هدیه غیرمنتظره

کد خبر: ۲۷۹۱۷۱

پس از اتمام تحصیلات متوسطه به دانشگاه رفتم و در سال آخر دانشگاه وقتی که از جلوی یکی از نمایشگاه‌های اتومبیل رد می‌شدم اتومبیل زیبایی توجه مرا به خود جلب کرد‌.

رنگ قرمز و زیبایی و برق خیره‌کننده آن تمام حواس مرا به خود مشغول کرد‌.

می‌دانستم که پدرم توانایی خرید آن اتومبیل را دارد به همین دلیل برای این‌که برای روز فارغ‌التحصیلی و جشن دانشگاه آن را به من هدیه دهد موضوع را برایش گفتم و گفتم که چقدر داشتن این ماشین به من لذت می‌دهد‌.

روز جشن شد و ساعت‌ها از پی هم می‌گذشتند و من منتظر آخر جشن بودم تا هدیه‌ام را بگیرم‌.

در تمام مدت این چند ماه از خدا خواسته بودم تا کاری کند پدرم آن را برایم بخرد.

لحظه موعود رسید و پدر مرا به کتابخانه‌اش برد‌. در آنجا به من گفت که چقدر باعث غرورش هستم و چقدر مرا دوست دارد و در نهایتا جعبه کوچکی که به زیبایی کادو پیچی شده بود را به من داد‌.

جعبه زیبایی بود اما وقتی آن را باز کردم دیدم که در آن یک کتاب انجیل با جلد چرمی ‌بود که در پایین جلد چرمی ‌نام من با خطوط طلاکوب حک شده بود‌.

به قدری عصبانی شدم که به پدر گفتم: «همین‌. فقط یک کتاب به من می‌دهی؟ آیا چیزی که از تو می‌خواستم اینقدر بزرگ بود که نخواستی برایم بگیری؟»

و قبل از این‌که او چیزی بگوید از اتاقش بیرون آمدم‌. تمام آن شب را از عصبانیت نخوابیدم و صبح روز بعد از خانه بیرون رفتم و به دنبال برخی کارهایم بودم و نهایتا به شهر دیگری رفتم تا آنجا بمانم‌.

من برای خداحافظی از خانواده‌ام به خانه برنگشتم فقط چند خطی به عنوان یادداشت خداحافظی برایشان روی کاغذ نوشتم‌.

چند ماهی گذشت و من در یک شرکت معتبر مشغول به کار شدم‌. کم‌کم قضیه را به فراموشی می‌سپردم که با دختری جوان آشنا شدم و ازدواج کردم‌.

زندگی خوبی داشتم‌. خانه‌ای شیک، شغلی عالی و همسر و فرزندی که به آنها عشق می‌ورزیدم‌.

حالا که چند سال از آن اتفاق گذشته بود با خودم فکر می‌کردم که بد نیست به خانه پدری بروم و دیداری تازه کنم و گذشته‌ها را دور بریزم‌.

پس از کلنجار رفتن زیاد با خودم بالاخره آماده شدم تا به خانه بروم که تلگرافی از «نشویل» به دستم رسید مبنی بر این‌که پدر شب گذشته فوت کرده و در وصیت‌نامه خود تمام اموالش را برای من گذاشته است.

بسیار ناراحت شدم و از این‌که زودتر سری به او نزدم پشیمان شدم، اما حالا دیگر پشیمانی سودی نداشت‌.

وسایل سفر را بستم و به منزل پدری رفتم‌. پس از ادای همدردی جمعی از اهالی محله وارد خانه شدم و گشتی در محیط سرد و بی‌روح خانه زدم و نهایتا وارد کتابخانه پدر که اتاق کارش نیز محسوب می‌شد، شدم‌.

همان‌طور که پشت میزش ایستاده بودم شروع به ورق زدن مدارک کردم تا ببینم باید به چه اموری بپردازم.

ناگهان همان کتاب مقدس را با جلد چرمی ‌در گوشه میز دیدم‌. آن را برداشتم و چند صفحه‌ای از آن را ورق زدم و با خود گفتم چه جلد زیبایی دارد که ناگهان چیزی از پشت جلد آن روی زمین افتاد وقتی خم شدم تا آن را بردارم دیدم که کلید اتومبیل است و در کاغذی که به همراه آن بود تاریخ روز فارغ‌التحصیلی من و آدرس نمایشگاه اتومبیل مورد نظر نوشته شده بود و این‌که پول ماشین به طور کامل پرداخت شده است.

حالم به قدری بد شد که روی زمین نشستم‌. پدر ماشین را برایم خریده بود، اما کلید آن را در پشت جلد کتاب مقدس پنهان کرده بود و من کم‌عقل آن را روی میز انداختم و به جای تشکر از خانه بیرون آمدم و برای چندین سال او را تنها گذاشتم‌. و پس از ترک منزل نیز به خدا گفتم که چرا دعایم را مستجاب نکردی؟!

حالا می‌دانم که ما خیلی اوقات چیزی را که طلب کرده‌ایم دریافت می‌کنیم، اما به شکل و شمایلی متفاوت و تصور می‌کنیم هرگز به حاجت دلمان نرسیده‌ایم‌.

حال این‌که اگر با چشم دل ببینیم معجزات فراوانی را در زندگی شاهد خواهیم بود و هرگز مانند من مجبور نیستیم که بقیه عمر را در تاسف و پشیمانی به سر ببریم‌.

مترجم : سحر کمالی‌نفر
منبع:motivational story

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها