نفرین بر این دیو حسادت

نامه‌ای که می‌خوانید، نامه فروغ از اهواز است که سرشار از معصومیت است اگرچه او خودش فکر می‌کند که آدم خیلی بدی است. فروغ دو مشکل عمده دارد: فکر کردن زیاد به گذشته و حسرت آن را خوردن و حسادت. البته در نامه‌اش خوب توضیح نداده چرا به خواهر یا برادر کوچک‌تر از خودش آن هم در این سن حسادت می‌کند، اما معلوم است که خیلی رنج می‌کشد. او دقیقا به دو بلایی گرفتار شده که ریشه زندگی انسان را می‌خشکاند و ما نمی‌دانیم چرا فروغ حتی یک بار از خودش نپرسیده از فکر کردن به گذشته و اندوه آن را خوردن و از بارور کردن درخت حسد در قلبش چه چیزی جز اندوه و حرمان نصیبش شده است؟
کد خبر: ۲۷۴۱۹۱

 امیدواریم این دوست خوب ما هر چه زودتر بتواند از این راه اشتباهی که می‌رود بازگردد. هرچند در نامه‌اش اشاره‌هایی هم به تصمیم‌های جدید دارد و نشان داده هنوز آنقدر قوی و منطقی است که بتواند به اشتباه خود وقوف پیدا کند و از آن درگذرد. او نیز مثل امید و مثل همه کسانی که در این صفحه شما را به یاری فراخوانده‌اند دست یاری به سوی شما دراز کرده است و امیدوار است که شما کمکش کنید. ما هم منتظر پاسخ‌های شما می‌مانیم.

سلام. من دختری هستم که حالا وارد 22 سالگی شده است، اما هنوز از این که در این سن هیچ هدفی در زندگی ندارم خسته و سردرگم شده‌ام. همه‌اش به گذشته فکر می‌کنم و از این که چرا چیزهایی را که می‌خواستم هیچ وقت بر لب نیاوردم یا مثلا زودتر نگفتم که برایم تهیه کنند عذاب می‌کشم. البته این را هم بگویم که در گذشته وضعیت زندگی ما خیلی زیاد خوب نبود و برای همین هم حسرت آن روزها را می‌خورم. این را هم بگویم که من آن وقت‌ها برای خیلی چیزها اعتماد به نفس نداشتم. به خاطر همین خیلی از حرف‌ها را نمی‌زدم و خیلی از چیزها را نمی‌خواستم، اما راستش را بخواهید حالا که فکر می‌کنم و می‌بینم این طورها هم نبود. به هر حال با همین شرایط رسیده‌ام به «اکنون» و حالا نمی‌دانم چه‌ام شده.

بعضی وقت‌ها به کوچک‌ترها حسودی‌ام می‌شود و به خودم می‌گویم حالا آنها به چیزهایی که می‌خواهند می‌رسند ولی من حتی به رشته درسی مورد علاقه‌ام هم نرسیدم و حالا در رشته‌ای درس می‌خوانم که علاقه چندانی به آن ندارم. متاسفانه نتوانستم در رشته مورد علاقه‌ام قبول شوم و مدام خودم را سرزنش می‌کنم که تقصیر خودت بود چون خوب درس نخواندی. خلاصه این وضعیت مرا به جایی رسانده که حتی از خانواده‌ام هم زده شدم. تازگی‌ها به یکی از اعضای کوچک‌تر خانواده حسودی می‌کنم و عذاب می‌کشم. نمی‌دانم چه کار کنم. با خودم می‌گویم کی از فکرهای وحشتناک رهایی می‌یابم؟ حتما شما با خودتان می‌گویید چه دختر بدی هستم، اما من از شما می‌خواهم به من کمک کنید تا بتوانم به این فکرها پایان دهم و بر آن خط بطلان بکشم. با خودم عهد بسته‌ام هیچ گناه بزرگی را مرتکب نشوم و فقط به درس و خانواده‌ام برسم و تا وقتی که زنده‌ام در خدمت آنها باشم. تصمیم گرفتم سال دیگر هم کنکور بدهم شاید در آن رشته‌ای که دوست دارم قبول شوم و اگر قبول نشدم قول داده‌ام به خودم که ناراحت نشوم. تصمیم گرفتم به نویسندگی ادامه بدهم چون نوشتن را خیلی دوست دارم. تصمیم گرفته‌ام فقط به خدای مهربان توکل کنم و امیدم را به او ببندم. خواهش می‌کنم شما هم مرا راهنمایی کنید تا بتوانم بهتر برای خودم تصمیم بگیرم.

اندکی صبر...

خب، امید باز هم نامه دارد. نامه‌هایی که اگر بخواهیم همگی‌شان را چاپ کنیم شاید تا هفته‌ها مجبور باشیم صفحه را به آنها اختصاص دهیم. نامه امید در 30 تیر ماه شماره 299 چاپ شد و واکنش‌های بسیاری در پی داشت. داستان پسری که احساساتش توسط اطرافیانش نادیده گرفته می‌شد. این بار شیما به امید جواب داده است:

سلام امید جان! من شیما هستم. دوست خوبم احساساتی بودن که بد نیست. تو می‌توانی در قبال حرف‌های دوستان نامهربان و خشن خود جواب‌هایی بدهی که توهین‌آمیز نباشد، اما در اعماق وجودشان تاثیر بگذارد. می‌توانی به آنها ثابت کنی که این گونه زندگی کردن و مهر ورزیدن را دوست داری. امید جان با کسانی رابطه دوستی برقرار کن که اعتقادهای اخلاقی، فرهنگی و طرز فکرشان اگر مثل تو هم نیست حداقل نزدیک به تو باشد. تا آنها به راهی که پیش گرفته‌ای (مهربانی و شاد کردن اطرافیان) احترام بگذارند و تو را تشویق کنند و راهت برای آنها ارزشمند باشد نه بهانه‌ای برای تمسخر. من تعجب می‌کنم چرا تو با کسانی که ذره‌ای درکت نمی‌کنند معاشرت می‌کنی و اگر فعلا در شرایطی هستی که کسی نیست تا تو را درک کند، سعی کن لااقل از حرف‌های آدم‌هایی که از نظر فکری از تو دور هستند نرنجی و عذاب نکشی. آنها را به دنیای خودشان واگذار. تو دنیای خودت را داری که دنیای ارزشمندی هم هست. دوست خوبم من هم می‌توانم دوستانم را در اوج ناراحتی شاد کنم و بخندانم پس این خنداندن دلقک‌بازی نیست، لطف است که در حق دوستانت می‌کنی. البته اگر این شادی از حد خود نگذرد و به دلقک‌بازی شبیه نشود. همیشه خودت را باور داشته باش و به خودت اعتماد کن و بر خداوند توکل داشته باش و از او بخواه به تو صبر دهد. صبوری کردن راه سختی است، اما کسی که بتواند صبر بورزد خود را در برابر هر مصیبتی بیمه کرده است. انسان صبور تحمل بالایی در برابر مصائب از خود نشان می‌دهد و همین باعث می‌شود او دید وسیع‌تری نسبت به زندگی و فراز و فرودهایش پیدا کند. شاید به خاطر همین است که خدا گفته صابرین را دوست دارد. چون آنها خود را در برابر مشکلات به کسی می‌سپارند که همه چیز در دست اوست و این یعنی صبر کردن. یعنی صبوری پیشه کردن و به او توکل کردن. در مقابل تعارف‌های هم‌خدمتی‌هایت هم جسارت نه گفتن را داشته باش. همه ما باید نه گفتن را یاد بگیریم و آن را به موقع و صحیح به کار ببریم. شاید خیلی از ماها این کار مهم را بلد نباشیم و هنوز هم به اهمیت نه گفتن آگاهی پیدا نکرده باشیم، اما امیدوارم تو بتوانی قدرت نه گفتن را پیدا کنی و آن را درست و به موقع به کار ببری که این خود یکی از راه‌هایی است که می‌تواند تو را از خیلی خطرات محفوظ نگه دارد و به سلامت از گذرگاه‌های خطرناک بگذراند. دعا می‌کنم هر کجا هستی وجودت بی‌بلا باشد، دو دستت را علی گیرد، نگهدارت خدا باشد.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها