بلا‌گ‌جام

یک نقطه کوچک در هستی

پیشنهاد هفته: این هفته بازیگر سریال جومونگ با واسطه‌گری یک شرکت تبلیغاتی وارد ایران شد و چنان استقبالی از خود دید که نزدیک بود شاخ از کله اش دربیاید« !بلاگ جام» پیشنهاد می‌کند وبلاگ نویسان ایرانی درباره این سریال و دلایل این که ما ایرانی‌ها با داشتن این همه سابقه ادبی و فرهنگی و هنری چرا نمی‌توانیم پهلوانان تاریخی و شخصیت‌های فرهنگی و ملی خود را به جهان معرفی کنیم، بنویسند!
کد خبر: ۲۷۶۲۸۵

بپر! نترس!

بهاره رهنما در «ماه شب هفت» مطلبی نوشته است به اسم «تصمیم کبوتر.» او می‌نویسد: در ترافیک به کبوتری خیره شده‌ام که دو دل است که بپرد یا بماند لب بوم. این تردید‌ها را می‌شناسم خوب می‌شناسم. به کبوتر فکر می‌کنم که چرا این همه تعلل می‌کند. اصلا چه فرقی می‌کند که بماند یا برود! کاش می‌دانست تصمیم او یک نقطه کوچک در هستی است و اگر نپرد فقط حسرتش بر دل او می‌ماند و بس! به کبوتر زیر لب می‌گویم: «بپر نترس.» و به خودم فکر می‌کنم و می‌اندیشم که شاید تصمیم من هم در جهان لحظه کوچک تصمیم یک انسان خاکی بود و بس! گرچه من هم صدایی را نشنیدم که به من بگوید: بپر! نترس!

شرم از رخ علی(ع)

نویسنده وبلاگ «پسر پرحرف» حکایت جالبی نوشته است: گویند شاعری در وصف حضرت علی(علیه السلام) این‌گونه شعر سرود: مجرم! اگر محاسبه حشرباعلی است / من ضامنم تو هرچه که خواهی گناه کن. شب هنگام امیرالمومنین(ع) را درخواب دید.حضرت به او فرمودند: بهتراست این‌گونه بگویی: مجرم! یقین محاسبه حشرباعلی است/ شرم از رخ علی کن و کمتر گناه کن!

پیرمردی در پیاده رو

نویسنده وبلاگ «عروسک» خودش را این گونه معرفی می‌کند: من رومینا پوررستم متولد تهران سال 74 هستم. کودکی‌ام را با زیبایی‌ها و زشتی‌ها که بیشتر زیبایی بود پشت سر گذاشتم. در 11 سالگی به خاطر بیماری پدرم مجبور شدیم به شهر خوش آب و هوای آستارا بیاییم.شعر نوشتن را از 8 سالگی شروع کردم. اولین شعرم عروسک بودکه این وب به این نام نامگذاری شده است. حالا یکی از شعرهای رومینا را از وبلاگش با هم می‌خوانیم:

با تلسکوپ عمویم/به ستارگان نگاه می‌کنم/هی نگاه کردم/نمی‌دانم آیا آنجا هم/پیرمردی در پیاده رو/گوجه سبز می‌فروشد؟

کمک پدر

رضا سیرجانی در وبلاگ «حوض ماهی» در پاسخ به بازی وبلاگی «10 نفری که در زندگی شما تاثیر داشتند» درباره تاثیر پدرش می‌نویسد: از همان سال اول مدرسه یک جورهایی به من فهماند که باید قابل افتخار باشی و اگرچه هیچگاه به طور مستقیم در درس و مدرسه من دخالت نکرد،اما حواسش بود که پای من نلغزد. جالب‌ترین تاثیر پدرم بر من، بار آوردن من روی پای خودم بود. به جای این‌که به من خرجی بدهد برایم کار پیدا کرد. به جای این‌که برایم خانه بخرد، برایم وام قابل توجهی جورکرد و دفترچه قسطش را به من داد. تا زمانی که با زحمت و پول خودم اناردونه (رنوی قرمز کوچکم) را نخریدم و خودم را ثابت نکردم، کمک مالی به من نکرد. حالا من ارزش پول حاصل از زحمت را می‌دانم. حالا من اگر غرق در ثروت هم شوم می‌دانم چیزی را که با زحمتبه دست آوردی یک شبه به باد نمی‌دهی.

هیزم شکن

سیامک احمدی در وبلاگ «داستان کوتاه کوتاه کوتاه» این مطلب را نوشته است که خواندنی است: سال اول زندگی، شاد و سرحال بود .سال دوم ، بزرگ شده و دیگر می‌فهمید. سال سوم زندگی‌اش، بزرگ‌تر شده و بیشتر می‌فهمید. هر سال که می‌گذشت بر سن و معلومات او افزوده می‌شد اما هیچ وقت نتوانست به این سوال پاسخ دهد که ... چرا به انتظار ایستاده است؟ اکنون خیابانی در زیر پایش عبور می‌کند و او توانسته به پاسخ آن سوال پی ببرد و درجواب بگوید:

«من به انتظار هیزم شکن ایستاده‌ام.»

آرش شفاعی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها