حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
به هر حال آن روز هم رغبت زیادی به رفتن نداشتم، ولی نتوانستم مادرم را راضی کنم و بگویم آنجا از معلم خبری نیست. همهاش مشق نظامی و ابزار و ادوات جنگیه. من نمیتوانم یاد بگیرم. با این پای لنگ خودت قضاوت کن، دست راستم به فرمانم نیست. چطوری میتوانم آن اعمال سخت را انجام دهم؟ داد و فریادهای مادرم، زخم زبان پدرم، کمتر از سنگینی کیسههای شنی نبود. مقاومت بیفایده بود و باید میرفتم. ولی برای این که عقدهای روی دلم نباشد برای آخرین بار گفتم: شما که مرا قبول ندارید. بیایید یک بار هم که شده وضعیت مدرسه را از نزدیک ببینید و شاهد باشید بچهها چه کارهایی میکنند. مادرم گفت: تو از مدرسه فرار میکنی. میخواهی بیایی بنشینی پای آن کتابهای مزخرف. زود باش برو وگرنه میندازمت بیرون.
بغضم گرفته بود. اینجا مادرم نمیگذارد، آنجا هم به محض ورودم بچهها با لنگیدن من یک و دو نظامی و قدم رو میگفتند و میخندیدند. پس چه کار باید میکردم. همه این بدبختیها دست به دست هم داده بودند تا من بتوانم دروغی سر هم کنم و برخلاف میلم هر روز دروغ بگویم. روز به روز بیشتر از همسن و سالهای خودم دور میشدم. خجالتی و کمرو بودم. همهاش به خاطر وضعیت ناجور دست و پام بود. وضع درسی خوبی داشتم. ولی در آن سال کی به فکر درس بود که من دومیاش باشم؟ تنها سرگرمی که داشتم، کتابهای غیردرسی بود که نخواندههایش را باید هزار جا قایم میکردم. منظورم آنهایی بود که خودم با هزار بدبختی گیر آورده بودم، نه آنهایی که برایم خریده بودند. کتابهایی که به سلیقه خودم به دست میآوردم و میترسیدم آنها را جلوی پدر و مادرم باز کنم و بخوانم. هرچه از مردم گریزان میشدم، پناهم به کتابها بیشتر میشد. آدمهای توی کتابها دوست و حامی و دشمن احتمالی من بودند. به دنیای توی کتابها فکر میکردم و با واقعیتهای اطرافم مطابقت میدادم. میگفتم چه میشود اگر زندگی آدمها هم مثل زندگی آدمهای توی کتاب باشد و زیر بار زور نروند. من آن توانایی را داشته باشم و بتوانم پا و دست سالمی داشته باشم. مگر نه این که یک بار از معلمی شنیدم که به مادرم میگفت: پاهاش خوب میشه. این صرفا یک عارضه عصبی است. من بدتر از این را دیدهام که خوب شده. پسرکی بود توی همین مدرسه که پاهاشو لخلخ روی زمین میکشید. حالا معلم شده. خیلی ضعیفه باید تقویت جسمی بشه. با بچهها و معلمها نمیجوشه یا چیزی نمیگه یا همه چیزو ویران میکنه. برای بچهها احترام قائل نیست. بچهها سر به سرش میگذارند. در بعضی مواقع دست به کارهایی میزند که با گوشهگیری و تنهاییاش نمی خونه . به هر حال باید کاری کرد وگرنه ما دیگه جلودارش نیستیم.
بعد از شنیدن این موضوع بود که در خودم به تواناییهای فوقالعادهای پی بردم که تا به حال به آنها فکر نکرده بودم. تصمیم خودم را گرفتم.
اما به یکباره آن سال عزا، رو سر من هم خراب شد. روز به روز دامنه جنگ وسیعتر میشد و مردم در تنگنای بیشتری قرار میگرفتند. همه عصبی و آماده کوچ کردن بودند. فرق زیادی بین بزرگ و کوچک نبود. با این فکر و خیال دوباره خوابم برده بود و این صدای مادرم بود که داد میزد و بیدارم میکرد. «بلند شو هنوز وضعیت قرمزه.» مختصر غذایی گذاشت توی کیفم و مرا به زور بیرون فرستاد. چند قدمی پیش نرفته بودم که باز آژیر خطر را شنیدم. بلند گفتم: امروز روز شومییه. لحظه به لحظه ترس من بیشتر میشد. هیچ رفت و آمدی نبود. کوچه خالی نمیتوانست پناهی باشد بر ترسی که مرا میبلعید.
خودم را به دیوار چسبانده بودم انگار دستهایی از دیوار بیرون آمده بود و مرا به خود میکشیدند. یاد پدرم افتادم که میگفت: یکی از همکاران اداره وقتی صدای بمباران یا آژیر خطر را میشنود توی آپارتمان سینهخیز رفت و آمد میکند. تا حالا اینقدر ترس را نشناخته بودم. مثل روزهای قبل نفهمیدم که چطوری مسیرم عوض شده و به نزدیک پارک رسیدهام. سکوت بود و سکون. نه صدای بمباران بود نه آژیر خطر.
خود این سکوت ترسناک بود. دائم وضعیت فوقالعاده بود. روزهای قبل چند مغازه باز بود. آدمهایی در تردد بودند. ولی امروز هیچ کس نبود. صدای بال پرندهای به اندازه شلوغی یک شهر، سکوت را بر هم میزد. سایه ابرها را روی زمین میدیدم. چیزی نادر که تا به حال ندیده بودم. صدای گذشتن یا آمدن ماشینهای نظامی از چندین کوچه و محله بالاتر یا پایینتر، آنقدر نزدیک بود که ناخودآگاه خودم را کنار میکشیدم. صدای دور شدن ماشینها تا مدتی توی گوش میماند و میشد فهمید کدام سمت پیچید. خودم را توی پارک دیدم. چند پیرمرد بازنشسته که مشتریهای هر روز دو نیمکت روبهرو بودند. مرا به ایستادن مجبور کردند. هر روز از فاصلهای نسبتا دور میان درختها از پشت سرشان رد میشدم. متوجه من نمیشدند. امروز ظاهرا یکی از آنها که چشمان تیزتری داشت، مرا دیده بود. البته من هم تا اندازهای به آنها نزدیک شده بودم.
گفت: بچه چرا مدرسه نرفتی؟ ایستادم. در حال شمردنشان بودم. یکی کم بود. گفتم: مدرسه؟ کدام مدرسه؟ گفت: مگر مدرسه نمیری؟ دومی گفت: اگه نمیره پس اون کیف چیه؟ پیرعینکی گفت: فرار کرده. سومی گفت: نه بابا، ممکنه زنگ تفریح باشه. کچله بلند شد. ترسیدم، فکر کردم که میخواد دنبالم کند. ساعتش را از جیبش درآورد و گفت: نه بابا هنوز خیلی زوده که زنگ بخوره.
خودم را از چشمرس آنها دور کردم. رفتم پشت درخت بزرگ همیشگی. کتاب قصه را از کیفم درآوردم و شروع کردم به خواندن. قصه یک پسر بچه تنها بود که دائما ماجراجویی میکرد. در همان محیط کوچک محله و خانه و مدرسه، دست به اعمال عجیب و غریب میزد. آرزوی پرواز داشت. یک روز که از خانه بیرون میآید، تصمیم میگیرد که مسیر رودخانه را بگیرد و برود چیزهای جدید پیدا کند.
به اولین کسی که برخورد میکند، پیرمرد ماهیگیری که تنهاست و بدون قایق به صید ماهی میرود. پیرمرد پسربچه را همراه خود میبرد و به او قول میدهد که همه شگفتیهای مسیر رودخانه را به او نشان بدهد. قول میدهد که هر روز یک داستان از زندگی زیر آب بگوید و چه و چه... من خودم را پسرک قصه دیدم و گفتم ای کاش من جای او بودم و شهر ما رودخانهای داشت که من میشناختم و با آن رودخانه سیر و سفرم را آغاز میکردم.
خوبی رودخانه به این بود که همان مسیر را میتوانستم برگردم و دیگر گم نمیشدم. به راههای خاکی و آسفالته نمیتوانستم اعتماد کنم. هر کدام چند شاخه میشدند و هر وقت پا در راه میگذاشتم، میترسیدم، اما رودخانه اطمینان خاطر داشت و میتوانستم از کنار همان ساحل آشنا برگردم. دلم میخواست زیرکی پسره و سرسختی پیرمرده را پیدا کنم.
نگاهم را از روی کلمات برداشتماز خیال بیرون آمدم به اطراف چرخاندم. فوارهها خاموش بودند. گنجشکها سر چند دانه، جیکجیک جنگآوری به راه انداخته بودند. صدای پیرمردها را شنیدم که راجع به جنگ و اوضاع و احوال پیرامون آن بحث و جدل میکردند و هر کسی از تواناییهای دوره جوانیاش غلو میکرد و خالی میبست. ناگهان صدای آژیر خطر، گنجشکها را پرواز داد، پیرمردها ساکت شدند و مرا غرق اندیشه هولناکی کرد . سراپایم لرزیدن گرفت. نمیدانستم سرچشمه این ترس کجاست. روی نیمکت ایستادم، پیرمردها را دیدم که روی زمین دراز کشیده بودند. بهناگاه از روی نیمکت پرت شدم. صدای شکستن شیشه در و پنجرهها، همه فضا را پر کرد. دیوار صوتی اطراف شکست و صدای انفجار مهیبی، گوشهایم را کر کرد. دیگر چیزی نشنیدم. نمیدانم چند ساعت، چند دقیقه به زمین چسبیده بودم. به هر حال بیدار شده بودم و گوشهایم صدای اطراف را میشنیدند. باز پیرمردها بودند که میگفتند صدا از سمت مدرسه بود، باید برویم آنجا. کیف و کتابم را پیدا کردم و به دنبال پیرمردها و آژیر آمبولانس و ماشینهای نظامی به سمت مدرسه رفتم. در دلم گفتم چرا همه چیز برای من به این زودی دگرگون میشود؟
همه حرف و حدیثها درست بود. موشک داخل مدرسه سنگربندی شده ما افتاده بود. هنوز آتش را خاموش نکرده بودند. مدرسه کاملا آوار شده بود. تکههای گوشت، دست و پاهای قطع شده و کاغذ و کتاب، توی کوچههای اطراف دیده میشد. من به در مدرسه رسیده بودم. 3 ساعت دیر کرده بودم. ناگهان پدرم را دیدم که همراه گروه نجات به سمت آوار میرفتند. آتش، خاموش کردند . دود و خاک و تاسف و تاثر، چشمها را گریان و کور کرده بود. پدر مرا ندید و به عمق حادثه فرورفت.
باز مادرم بود که همراه زنان ناله و فریاد به راه انداخته بود و شیون و زاری میکرد و مرا صدا میزد. وحشت سراپایم را پر کرده بود. از این که دیده نمیشدم، ترسیدم. فکر کردم من هم مردهام و الان زیر آوارم. پاهایم حرکتی نداشتند. صدایم درنمیآمد. مرگ را میدیدم که این بار همه درها را یکجا کوفته بود. فکر کردم، همین جا به همه چیز خاتمه بدهم و از چشم پدر و مادرم برای همیشه غایب شوم و دنبال رودخانه خیالم برگردم و زندگی تازهای را آغاز کنم. دوباره گفتم اگر پدر و مادرم مرا دوست ندارند، پس چرا گریان، خاک و سنگ را میکاوند و اگر دوست دارند، چرا مرا نمیبینند؟ در همین فکر و خیال بودم که ناگهان نیرویی در خود پیدا کردم که مرا به جلو میبرد. همه تن فریاد شدم و گفتم: ما.....در.... من اینجا هستم.
بغضم ترکید و همه شاد و شنگولی همکلاسیها و بچههای مدرسه جلوی چشمم مجسم شد؛ علی، حسن، حسین، سیروس، کامران، مرتضی، کیومرث، مسوول تربیتی و معلمی که میگفت: لعنت به دنیا که منو مجبور کرده به شما کودنها چیز یاد بدهم.
پدر و مادرم پاورچین پاورچین به سمت من میآمدند، نه، راه نمیرفتند. انگار در فضا بالبال میزدند. لباسهایشان پاره بود. نمیدانستند مردهام یا در خیال آنها جان گرفتهام. جز زاری و دود چیزی نبود.
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....