از در که میرسد سلام میکند و میگوید: ببخشید. ببخشید ارباب رجوع زودتر از کارمند رسیده. معذرت میخواهم. نیمخیز میشوم و سلام میکنم. از همین اولین نگاه جای چیزی را در صورتش خالی میبینم. اما از اضطراب تمام شدن یا نشدن پرونده تمرکز ندارم. در فلزی کمد اتاقش را باز میکند و خودش را در آینهای که از داخل به در کمد چسبانده نگاه میکند. مقنعهاش را مرتب میکند و دستی به صورتش میکشد. دارم دنبال همان شیء گم شده در صورتش میگردم و با خودم میگویم حتما اشتباه میکنم. باید عینکم را بزنم. با یک ببخشید دیگر پشت میزش مینشیند. پروندههای روی میزش را مثل دستهای اسکناس از بین انگشتهایش رد میکند و پرونده مرا درمیآورد. میگوید: پارسیجان بیا امضا کن. دیروز کارش تمام شد. جای امضا را نشان میدهد و میگوید: بنویس ثبت با سند برابر است و امضا کن. بعد هم خبرت میکنم بیا سندت را بگیر. راحت شدی مبارک باشد. میگویم: خدا خیرتان بدهد. تا آن قولنامه بنگاهی در دستم بود هر لحظه دلم میلرزید که نکند یکی پیدا شود و بگوید این آپارتمان مال اوست و این آپارتمان صدمتری را از دستم در بیاورد. از این کارها خیلی شده. سر تکان میدهد؛ بله. روزنامهها پر از این شکایتها و کلاهبرداریهاست. خدا را شکر کار تو به آنجاها نکشید. حالا یک مهمانی بده بیاییم آپارتمانت رو ببینیم. دوستهای قدیمی را هم زیارت کنیم. میگویم به چشم در اولین فرصت. عینکم را میزنم و در همان خطی که هنوز انگشتش روی آن است مینویسم و امضا میکنم. تا میآیم نفس راحتی بکشم، چشمم میافتد به صورتش و آن جای خالی. به صورتش خیره میشوم: خدای من پس کو ابروهایش. آن ابروهای پیوسته مشکی که زبانزد دخترهای دانشکده بود. ابروهای کمانی پرپشت. مثل مینیاتورهای استاد بهزاد در دیوان حافظ با آن دختر کوزه بر دوش و آن ابروهای کمانی، همه میگفتند نمونه زیبایی دختر ایرانی یعنی ویدا... خدای من نکند شیمیدرمانی داشته و من بیخبر بودم. مثل پسر بقال سرکوچه. طفلکی تمام ابرو و موهایش در اثر شیمیدرمانی ریخته. خدایا نکند ویدای خوشگل ما سرطان گرفته؟ اما او آنقدر سرحال است که به شیمیدرمانیکنندهها نمیخورد. آنقدر صورتش و جای خالی ابروهایش برق میزند گویا یک پروژکتور توی صورتش تاباندهاند. چند بار میآیم بپرسم اما شرم میکنم، یا میترسم ناراحتش کنم. آماده خداحافظی میشوم که دختر همکارش نفسزنان از راه میرسد: سلامسلام دیر شد ببخشید. ارباب رجوع نداشتم؟ ویدا میگوید: نه. بعد ذوقزده از جایش بلند میشود و به ابروهای دختر همکارش خیره میشود.میگوید: خدایا چه محشری شده. خیلی خوشرنگه و رو به من میگوید: میبینی پارسی حرف نداره. دختر میگوید: جدی میگی؟ رفتم همان آرایشگاه خیابان جردن. همان که تعریفش رو کرده بودم. دارم دنبال چیزی میگردم که ویدا پرسیده بود: میبینی پارسی؟ دختر میگوید: دیروز از سر کار که رفتم تا ده شب آرایشگاه بودم. من دارم به زمان تعطیلی اداره فکر میکنم، تا ساعت ده شب خوب بوده خسته نشده. دختر میگوید: صد تا مدل ابروی تتو دیدم تا این رنگ را پسندیدم. به تتو فکر میکنم که چند بار شنیدهام اما با این همه گرفتاری به معنیاش فکر نکرده بودم. دختر به ابرویش دست میکشد. در اتاق را میبندد و مقنعهاش را درمیآورد میگویند همرنگ موهام شده یا نه؟ راستش رو بگو. ویدا انگشتش را تا نزدیک ابروی دختر میبرد و با احتیاط دست میزند به موهایش و میگوید: کاملا همرنگ مثل این که موهای سر و ابرویت را با هم کردهای توی خم رنگرزی. رنگ شرابی. هر دو با هم میخندند. ویدا مقنعهاش را درمیآورد و میگوید من این رنگی دوست دارم. فردا وقت گرفتم از سر کار میرم سلمونی. چشمهایم دارد از کاسه درمیآید این موهای کوتاه نارنجی تیغتیغی مال ویداست؟ همان موهای سیاه و حلقهحلقه است که توی نمازخانه از گرما مقنعهاش را درمیآورد انگشت لای موهای سیاهش میانداخت و آن را با غرور از روی شانه چپ به شانه راستش میریخت. میدانست که خیلیها آرزوی یک تار از موهای او را دارند. خداحافظی میکنم. در اتاقشان را باز میکنم و سوار آسانسور میشوم. فکر میکنم ابروهایش را پاک کرده که جایش را رنگ کند. تتو کند. خدا را شکر، داشتم نگران میشدم که نکند شیمیدرمانی داشته. بعد به این فکر میکنم که ابروهایش هم مثل موهایش نارنجی بشود. چشمم را میبندم تا ویدا را با ابروی نارنجی مجسم کنم. چشمم را باز میکنم و خودم را در آینه نگاه میکنم. ابروهای سیاه و نه خیلی پرپشتم را چند بار با انگشت بالا و پایین میکنم. کج و راست و نیمرخ نگاه میکنم. اگر باریکتر کنم بهتر نیست؟ چه رنگی به من میاد. شرابی که نه. نارنجی که وای اصلا نه. خرمایی؟ نه همین حالا هم خرمایی است. فندقی یا گردویی؟ آسانسور با تقهای میایستد و از آینه روبرمیگردانم: لعنت به شیطون. به خیابان که میرسم تمام حواسم به ابروهاست و موهایی که تا نیمه سر از زیر شال و روسریها بیرون زده. چرا تا به حال دقت نکرده بودم؟ چه تنوع رنگی. حالا با دقت بیشتری به دخترها و زنها نگاه میکنم دلم میخواهد بدانم چند نفر از آنها ابروهای خودشان را دارند؟
منیرالسادات موسوی