زود دم‌هایتان را بیاورید زیر چتر. ممکن است دشمن دم‌های شما را ببیند و به سراغ‌مان بیاید.

اتفاقا یک پرنده بزرگ که چشم‌های باز و پنجه‌های تیز و منقار قوی دارد آنها را می‌بیند و با خودش می‌گوید: به به... چند تا موش خوشمزه و لذیذ. به سرعت پایین می‌آید و فرید را با خود می‌برد.

پرنده بزرگ اول خوشحال است اما بعد آه و ناله‌اش بلند می‌شود و با خود می‌گوید: وای این که فقط یک تکه پارچه خیس است. خوب شد پرنده‌های دیگر ندیدند که من امروز چی شکار کردم وگرنه حتما مسخره‌ام می‌کردند.

پرنده بزرگ فرید را در هوا رها می‌کند و می‌رود. فرید چرخ می‌خورد و چرخ می‌زند تا به میدان یک دهکده کوچک می‌رسد. توی میدان چند نفر دارند بازی می‌کنند. همه خوشحال هستند و می‌خندند، اما یک نفر خوشحال نیست و نمی‌خندد. او گریه می‌کند. چون همه بادبادک دارند و او ندارد. فرید پایین می‌آید و درست جلوی پای پسربچه روی زمین می‌نشیند. پسربچه با خوشحالی او را برمی‌دارد. یک نخ کلفت به دم فرید می‌بندد و او را دنبال خود می‌کشد و به طرف تپه می‌دود. آسمان پر از ابرهای قشنگ و رنگارنگ است، اما فرید از همه قشنگ‌تر است.

پسربچه دنباله نخ را ول می‌کند. فرید آزاد می‌شود و پسربچه فریاد می‌زند: بادبادک سبکبال... هرچقدر می‌توانی بلندتر پرواز کن. فرید تا آنجا که می‌تواند بالاتر می‌رود. وسط آسمان به گله بزرگ ابر می‌رسد. با بره ابرها بازی می‌کند. بره ابرها از روی نخ او به این طرف و آن طرف می‌پرند و می‌خندند. اما بالاخره خسته می‌شوند و می‌روند. فرید با خودش فکر می‌کند: بهتر نیست دوباره پیش بچه‌ها برگردم؟ آن وقت راهش را کج می‌کند و به زمین برمی‌گردد.

دوباره جلوی پای پسربچه به زمین می‌نشیند. پسربچه خوب می‌داند که فرید باید به همه جا و به همه بچه‌ها سر بزند. یک قایق کوچولو از پوست یک درخت خشک درست می‌کند. اما قایق او بدون بادبان نمی‌تواند تند برود. بهترین بادبان برای این قایق کوچولو چه می‌تواند باشد ؟ معلوم است.... فرید.

پسربچه با فرید برای این قایق بادبان درست می‌کند. قایق بادبانی را به آب می‌اندازد و به فرید می‌گوید: یادت نرود. سلام مرا به همه بچه‌های دنیا برسان.

فرید از رودها و دریاها می‌گذرد و به اقیانوس می‌رسد. اقیانوس خیلی بزرگ است. فرید از اقیانوس می‌پرسد: مگر تو ساحل نداری؟ اقیانوس جواب می‌دهد: چرا دارم. دیگر چیزی نمانده به آن برسی.

بالاخره فرید به ساحل اقیانوس می‌رسد. روی ساحل یک پسر کوچولوی سیاهپوست دنبال گوش‌ماهی می‌گردد. قایق بادبانی را می‌بیند و از خوشحالی می‌خندد. فرید را از قایق جدا می‌کند و دور کمرش می‌بندد. حالا او یک پیش بند خیلی قشنگ دارد.

پسر کوچولوی سیاهپوست پیش همبازی‌هایش می‌رود و می‌گوید: بچه‌ها ببینید!

بچه‌های سیاهپوست دور او جمع می‌شوند و با تعجب به فرید نگاه می‌کنند. همه آنها از فرید خوششان آمده است.

پسرک که تا این موقع ساکت بود، پرسید: فرید همانجا می‌ماند... مگر نه؟

پسر کوچولوی سیاهپوست توی دنیا فقط فرید را دارد. او را هم خیلی دوست دارد. اما فرید به او گفته: پسرک دیگری هست که شاید فرید را از او پس بگیرد. پسرکوچولوی سیاهپوست خیلی غمگین شده و به فرید گفته: چه بد... ای کاش برای همیشه پیش من می‌ماندی.

پسرک از جا پرید و فریاد زد: نه نه... من آن را پس نمی‌گیرم. آهای پسر جان... دوست من فرید مال تو... من آن را نمی‌خواهم. من باز هم فرید درست می‌کنم و آنها را برای دوستانت می‌فرستم. فرید می‌تواند برای همیشه پیش تو بماند.

گلنوشا صحرانورد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها