خانه بر و بچه‌ها

انزوا

کد خبر: ۲۷۴۰۰۶

«تو با دردی که آوردی دوا بودی/» ت‌تن تن‌تن، ت‌تن تن‌تن، ت‌تن تن‌تن/ مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن... می‌بینی؟ همه‌شون 3 بخش منظم تکرار شونده‌اند. حالا: «تو در اوج سکوت من.../» ت‌تن تن‌ت، ت‌تن ت‌تن، ت‌تن تن‌تن، ت‌تن تن‌تن/ شد 4 بخش که هماهنگی شعر رو خراب کرده. این سروده که مثل یه رگه نقره روی یه سنگِ تراش‌نخورده تازه از معدن استخراج شده‌س برای یه دختر 17 ساله خیلی خوبه... اممممما، خاطرت هست اون صحبتی رو که درباره روش رفتاری عوام کرده‌م؟ که اول از دومیه شروع می‌کنن؟ نه این‌که تو هم عوامی... نه؛ دوای دردی که آوردی اینه: اگه می‌خوای بر خلاف اونا، تو هر کاری که می‌خوای، به جاهای خوبی برسی، وقت بذار و اول همون اوله رو یاد بگیر و از همون اوله شروع کن. در هر کاری اصولی پیش برو، چون این کلید پیشرفت همه آدمهایی هست که به قول همون آدمای معمولی و عادی: دست به هر چی می‌زنن طلا می‌شه! یا به هر کاری رو می‌آرن موفق می‌شن. مثلا، برای همین علاقه به شعر گفتن، من جای تو یا هر کسی مثل تو بودم (همون‌طور که تا الانم سعی کرده‌م تو هر کاری همین‌طور باشم) تا می‌تونستم اول به «جمع‌آوری اطلاعات» درباره اون کار رو می‌آوردم. مثلا کتابهای عروض و قافیه، مقالاتی درباره شعر و اصولش، صور خیال و... هر چی که دانسته‌هام رو تو اون زمینه زیاد کنه. شعرهای بیشتری حفظ می‌کردم و «سطح آگاهی» خودم را با خوندن و تحلیل و مقایسه و درک کردن اونا بالا می‌بردم. حتی اگه مجبور باشم هر جا رو که نفهمیدم، دوباره و دوباره و دوباره بخونم. این‌جوری یه «تحلیل و درک درست» هم واسه خودم داشتم و اون وقت شعری که می‌گفتم، یا کاری که می‌کردم دیگه طوری نبود که یه پاسخگوی بیسوادی بیاد واسه‌م افاضات درباره شعر یا موفقیتم تو اون کار کنه!! پس اگه می‌خوای یه شاعر، یه فرزند، یه مادر، خونه‌دار، کاسب، دانشجو، مکانیک، نویسنده، سیاستمدار یا هر کاره‌ای، اما از نوع نامدار و موفق و مورد اقبال و توجه دیگرانش باشی، فرصت ورود و عمل از راه درستش رو از دست نده.


لوک بدشانس

از قدیم گفتن: شانس یه بار در خونه آدم رو می‌زنه! اما من می‌گم بدشانسی کیلد داره، خودش می‌یاد تو! حالا من چند تا از بدشانسیهای اساسی زندگیم رو براتون تعریف می‌کنم تا شما هم دستتون بیاد که اگه من این همه بدشانسی نیاورده بودم الان حتماً به یه جاهایی رسیده بودم( !به قول حسامی: شانس نااااااریم که)! مثلا از همون بچگی، هر وقت منچ بازی می‌کردم نفر آخر می‌شدم! واسه این‌که هر چی تاس می‌انداختم از شانس من 6 نمی‌اومد، ولی تو صفحه مار و پله، هی پشت سر هم 6 می‌آوردم! هر دفعه هم مهره‌م می‌افتاد تو خونه مار و ماره هم نیشم می‌زد و دوباره برمی‌گشتم سر خونه اول! هر وقت به یه مهمونی رودربایستی‌دار دعوت می‌شدم، صبح که از خواب بلند می‌شدم می‌دیدم یه جوش قرمز و برّاق، قد یه گوجه فرنگی وسط دماغم سبز شده! که یا باید قید مهمونی رفتن رو می‌زدم یا واسه استتارش یه دستمال می‌گرفتم جلوی دماغم و می‌گفتم: «ببخشید... سرما خورده‌م»! چند روز پیش، یاد بچگیهام افتادم و کلی پول دادم و یه تخم مرغ شانسی خریدم اما از توش یه شکلات دراومد با یه برگه‌ای که روش نوشته شده بود: «از خرید شما متشکریم؛ شانس خود را در خرید بعدی امتحان کنید!» امروزم که دوشنبه‌ست و باز چاردیواری و بازم خونه بروبچ... نامه‌م که چاپ نشده، حداقل بذار ببینم فال پشت صفحه چی می‌گه: «کلا آدم بدشانسی هستید. هفته بدی را پیش رو دارید. صبوری کنید چون در طالع شما یک...!»

آه... بفرما! می‌گم شانس نااااااریم‌هاااااا!!!

(حسامی جان، از قدیم گفته‌ن اگه یه وقت پولی هم پیدا کردی بشمارش، این که دیگه همه‌ش 30 حرف ناقابله: «اون هفته که نبودید، جاتون خیلی خالی بود)!»

زهرا فرخی، 29 ساله از همدان

گوشت رو بیار نزدیکتر، یه چی یواشکی بهت بگم، بقیه نشنون: «حالا موهای زبون منو بشمار، بازم 30تاس»! تاااااازه... «بُشوِک هم می‌گه: به فال و شانس اعتقاد نارم»!! با این حال... «ممنون از توجهی که به نوشته‌های من داری.»


حرف‌شناسی

یه روز می‌گه (ننه‌مو می‌گم« :)آخه پسر! حرفتو اول بجو، بعد بزن»

یه روز می‌گه: «آدم باید حرفشو اول مزه‌مزه کنه، بعد بیانش کنه»

یه روز هم می‌گه: «اول حرفتو بسنج، بعد بگو»

یه روز دیگه در می‌آد می‌گه: «تو دوباره حرفتو قورت دادی؟ دِ بگو ببینم چه مرگته آخه»

تازه یه بار هم گفت: «حرف دهنت رو بفهم بچه جون!»

من که آخرش نفهمیدم این حرف زدن چه جوریه! زدنیه؟ جویدنیه؟ چشیدنیه؟ سنجیدنیه؟ خوردنیه؟ پوشیدنیه؟ پوشاندنیه؟... خلاصه که توی تشخیصش حسابی موندیم و سردرگم شدیم اما هر چی که هست، به نظر من، حرف باید متین، وزین، صحیح و صائب باشه.

رحیم طاهری از حسن‌آباد فشافویه

پنج حرفه!

«ح» مثل حس بدی بود که با داشتن اون پیدا کرده بود. «س» مثل سادگیش بود که کم‌کم داشت از دستش می‌داد. «ا» مثل آرامشی بود که توی اون حسِ بدش گم شده بود. «د» مثل دشمنی‌ای بود که توی دلش ریشه کرده بود. «ت» مثل تنهایی‌ای بود که با اومدن «ح‌س‌ا‌د‌ت» توی زندگیش قدم گذاشته بود.

نشمیل نوازی از بوکان


نتایج

با دستی لرزان بند کتانی‌اش را بست. دلش آشوب بود. با خود فکر می‌کرد تا چند دقیقه دیگر همه چیز مشخص خواهد شد. خود را روی صندلی اتوبوس جمع کرد و به فضای بیرون از پنجره چشم دوخت. چشمانش تار می‌دید. وقتی پیاده شد، امتداد خیابان طولانی را در پیش گرفت. وارد محل مورد نظر شد و در صف جای گرفت. صدای قلبش را بوضوح می‌شنید. گرمایی خفه‌کننده تمام وجودش را فرا گرفته بود. چشمانش مدام اطرافش را کند و کاو می‌کرد. عرق از روی پیشانی‌اش سرازیر شده بود. دیگر داشت ثانیه‌ها را می‌شمرد که برگه کاغذی را گرفت. حس کرد اطرافیانش همه به او نگاه می‌کنند. به سوی سکویی دور از چشم همه رفت. برگه را در دستان عرق‌کرده‌اش باز کرد. چشمانش از داغی اشکهایش سوخت. جمله‌ای جلوی پرده تار چشمانش روی کاغذ می‌لغزید: «شما مجاز به انتخاب رشته نیستید.»

بهاره ندیری از کرج

از باب تنوع

یه روز که خیلی کلافه شده بودم و حوصله‌م سر رفته بود، چاردیواریهای قدیمی رو برداشتم و ورق زدم. همه‌شون رو حفظ بودم. رفتم سراغ کتابخونه، دیدم نخیر، بازم فایده نداره؛ کتابا رو هم قبلا خونده بودم. دیگه واقعاً اصاب مصاب واسه‌م نمونده بود که یه دفعه چشمم به یه چاردیواری با تاریخ پارسال افتاد. از ذوق، چنان پریدم که نزدیک بود بخورم به سقف( !آخه من از اول امساله که دارم بروبچ می‌خونم.) چاردیواری و صفحه بروبچ رو اون‌قدر خوندم که نفهمیدم ساعتها چه جوری گذشتن...

می‌خوام بگم من که هنوز 5ماهه دارم بروبچ رو می‌خونم، این جوری بهش وابسته شده‌م، ببین کسانی که به قول معروف خاک صحنه خورده بروبچ هستن یه دوشنبه که چاردیواری چاپ نمی‌شه چه حالی می‌شن!

هانیه طیبی از نیشابور

سلاحِ سازنده

شهامت تنها سلاحی است که انسان می‌تواند با خودش همیشه همراه داشته باشد تا بتواند در مقابل مصائب زندگی بایستد و بموقع ماشه‌اش را بکشد و فراز و نشیب زندگی را پشت سر بگذارد. هر وقت ما بچه‌ها می‌ترسیدیم، آقاجونم می‌گفت: «مُردن، مُردنه؛ پس خُرّوپفش چیه؟! شهامت داشته باشید برای هر چیز»

پریسا خان‌میرزایی از ملایر

شهر من

غربت نگاهم را هیچ نگاهی پاسخ نداد و خواهش دلم را هیچ آدمی نشنید. مگر این‌جا شهر مجسمه‌های سنگی‌ست؟ نه صدای تپش قلب عاشقی، نه آوای محزون دل غمزده‌ای؛ همه سر در گریبان خویش، زانو زدنت را می‌بینند اما زیر شانه‌هایت را نمی‌گیرند.

نه... نه، نمی‌توانم باور کنم که این شهر، شهر من باشد. شهر من، شهر گلهای شقایق و دلهای عاشق است. شهر من جایی برای زمین خوردن ندارد. شهر من شهری‌ست به لطافت پوست شب.

حسن جعفری باکلانی از اراک

سهم واقعی

می‌گوید در حال نبرد با دنیا هستم. عزیزم دنیا با کسی سر جنگ ندارد. این ما آدمها هستیم که با زیاده‌خواهی‌هایمان به جنگ با دنیایی می‌پردازیم که در آغوش آن زیست می‌کنیم. از دنیا سهم واقعیتان را که بخواهید، تقدیمتان می‌کند. من بداقبالم و دنیا برای ما نیست و... فقط حرف است و بس. نگاهی به زندگی اکثر بزرگان و مشاهیر و معروفان بیندازید؛ اکثر آنها از خانواده‌های طبقه متوسط و ضعیف بودند و امروزشان را نمی‌شد در دیروزشان پیش‌بینی کرد اما... به جای زانوی ماتم به بغل گرفتن و کاسه چه کنم چه کنم در دست گرفتن، آنی شدند که عالمی را شگفت‌زده کردند.همه ما قدرت آن را داریم تا همانی شویم که در ذهن داریم. کمی صبر کنید و از تلاش خسته نشوید.

سید میلاد اشرفی از ساری


آخرین راه

دیگه نمی‌تونستم تحملش کنم. روزگارم رو سیاه کرده بود. حتی لحظه‌ای نمی‌ذاشت بخوابم. خیلی رنجم می‌داد. هر کاری هم کردم تأثیری نداشت. انگار باهام لجبازی می‌کرد. چاره‌ای نداشتم. باید از دستش خلاص می‌شدم. زندگی به این صورت، برام غیر ممکن بود. پس بر احساسم غلبه کردم و راهی شدم.

سالن انتظار شلوغ بود. آدمهای زیادی مثل من به آخر خط رسیده و آخرین راه رو انتخاب کرده بودند. نوبت به من رسید. صدام کردن. رفتم داخل. پرسید: «مشکلت چیه؟» ترسم رو کنار گذاشتم و گفتم: «این دندون‌درد پدرم رو درآورده... آقای دکتر، لطفاً این دندونم رو بکشید و راحتم کنید.»

