حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
نمیخواهم از همین اول شعار بدهم که چنین و چنان باش. پس بگذار من هم یک چیزهایی برات تعریف کنم. به خاطر پارهای مشکلات درگیریها، آشفتگیها و... یک مدتی بدجور و به طرز وحشتناکی دلم گرفته بود. مدام در خودم بودم و دست و دلم به کار نمیرفت. نه درس میخواندم، نه گردش، نه مهمانی، حالم واقعا بد بود. جوری که در تاریکی، ذهنم نمیتوانست یک قدم جلوی خود را ببیند. همه مرا به لبهای خندانم میشناختند، ولی حتی لبخند زدن هم از یادم رفته بود. در غصه شناور بودم تا جایی که قرآن مجید را بغل میکردم و تنها در اتاق زارزار میگریستم و از خدا میخواستم کمکم کند. بعدها فهمیدم به این حالات من افسردگی میگویند. افسرده بودم و خودم خبر نداشتم. تصمیم گرفتم خودم برای خودم وارد گود شوم. باید برای خودم کاری میکردم. باید دوباره خودم را بهدست میآوردم. شروع کردم به الکی خندیدن. الکی خوش بودن. احتمال دادم این خوشیهای ظاهری به درونم هم رسوخ کند، ولی داشتم به خودم دهنکجی میکردم. چشمانم همه چیز را لو میداد. برای خودم خرید میکردم، بی خیال میرفتم داخل مغازههای شیک و چیزهایی را که در انتخاب شان دو دل بودم میخریدم و هر چه اطرافیانم تایید میکردند که خریدم خوب بوده باز هم دو دل میماندم. کار بعدی نواختن پیانو بود. شاید قطعهای وجود داشته باشد که قلبم را آرام کند. ولی بدتر آشفته میشدم. تحمل شنیدن صدایش را نداشتم. قرآن میتوانست راه خوبی باشد. دیگر گفتم خدایا بالاتر از این که چیزی در دنیا نیست. تلاوت کردمش. کلمه به کلمه. جزء به جزء. «الا بذکرالله تطمئن القلوب.» خواندن قرآن قطعا آرامم کرد ولی مشکلات همان جور پا برجا بود. یعنی بدون هیچ تلاش و حرکتی توکل کرده بودم. دیگر کارم داشت به جاهای باریک میکشید. وارد مسائل فلسفی شده بودم. چرا این دنیا؟ چرا من؟ هنوز یک علامت سوال خیلی بزرگ در ذهنم بود ولی من هنوز داشتم زندگی میکردم. هنوز آشفته بودم. با تمام این کارها انگار داشتم یک باتلاق را آسفالت میکردم. انگار برای یک بیماری لاعلاج مسکن مصرف میکردم. دیگر به جایی رسیدم که باید به خود میآمدم. با خودم رو در رو میشدم. به خودم نهیب زدم و گفتم: «چه خبرته؟ چقدر غم و غصه؟ سر درگمی، آشفتگی؟ بسه! تمامش کن» به خودم گفتم «19 - 20 ساله شدهای. فقط یک بار زندگی میکنی. فقط یک بار 20 سالهای و 10سال بعد حسرت این روزها را میخوری. تو آتشفشان انرژی هستی و فقط احتیاج به یک جرقه داری. غیر ممکن از نظر تو، در این دنیا وجود ندارد. تا الان برای درس و دانشگاه زندگی میکردی، الان هم با این ندانم کاریهایت بهترین روزهای زندگی و جوانیات را از دست میدهی. چند سال دیگر هم ازدواج میکنی و به تمامی زندگیات را باید وقف شوهر و بچههایت کنی و دیگر مال خودت نیستی. پس فقط چند صباح امروز را وقتداری. باید بلند شوی. آینده مال توست. به شرطی که از الان شروع کنی. باید خوشحال، خوشبین و خوش قلب باشی.» درد و دل کردن بایک دوست مطمئن آرامم کرد و به طرز عجیبی سبک شدم. چه لحظههای خوب و شادی بود وقتی ابهامات مربوط به خودش را برایم روشن کرد، وقتی فقط و فقط به حرفهایم گوش داد و گذاشت من حرف بزنم. آخر سر هم از من حمایت کرد، باور نمیکنی که من چقدر سرزنده شدم. به طرز وحشتناکی خوشحال و راضی به زندگی برگشتم. در آسمانها به پرواز در آمدم. عاشق همه مردم ایرانم شدم... خلاصه که مشکلاتم در سرازیری افتاد و من به زندگی برگشتم. درست مثل یک معجزه بود. امید عزیز! در دنیا دو دسته آدم وجود دارد که رنج میبرند: دستهای که جاهل است و چیزی را نمیفهمد و دستهای که میفهمد. آدمهایی که خیلی چیزها حالیشان میشود و چشم بصیرت دارند. تو جزو دسته دوم هستی. پسر عمیقی هستی. احساساتت قابل ارزشگذاری است. دیگران این را میفهمند و میبینند که متمایزی، اما به جای این که تشویقت کنند تا رشد هنری و احساسی بهتری داشته باشی، شاید حسادت بچهگانهای باعث میشود که تو را زیر سوال ببرند. تو متفاوت از دیگرانی و اطرافیانت به شکل منفی سعی دارند به این موضوع اعتراف کنند. اگر قرار باشد بایستی و به هر سگی که پارس میکند سنگی بیندازی هیچ وقت به هدفت نمیرسی. گفتهای که با این سن کم، قرص اعصاب میخوری و این اصلا نشانه خوبی نیست. تکلیف خودت را با زندگی مشخص کن. از خودت بپرس که از زندگی چه میخواهی و بگذار دنیا از خواستهات آگاه شود. اگر خودت نتوانی درست نفس بکشی نمیتوانی دیگران را از خفگی نجاتدهی. پیشنهاد میکنم هر چیز که از ذهنت میگذرد را روی کاغذ بیاوری. لازم نیست به هر کسی نشان بدهی. معمولا آدمهای احساساتی برای خودشان خلوت و حیطهای دارند. چه بهتر الان که سربازی و از شهر و دیارت دوری، فرصتی برای خودسازی و خودشناسی فراهم کنی. دوران سربازی میتواند پلی باشد به زندگی بهتر. گفتی شکست عشقی هم داشتهای. برای تمام جوانهای همسن و سال ما، شکست عشقی لازم است. همه شکست عشقی دارند. اصلا اگر قرار باشد با اولین کسی که به او میرسیم ازدواج کنیم که چیزی به اسم تجربه و حتی خود عشق خلق نمیشد.
من نامهات را خواندم و وقتی دیدم دلیل محکمی برای افسردگی و ناراحتی تو وجود ندارد، تصمیم گرفتم باهات حرف بزنم. یادت باشد در کنار چیزهایی که برشمرده بودی هزاران دلیل برای خوشبختی و شادمانی تو وجود دارد. سلامتی نسبی، خانوادهات... از همه مهمتر: خدا. تو میتوانی با احساساتت جور دیگری خدا را لمس کنی. راهی که دیگران از درک آن عاجزند. منتظر نامه بعدیات، خبر سلامتی و خوشحالیات هستیم. کاکتوس جان! یادت نرود منتظر نامه ات هستیم و حرف آخر این که یک شمع میتواند هزاران شمع دیگر را روشن کند بدون این که چیزی از دست بدهد. مثل تو!
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....