با لباس و مقنعه سفید میخواد ادای فرشتههارو درآره. اما فقط خدا میدونه که چه ظالمیه. بعضی وقتها که به زور قرصهارو تو گلوم میچپونه هر چی از دهنم درآد بهش میگم. ولی بیشتر وقتا باهاش کاری ندارم. حتی وقتی از کنارم رد میشه یا میخواد بهم آمپول بزنه نگاهش هم نمیکنم. وقتی سرشو از رو میز بلند کرد چشاشو باز کرد و بهم نگاه کرد و گفت: چیه. دوباره چته. گفتم خانم محمدی دسته جاروم شکسته وقتی که جارو میزنم از بس که خم می شم کمردرد میگیرم. برام اخماشو تو هم کرد و گفت: این وقت شب. گفتم خوب صبح زود شما خوابید. شایدم رفته باشید آن وقت مجبورم باز با جارو دسته شکسته جارو میکنم. بهم چشمغره رفت. انگار دلش میخواست بگه به جهنم که کمرت درد میگیره، یا شب خوابت نمیبره اما انگار چون هنوز لباس سفید تنش بود، دلش خواست ادای فرشتهها رو درآره، گفت: این وقت شب من جارو از کجا برات پیدا کنم. میسپارم به نگهبانی بهت بدن. گفتم اما من الان میخوام. از جاش بلند شد. اومد طرفم خیال کردم میخواد تو صورتم بزنه. ترسیدم دستم رو جلوی صورتم گرفتم. گفت: نترس میخواستم بپرسم ببینم قرصتو خوردی؟ گفتم: اول تکلیف جارو رو روشن کنید. گفت: خیلی خوب حرفو عوض نکن. اونوقت دست کرد تو جیبش چند تا قرص رنگارنگ مثل اسمارتیزی که برای بچهها میخریدم بیرون آورد دستم داد گفت: بخور. خوردم و از اتاقش بیرون آمدم. در اتاقشو آنقدر محکم کوبیدم که گچهای بغل چارچوب ریخت.
میدونی خانم محمدی مسوول بخشه. اون روزای اول که سرشب پشت پنجره مینشستم یک دفعه آمد پیشم گفت چیه دختر؟ چه خبره؟ مگه کشتیات غرق شدن. اونوقت به یکی از دستام قرصهامو داد و به دست دیگرم لیوان آب را. گفت منتظرش نباش. الان شبه. نگاه کن چقدر بیرون تاریکه تو حاضری شب به این تاریکی و سردی شوهرت بیاد دنبالت؟ توی این راه به این دوری گم بشه؟ یا تو این سرما یخ بزنه. اگه اونم بخواد بیاد تو نباید بذاری. ببینم دلت میآد؟ دیگه نذاشتم حرف بزنه گفتم: نه، نه دلم نمیاد. انگار اونم میدونست که چقدردوستت دارم. برای همین دیگه چیزی نگفت و رفت. از همون شبای اول وقتی که اون بهم گفت شامتو که خوردی قرصتو بخور تا خوابت ببره، تا خیلی زود صبح بشه، دیدم راست میگه اگه شب تا صبح بیدار بمونم صبح خیلی خیلی دیر از راه میرسه. حالا سرشب قرصهامو میخورم تا به قول خانم محمدی زود خوب بشم و برگردم خونه. هر روز قبل از این که بقیه بیدار بشن و خودشونو این ور و اونور بکنن و خمیازه بکشن من تمام اتاقهارو، تراس به این بزرگی رو جارو میکنم. بعد دستمال به دست پنجرهها و شیشه را گردگیری میکنم. آنقدر دستمال میکشیدم که توی پنجرهها شده مثل نقره. دست و صورتمو میشورم و سرمو شونه میکنم. اونوقت بزک دوزک میکنم و خودمو جلو آینه نگاه میکنم. نگاه کن اونجا یک آینه است، خودم به دیوار میخش کردم. جلوی آینه میایستم و چشم و ابرو نازک میکنم. هی خودمو لوس میکنم. دلم میخواد ببینم وقتی تو بیای وقتی باهات حرف میزنم، چه شکلی میشم.
یک روز گیس یکی از زنای شلخته رو کشیدم. مثل بچه کوچیکا میخورد و میریخت. اصلا آدم کثیفیه. ازش عقم میگیره. میگم پاشو خودتو جمع کن. از بوی گند خفمون کردی. اما اون بهم میخنده و آب از لب و لوچش میریزه. دلم میخواد بلند شم بیفتم به جونش تا میخوره بزنمش. اما زنای دیگه سرشونو از زیر لحاف بیرون میکنن میگن خفه شو. خفه شو. منیر بازم داری ور میزنی؟ اونوقت یاد تو میافتم. یاد اون وقتی که میگفتی خفه شو منیر بازم داری ور میزنی. بعد دلم برات تنگ میشه. سرمو میکنم زیر لحاف و هی تا صبح گریه میکنم. اما بالاخره یک روز گیسشو گرفتم و دور اتاق چرخوندمش. جیغ میزد و دست و پاشو به زمین میکوبید. اما تا اونجایی که دلم میخواست از گیساش گرفتم و راه بردمش. میدونستم چقدر درد داره. برای همین دلم خنک شد. تا این که همین فرشته خانم آمد و با جیغ و داد و کتک از دستم درآوردش. بیچاره انگار خیلی ترسیده بود که هیچی نمیگفت. گفتم نمیفهمی از صبح جارو به دست هلاک شدم. مگه من چقدر جون دارم. بشور، بساب، اونوقت تو هی بخوری و بشاشی و بریزی. میدونی من همش فکر تو بودم میگفتم اگه یک دفعه از راه برسی ببینی همه جا ریخته و پاشیده است اونوقت بازم عصبانی میشی، میگی شلخته و درو میکوبی و میری.
اونوقت من هم پا میشم بچهها رو کتک میزنم و میرم تو فکر. تو فکر اون زنای سرخاب سفیداب مالیده. تو فکر زنایی که بوی عطرشون تا یک فرسخی میرسه. تو فکر اونایی که من ندیدمشون، اما هر کی رسیده بود برام تعریف کرده بود. من اصلا اینجا اومده بودم که خوب بشم. تو دیگه پیش هرکیهرکی نری و من دق نکنم. عصر که میشه از بس که توی تختم میشینم و هی فکر میکنم سرم درد میگیره. دلم میخواد داد بکشم. اونوقت یکی از اون پرستارها میآد که همیشه میخنده. میاد میگه چی شده کشتیات غرق شدن منیر خانم؟ هر روز همینو میگه؟ آخر سر یک روز بهش گفتم من مگه چند تا کشتی دارم که هر روز داره غرق میشه. فکر کرد دارم باهاش شوخی میکنم. خندید و گفت: خوب خوب یک خورده این طرفتر بخواب تا آمپول عصرتو بزنم تا دیگه کشتیات غرق نشن. اصلا حرفاش خندهدار نیست. اما وقتی حرف میزنه خودش میخنده.
ولی غروبها تمام غروبها به کام آدم تلخ میشه. انگار خدا میخواد تلافی بکنه. تمام درد و غمهای دنیا رو وقتی غروب میشه توی دل آدم میریزه. وقتی غروب میشه تمام تنم میلرزه هرچی از صبح رشتم، پنبه میشه. میفهمم که دیگه نمیآی، اگه تا غروب رسیدی، رسیدی، اگه نه دیگه شب نمیآی. پا میشم ماتیکمو پاک میکنم. لباسمو عوض میکنم. اونوقت هر چی فحش تو عالم بلدم بهت میدم. گوش میکنی رضا باتوام. آره، بلند بلند فحشت میدم. صدام تو باغ میپیچه. کلاغها هم فحشت میدن، هر چی من میگم اونا هم قار قار میکنن. اونوقت زنای دیگه دایره دنبک میزنن، بهم میخندن، میگن داماد نیومد. داماد نیومد. بعد من یادم میافته از وقتی که تک و توک توی ریشات دانههای موی سفید پیدا شد، با این که میدونستی که من ریشاتو دوست دارم از ته میتراشیدی تا جوونتر بمونی تا مثل تازه دامادا باشی نه؟ آره زنا راست میگن داماد نیومد. بعد اگه نوبت شبکاری خانم محمدی باشه، میآد بالاسرم برای این که خفقون بگیرم برام میگه: شب به این تاریکی راه به این دوری. میگم فهمیدم، دیگه نگو. اگه خودشم نباشه یکی دیگه میاد میگه به قول خانم محمدی... داد میزنم خفه شو خفه شید. اون وقت یک مشت قرص رنگارنگ مثل همون اسمارتیزا توی دهنم خالی میکنن، بعد من تا صبح مثل سنگ میافتم. بعد میگم شاید وقتی بیدار شدم چشم که باز کنم ببینم توی خونهام هستم که تو آمدی و مرا بردی. اون وقت تو بگی منیر چراغ خونمو روشن کردی. بخوام از جام بلند شم، دنبال جارو بگردم، تو بگی بسه منیر نگاه کن دستات پینه زده. دیگه نمیذارم اینقدر کار بکنی. بیایی و کنارم بشینی دیگه بوی ادکلنهای جورواجور ندی. فقط بوی خودتو بدی. دستامو بگیری تو دستت مثل قدیما برام حرف بزنی تلافی این حرفهایی که این همه سال برات زدمو بکنی. انگار بخوای بهم جواب بدی. این ور و اون ور خونه رو با نگام بگردم بدون این که ازت بپرسم بگی ردش کردم رفت. زن زندگی نبود. اون وقت من دیگه یادم بره تموم قرصهایی که خوردم رنگشونو، بوشونو، انگار یک کشتی تازه به آب انداخته باشم. به چشات نگاه کنم توی چشمام نگاه کنی هیچی نگم.
حالا خوابم میاد. خیلی خوابم میاد. خیلی!
زهرا کرمی