جعفر دردمندی از سلماس

صندوق انتقادات و پیشنهادها

چرا این‌قدر به این «آتیش» گیر می‌دین؟ تو هر شماره حداقل یکی دو نفر براش نوشته‌ن. درسته اون یه سری حرفها گفته که به نظر ما درست نبوده اما این دلیل نمی‌شه که ما این‌قدر شدید برخورد کنیم. باید دقت کنیم که با چاپ نوشته یا انتقادش اون هم به جمع بروبچ اضافه شده. قرار نیست همه درست و بی‌نقص فکر کنن. مطمئناً اون هم حرفهای خوب و شنیدنی زیاد داره. از نظر من با این حرفامون فقط موضعگیری کردیم و کمکی بهش نکردیم. البته حرفای من به این معنی نیست که حرفای آتیش رو قبول دارم. من خودم خیلی وقته که با چاردیواری هستم و قبولش دارم ولی ما اصلا نمی‌تونیم ادعا کنیم که صفحه بروبچ بی‌نقصه یا همه حرفای پاسخگو درسته. به نظرم باید از انتقاد در جهت پیشرفت استفاده کنیم، نه این‌که سرکوبش کنیم. مثلا وقتی آتیش گفت کشیدن حروف قدیمیه، به جای این‌که بلافاصله موضع بگیریم و بخوایم تند بریم و بگیم این روش عالیه، بقیه از ما یاد گرفتن و چند تا مثال بزنیم و دیگه هیچ راهی براش نذاریم و به عبارتی جواب دندان‌شکن بدیم، در واقع اونو مجبور به مبارزه و لجبازی کردیم و باید جوابی مثل قدیمی شده یا بیمزه‌س یا اَخه و پیفه بشنویم. بهتر نبود بگیم که ما برای این‌که بتونیم لحن صحبتمون رو نشون بدیم راهی بهتر از این نداریم و از شنیدن پیشنهاد بهتر شما خوشحال می‌شیم؟

واقعاً اگه ما اشتباهی کنیم و باهامون این‌جوری برخورد بشه چی‌کار می‌کنیم؟ ما باید به طرف مقابل احترام بذاریم و بهش کمک کنیم تا واقعیت رو قبول کنیم؟

حسین عابدی از امره

حسین جان، هیچ کدوم از این به قول تو گیرهای بروبچ یا من یا حتی خود آتیش، از نظر من گیر نیست، انتقاده. منم مطمئن باش از انتقادپذیری فقط ژستش رو نگرفته‌م؛ سالها پیش به اثرگذاریهای مثبتش تو زندگی و طرز فکر و رفتارم پی بردم و از شنیدن یا خوندن حتی نوع موسوم به مخربش هم استقبال می‌کنم. اگه نبود انتقادهایی که خودم هم از رفتار و افکار خودم داشتم، الان اینی نبودم که هستم (هر چند می‌دونم الانم کسی نیستم.) به عبارت دیگه شخصاً با این جملاتت که می‌گی: «نمی‌تونیم ادعا کنیم که صفحه بروبچ بی‌نقصه یا همه حرفای پاسخگو درسته» و «باید از انتقاد در جهت پیشرفت استفاده کنیم، نه این‌که سرکوبش کنیم» کاملا موافقم به همین دلیل هم نامه‌های انتقادی رو تا جایی که بتونم و امکانش مهیا باشه، وسط صفحه چاپ می‌کنم. درباره «آتیش» و انتقادش، به نظرم درست متوجه نشدی؛ من ادعا نکردم دیگران روش کشیدن حروف رو از من یاد گرفته‌ن، گفتم منم دارم به کار می‌برم و حالا می‌بینم خیلی جاها هم جا افتاده. شکر پنیر صبحانه! همیشه یادت باشه که وقتی درست متنی رو نمی‌خونیم، درست هم متوجه منظورها نمی‌شیم، درست مثل «آتیش» که اگه تو شماره‌های قبل جوابم به «حسن جعفری» رو می‌خوند که از قضا او هم همین انتقاد رو داشت، می‌دید که همین «بهتر نبود...» رو بیان کرده‌م: «برای این‌که بتونیم لحن صحبت رو نشون بدیم.» گاهی هم بعضیها اینا رو خونده‌ن اما خب یه چی دیگه ورای این قضایا هست که جبهه‌گیری یا به قول تو اخ و پیف می‌کنن اینجاها دیگه کلید طلایی «شـنـونـده بـایـد عـاقل باشه» رو نباس از یاد برد. اگه برداشتت از جوابم «دندان‌شکنی» بوده! پس بازم درست متوجه نشدی. حرف من کم‌وبیش همون بود که از قضا «خواننده همیشگی» هم بهش اشاره کرد: برای انتقاد از یه موضوعی باید اول بریم تو اون موضوع سواد یا همون اطلاعات و دانشش رو کسب کنیم، بعد نظر بدیم. اون وقت با هر لحن خوب یا بدی هم که بیان شده باشه (همون: اگه ما اشتباهی کنیم و... برخورد خودت)!، شخصاً مخلص طرف هم هستم. ضمناً اگه از صفحه، فیلم، یا هر چی خوشمون نمی‌یاد، خوبه به خودمون بگیم: شاید دیگران خوششون می‌یاد، ما بریم سراغ صفحه و فیلم و دوست و کتاب و... که ازش خوشمون می‌یاد.


یه آدم معمولی معمولییییی!

یه زمانی وقتی نوک مدادم هم می‌شکست، گریه‌م درمی‌اومد اما حالا دل خیلی‌ها رو می‌شکونم اما گریه‌م نمی‌آد. یه زمانی وقتی دست مامانم رو ول می‌کردم و گم می‌شدم، گریه‌م درمی‌اومد اما حالا سرش داد می‌زنم و گریه اون رو درمی‌آرم اما خودم گریه‌م نمی‌آد. یه زمانی وقتی یکی بهم می‌گفت باهات قهرم، اشکم درمی‌اومد اما حالا با خیلی‌ها قهر می‌کنم و می‌گم ازت بدم می‌آد اما گریه‌م درنمی‌آد. یه زمانی زندگی، یه شکل دیگه بود، نفس کشیدن یه طور دیگه بود، دوست داشتن یه جور دیگه بود اما حالا...

من این دنیا رو نمی‌خوام، من این آدم بزرگا رو نمی‌خوام، من دنیای پاک بچگیم رو می‌خوام، می‌خوام برم با بچه‌ها بازی کنم، می‌خوام بلند بلند شعر «یه توپ دارم قلقلیه» رو بخونم اما حیف؛ حیف که اگه برم سراغ این کارها، همه به یه چشم دیگه بهم نگاه می‌کنن، چون دیگه بچه نیستم، چون بزرگ شده‌م.(امروز تولدم بود، 23 سالم تموم شد، واسه همین هوای بچگی کردم)

سیاوش منصور، میثاق

اوقات فراغت

سکانس اول- اول شب: پدر و مادر به اتفاق بچه‌ها توی اتاق نشسته‌اند و دارند تلویزیون تماشا می‌کنند. بچه‌ها می‌گن: بابا بریم مسافرت. بابا هم که کلی بدهکااااااار... می‌شینه یه ساعت از بدهی و قسط عقب‌مونده تعریف می‌کنه.سکانس دوم- نیمه‌شب: بچه اول: «من می‌گم برای مسافرت بریم شیراز.» بچه دوم: «من می‌گم بریم مشهد.» مادر: «من که نظرم رو گفتم: فقط شمال.» بابا: «شما هم دلاتون خوشه‌ها! بنزین کجا بود تو این هیری‌ویری؟»سکانس سوم- ساعت 4 صبح: «بابا خسته شدیم. زود تصمیم بگیرید دیگه، بالاخره کجا بریم؟» بابا: «من می‌گم بهترین کار اینه که بریم بگیریم بخوابیم!!!»

احمد از بابل

به‌به... جناب احمد! چه عجب... یادی از فقیر فقرا کردین! بینم... معلوم هست اصلا کجایی؟ دیگه داشتی می‌رفتی تو موزه بروبچ‌هااااااا.

آخه چه‌جوری

چـگـونه می‌شود دیوار را خاطره کرد و برای لـحـظـه‌هـای نـاب دوستی تقدیری بلندتر نوشت؟ چگونه می‌شود به لحظه‌ها فرمان ایست داد و به یاس گفت که همین‌جا، میان همین ثانیه‌ها، میان همین نگاهها بروید؟ چگونه می‌شود قلبهایی را که امروز رو به سردی می‌روند به گرمی همان آتش دوستی دیروز نگه داشت؟ تو بگو، چگونه می‌شود؟

دختر کاغذی

همین‌جوری! یه کاغذ سفید می‌ذاری جلوت، به خودت می‌گی: نه، این کاغذ نیست، دیواره! بعد رو این دیواره هر چی خاطره و لحظه ناب داری می‌نویسی و پستش می‌کنی واسه بروبچ، می‌شه تقدیری بلند که وقتی چاپ شه اون لحظه‌ها تا وقتی نسخه چاپیش رو در دست داری ایست کرده‌ن!

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها