پُستخانه

کد خبر: ۲۷۴۰۰۷

ببین مِتّی جون! برعکس تو، من معمولا به حداکثرها می‌چسبم که اگه نشد، حداقل به اون حداقلها برسم! ولی اگه قرار باشه یه تازه‌واردی که تازه دفعه پیش نوبت چاپ نامه‌ش رسیده بوده و نامه‌ش هم چاپ شده و تو نامه‌ش هم گفته بچه‌م رو گاز نیست، قبل از رسیدن اون یکی دو ماه بیاد بگه آی‌ی‌ی... بابا بچه‌م سوخت، چرا گاز رو گذاشتین رو شعله زیااااااد... دیگه اگه قاط نزنم و عصبانی نشم، حداقل بچه‌ش رو از رو گاز ورمی‌دارم می‌ذارم تو یخچال یا فریزر!! پس ببین... (چی رو؟... !!آهااااا:) قرار بود بچه‌ت رو روی گاز نذاری دیگه!

عاطفه، ستاره سوخته: من از حصار سرد چشمانت می‌گریزم و واژه‌هایم از نشستن کنار یکدیگر؛ دیگر نمی‌خواهند از تو کلمه‌ای بسازند...

شبدر شبزده از ملایر: مثل همیشه وقتی بابام روزنامه رو آورد رفتم سراغ صفحه بروبچ ولی انگار این یه هفته یه جور دیگه بود! سکوت پاسخگو چه معنایی داشت؟ با این‌که مطالب چاپ شده بیشتر از همیشه بود ولی احساس دلتنگی عجیبی داشتم برای این‌که همیشه آخر هر مطلبی را که می‌خواندم با پاسخ باحال و بانمک پاسخگو و خنده بر لب تمامش می‌کردم. نمی‌دونم چت شده؟ چرا این‌قدر صفحه بروبچ بی‌روح و سرد بود؟ صفحه بروبچ با شما مثل باغچه‌ای می‌مونه که گل زیبایی...

بینم... اینا حاصل شبزدگی بود یا وهم‌زدگی؟! گل و باغبون و اینام کجا بووووود بااااا... هی می‌گه دیجیتال دیجیتال... !دیجیتالم کجا بود؟ اگه می‌خوای پاسخگو همچنان واس خودش پیشرفت کنه، به جای یه همچی چیزایی، اشکالاتش رو بگو و اگه راه‌حلی به نظرت می‌رسه باهاش درمیون بذار...

زینب از بروجن: ...آلادن ایسیرم که عمر با عزت وره بلیه و گز لرین ساخلیه تا همشه نامه لرمز اُخیین و چاپ ایلیین... بگو ببینم اصلا ترکی سرت می‌شه که برات ترکی نوشتم؟ یه وقت ناراحت نشده باشی و عصبانی بشی نامه منو بندازی تو سطل بدون این‌که بخونیش...

من که هیچ نامه رسیده‌ای رو نخونده نمی‌اندازم تو سطل ولی چرا دروغ؟ فقط همون «عمر با عزت»ش رو فهمیدم!! ولی دیگه نفهمیدم واسه من بود؟ واسه خودت؟ یا یکی دیگه!! تازه اینم نفهمیدم که اگه واسه من بود، بالاخره عمرم با عزت باشه یا نباشه؟ (حالا فردا نیای بگی: نه بابا همون عمر با عزت رو هم اشتباه فهمیدی... چون من داشتم درباره قوم و خویشمون که اسمش عزته صحبت می‌کردم)!!!

سراب عشق از سیرجان: ...از چه باید نوشت وقتی که تُنگ بلوری، به ماهیهای قرمزم، به دروغ، از کثیفی دریا می‌گوید؟ از چه باید گفت وقتی که مهتاب فریب چشمک‌زدنهای ستاره‌ها را می‌خورد؟... تو بگو که من در این قافیه‌باران روزمرّگی از چه باید بنویسم؟ آه...

بدون نام: منم مثل «گمنام» فکر می‌کنم خیلی بیمزه‌اید (البته انصافاً معتقدم آدمی هستید که با چاپ انتقاد حتی از خودتون مشکلی ندارین. هر چند تصور یه بدبینی مزمن هم بهم می‌گه: فیلم دروَکردین!)

ممنون. تصور سرکار، تصور سرکاره دیگه! هر چند ناشی از تصوری نادُرست.

جوجه تیغی: ممنون از این‌که جواب تک‌تک سوالامو دادی. خواستم بگم از اون روزی که چاردیواری رو می‌خونم دارم سعی می‌کنم انتقادپذیر باشم و تا حدودی موفق شده‌م اما پاسخگوی عزیز دل من و بقیه (پاچه‌خواری نیست‌ها باور کن) وقتی یه نفر سعی می‌کنه یه خصوصیتش رو قوی کنه، خودبخود بقیه خصوصیاتش هم قویتر می‌شن. وقتی جنبه انتقادپذیری رو بالا می‌برم به خودی خود منطق هم می‌ره بالا. پس وقتی »...« می‌یاد و یه سری حرف بی‌منطق می‌زنه، نه من بل‌که تمام بچه‌ها بهشون برمی‌خوره و به هم می‌ریزن. نه؟

نه! می‌دونی چرا؟ چون تو که جای «تمام» بچه‌ها نیستی، پس از کجا می‌دونی اونا چه نظری دارن؟ بهشون برمی‌خوره یا به‌هم می‌ریزن، یا اصلا چه‌طوری فکر می‌کنن؟ اگه دنبال اصلاح رفتار و افکار خودتی، بیا این خصوصیت رو هم مثل من اصلاح کن و همیشه فقط به جای خودت حرفی بزن. تا یه آمار واقعی و همه‌گیر در کار نباشه، سیستم مغز آدم نمی‌تونه ببینه دیگران چی فکر می‌کنن و چی دوست دارن یا از چی ناراحت می‌شن، پس معقولانه‌ترین کار اینه که فقط از طرف خودش حرف بزنه و بگه من بهم برخورد یا من این‌طور فکر می‌کنم یا نظر شخص من اینه... هیچ وقت فکر نکن دیگران هم مثل من یا خودت یا حداکثر چند تا از دوستان و قوم و خویشات فکر می‌کنن چون در این صورت، نتیجه‌ای که عایدت می‌شه پایه و اساس درستی نداره.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها