احسان براتپور
غزلواره
فکر کن کنار عابر پیادهای
پشت یک چراغ قرمز ایستادهای
فکر کن فقط به یک اداره رفتهای
فکر کن فقط یه کارمند سادهای
فکر کن که در کنار یک برنجزار
دل به روستاییان ساده دادهای
فکر هم نکن که من چقدر شاعرم
فکر هم نکن چقدر از تو بهترم
فکر هم نکن که با تو فرق دارم و
در میان دوستانت از همه سرم
فکر هم نکن که در نشیب هستی و
از فراز شاخههای تو نمیپرم
اینقدر بهانه اضافه هم نگیر
اینقدر برای من قیافه هم نگیر
زندگی چه کرده با دل شکستهام
من که از ادامه دادن تو خستهام
بیتو چای تلخ میخورم بدون قند
بیتو توی کافه منتظر نشستهام
من چقدر سادهام که باز بیخودی
دل به خندههای ساده تو بستهام
هی نگو به شمعها که سوختن بد است
این قبیل چیزها برای من بد است
هی نگو برای چشم ما مریضها
از قدیم گفتهاند پیرهن بد است
هی نگو که مرد گریه میکند مگر
هی نگو که خنده هم برای زن بد است
هیچ خوب نیست دست دست میکنی
زندگی بدون دوست داشتن بد است
آرش پورعلیزاده
باران بیهوا
هر روز عصر
خیابان ولیعصر
دلم میگیرد
باران بیهوا
ماشینهای ایستاده/ و چنارهای سرپا/ قرمز و سبز میشوند
لعنت به این همه عابر که تو نیستی!
سرم در میدان/ نفسم در راهبندان
باد ول میگردد در سربالایی خیابان
لباسهایم سنگین
خیسم و سرگردان
بر خط عابر که تو نیستی
***
باران بند میآید
گریهام نه
میثم آزاد