درخت، مهربونه

کد خبر: ۲۷۴۰۰۵

گاهی وقت‌ها صداشو عوض می‌کرد و به جای عروسک‌ها حرف می‌زد و بعد خودش می‌گفت: «بچه‌ها ساکت؛ ساکت می‌خوام درس بدم.» البته خرسی و خرگوشک یه ذره شلوغ‌ می‌کردن که ازشون خواست حواسشون رو جمع کنن و شیطونی نکنن.

پشت پنجره اتاق صدف، رو به کوچه یه درخت بزرگ و قشنگ بود که شاخه‌ها و برگ‌هاش تا نزدیکی پنجره اومده بود. دخترک گاهی وقت‌ها با درخت حرف می‌زد و با هم دوست شده بودند. امروز می‌خواست درخت رو با عروسک‌ها آشنا کنه، برای همین گفت: «خب؛ بچه‌ها گوش کنید، می‌خوام یه دوست جدید رو به شما معرفی کنم» و بعد به سمت پنجره اشاره کرد و گفت: «این دوست جدید اسمش درخته که خیلی هم قشنگه و برای همه ما فایده داره،‌ هوا رو تمیز نگه می‌داره، سایه داره و خیلی چیزای دیگه؛ تازه اینقدر مهربونه که به پرنده‌ها هم اجازه می‌ده رو شاخه‌هاش لونه بسازن و زندگی کنن، اما چند روز پیش که باهاش حرف می‌زدم از دست آدم‌ها ناراحت بود و می‌گفت که بعضی از اونا منو اذیت می‌کنن، روی تنه من با وسایل تیز خط می‌کشن که خیلی دردم می‌یاد، پوست منو می‌کنن و بعضی وقت‌ها یه چیزایی رو با میخ می‌چسبونن به من و ... .

بچه‌ها؛ همه باید بدونن که درخت‌ها زنده هستن و اگه اذیتشون کنیم ناراحت می‌شن، باید مراقبشون باشیم و به موقع بهشون آب بدیم.

صدف از خودش صدایی شبیه زنگ درآورد و گفت: «بچه‌ها جون حالا زنگ تفریح شده برید تو حیاط بازی کنید تا زنگ بعد، فقط حرف‌هایی رو که زدم یادتون نره و به همه بگید که مواظب درخت مهربون باشن»!

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها