ای بابا، اون مسئله که تموم شد رفت. .بابا جون ... جنگلبان جوان و گوزن بادپا هم، به جان خودم، همین احساس رو داشتن! تو یه جای تاریک گیر افتاده بودن که یهو چراغی روشن شد. اونام چششون به نور عادت نداشت، هی پلک زدن، هی چششون رو باز و بسته کردن، تا وقتی نگاه کردن به روشنایی براشون عادی شد... حالااااا... حکایت مااااااست! اگه این احساس ناراحتی و اذیت اولیه رو نادیده بگیریم و چشممون رو عادت بدیم به نور - بگو ببینم- راه و چاه، درست و نادرست، واقعیت و دروغ رو، تو تاریکی بهتر میشه دید یا تو نور؟ انتقاد و اظهار نظر هم، به هر شکل و شیوه و بیانی، همینجوره. همینکه آگاهی و دانش شخص منتقد در حوزه مورد انتقاد کافی باشه، کافیه. بیا من و تو هم یاد بگیریم اعصابمون رو طوری پرورش بدیم که از خوندن یا شنیدن نظرات مخالفمون، خراب و به هم ریخته نشه. نظرات مخالف، آدم رو متوجه حرف درست یا غلطی میکنه که تا اون موقع اشتباهاً فکر میکرده غلط یا درسته (پس چی شد؟ اگه فهمیدی، خودت بگو چیچی شد)!!
خاطره از مشکینشهر: ...خوب میدون را دادی به بعضیا که دارن همین طوری واسه خودشون تاخت و تاز میکنن. نامهها و طرفداریهای ما هم کارساز نیست. خودت به داد صفحه برس که همیشه یه جواب قانع کننده چه برای مخالفهای صفحه چه برای موافقها تو آستین داشتی... (یه چیز دیگه: من یک داستان برای صفحه خانه گپ داشتم میخواستم چاپ بشه. میشه بگی به کدوم آدرس پستش کنم؟...)
اِوا... خطخطی کردن این خطوط بالایی درباره تقویت ظرفیت شنیدن انتقاد و اظهار نظرهایی ولو مخالف نظرات خودمون، جواب تو هم بودهاااا... نخوندی؟ ... این ایمیلی که بالای صفحه اول کنار لوگوی چاردیواری هست رو ندیدی؟ تو سابجکت ایمیلت بنویس «داستان» میرسه به دستشون. ... با ایمیل سروکار نداری؟ به همین نشونیای بفرست که برای بروبچ نامه میدی، فقط روی پاکت به جای صفحه بروبچ بنویس: «خانه گپ.»
مهتاب 17 ساله از ابهر: ...یه سواله که خیلی وقته ذهن منو مشغول کرده؛ اونم اینه که تو اون یه متر و نیم زبونتو از کجا آوردی؟!
تو تو تو، به به این، یه... یه... یه بَن...دِ... انگُگُگُشت، زَ زَبونِ ...اَلکَنی (آی... واستا نفس تازه کنم)!، که که که هی، میگیره، میمیگی، یییهمِت... رورونیم... زبووووووننننن؟( !!پس اگه زبون کسانی رو میدیدی که شاعر در وصفش فرموده: «دنیا مث تو زبونی نداره/ نداره و نه میتونه بیاره»! چی میگفتی؟! خود شاعر که هی میگفت: «ز...ز...زبونم میگیره!» خب منم ز... ز...زبونم میگیره)!
زمانه از گلستان: ...نسیم وصل که بیاید جدایی یادت میرود. فقط کمی سکوت کن و بیقراریها را رها کن...
جوجه تیغی: به پشت سرش نگریست. همهش تنهایی بود و بیکسی و مشکلات؛ اما نه، غم هم هیچ وقت تنهایش نگذاشته بود...
مطرود: مدتی خودم را از همه چیز دور کردم ولی باز هم برگشتم به همان جایی که بودم. شاید راهش را بلد نبودم، شاید راهش را درست نرفتم. رفتم تا از بعضی چیزها دور باشم ولی در عوض به همه چیز فکر کردم. به جای اینکه کمی آرام باشم بیشتر به دلواپسیهایم متوجه شدم و آخر هیچ... حالا اگر جایی مثل چاردیواری هست که آدمهایی دور هم جمع میشوند تا از یکدیگر بدانند، از غمهای همدیگر، از شادیهای همدیگر، کارمان شده همین یک وجب کاغذ که هر هفته آن را سیاه میکنیم و بعدش باز روز از نو و روزی از نو ولی آیا واقعاً این درست است؟
حالا اگه منم مث اینایی بودم که تا یه چی میشه هی میگن الان وقتش نیست، باس میگفتم: داداش! الان، اونم درست وقتی که نامه سرگشاده بدون نام رو چاپیدهم که گفته «ناگاه کسی بانگ میزند: به کجا میرویم؟ ما را چه شده؟» باید گفت: وقتش نیست! ولی چون معتقدم پس کی وقتشه؟! به نیابت از بقیه حاضران سر تکان میدهم و میگم: «واقعاً... واقعاً!» ولی خب، چه کار دیگهای از دستم برمییاد جز بیان همین چارتا کلام؟ هووووممم؟!
زینب از بروجن: از تو گله دارم به اندازه تمام روزهای با هم بودنمان... از تو گله دارم به اندازه تمام عشقمان... از تو گله دارم به وسعت همه دلتنگیهایم... آری، از تو گله دارم؛ تویی که مرا در کشاکش این لحظههای سرد و سنگی رها کردی و رفتی...
فراموش شده روزگار: ...میروم ای نازنینم سفرم طولانیست/ گریههای وقت و بیوقتم دگر پنهانیست/ میروم شاید که رفتن راه حل خوبیست/ لحظههای بیتو بودن لحظهی پرسوزیست... (من پریسا هستم 16 ساله. از 12 سالگی صفحه شما رو میخوندم... میشه تو صفحهتون شعر یا متنی رو به کسی تقدیم کرد؟...)
نع نمیشه، نع نمیشه!! چرا نمیشه؟ سردبیر میگه: چِمدونم دیگه... نع نمیشه( !پاسخگو هستم اینقدر ساله. از دوران پیشا تولدم دارم با سردبیر و معاون و غیره و ذالک، سر همین چیز میزا بحث میکنم!! همه هم میگن: چِمدونم دیگه! نع نمیشه! حالا اون «نمیشه»ش هیچ، با این «چِمدونم»ش نمیدونم چیکار میشه کرد)!
اسرین فیضی 17 ساله از سنندج: ...میگمااااا، من یه چن تا شعر واسهت فرستادم، پس کوشون؟ ...حداقل میتونستی تو این پستخونه بچاپیشون بعد بگی کجاش مشکل داره. حالا نمیتونستی این کار رو هم بکنی، میتونستی تو تلگرافخونه یه اشارهای بهشون بکنی که اینجاش کجه، اونجاش معوجه. تاااااازه، یه سوالی هم ازت پرسیده بودم که بیشتر شبیه پیشنهاد بود، پس چرا اونو جواب ندادی؟ خب یه کلوم میگفتی: «این پیشنهاده که دادی؟ نه، نمیشه...»!
هاااااا، ئو پیشنهاد که دادی، اصلا یادُم نیس که چی بیده و چی نبیده! ئی از ئی!! ئو وَخ، ئو شعر که وگفتی هم، چاپ شد رفت پی کارش. پس ئی هم از ئی! میمانَه قانون هفتمِ ما، که بچَهته همی جور سرخود رو گاز گذاشتَه بیدی و رفته بیدی سراغ کار و زیندگیت... خب یه مقدار معتنابهی صبرله دیگههههه!