قهوهای گفت: چون که من گرسنه هستم و غذایی برای خوردن پیدا نکردم. بنابراین شماها هم نباید غذا بخورید مگر این که بروید و برای من غذا بیاورید. گاوها از گفته سگ خندیدند و به هم نگاه کردند و گفتند چارهای نیست و بعد از آخور بیرون رفتند و دور و بر مزرعه به گشت و گذار مشغول شدند. یکی از گاوها ناگهان در یک قسمت از مزرعه علفهای تازه و خوشمزه پیدا کرد و بقیه دوستانش را صدا کرد تا همگی به آنجا بیایند. همه مشغول خوردن شدند و پاک سگ تنبل را فراموش کردند. کمکم خورشید داشت غروب میکرد. شکم گاوها سیر شده بود و قصد کردند به خانه برگردند. در راه یکی از گاوها یاد سگ خودخواه افتاد و به بقیه گفت: دوستان من، ما سگ تازهوارد را فراموش کردیم. گاو زرنگ گفت: من سگ را یادم بود ولی او باید ادب شود تا آنقدر خودخواه نباشد. ما که سیر شدیم باید گرسنگی به او فشار بیاورد تا تنبلی و خودخواهی را فراموش کند و به آخور برگشتند و دیدند قهوهای هنوز روی یونجهها نشسته بود و پارس میکرد.
قهوهای گفت: غذا برای من نیاوردید؟ گفتند: نه... ما مشغول خوردن علفهای تازه و خوشمزه بودیم و پاک تو را فراموش کردیم.
قهوهای گفت: یعنی شماها الان سیر هستید و دیگر غذا نمیخواهید؟
گاوها با هم گفتند: بله... خیلی خیلی هم سیر هستیم.
سگ گفت: پس من چی؟ من چه کار کنم که گرسنه هستم؟
گاو زرنگ گفت: آن دیگر مشکل خودت هست و به ما ربطی ندارد. تو نگذاشتی که ما غذا بخوریم. چون خودت تنبل و خودخواه هستی نمیخواستی ما هم تغذیه کنیم و حالا خودت باید مشکل خودت را حل کنی و از ما کمکی ساخته نیست.
سگ تنبل از غصه و گرسنگی تمام روز را روی یونجهها خوابید و دیگر هیچ رمقی برایش باقی نمانده بود. گاوها هم به او هیچگونه توجهی نداشتند تا این که بعد از چند روز که سگ تنبل پوست و استخوان شده بود، نالان به سمت مزرعه حرکت کرد و همهجا را گشت اما هیچ اثری از غذا نبود. تا این که کبوتر سفید را دید که روی درخت نشسته است. کبوتر به سگ قهوهای گفت: چرا نالانی... چه شده است؟ سگ گفت: خیلی گرسنه هستم، چند روز است که غذا نخوردهام. کبوتر گفت: مگر میشود برای سگ زبر و زرنگی مثل تو غذا وجود نداشته باشد و خندید و گفت: مگر این که تو تنبلخان باشی.
سگ سرش را پایین انداخت و گفت: درست است همین که تو میگویی. من از زور تنبلی گرسنه ماندهام و خودخواهی هم باعث شد که از محل زندگیام هم بیرون نشوم. اما سخت پشیمانم و میخواهم این عادت زشت را ترک کنم.
کبوتر سفید گفت اگر قول بدهی که دیگر خودخواه نباشی من یک مکانی را میشناسم که در آنجا میتوانی غـذاهـای خـوشـمزه پیدا کنی. قهوهای گفت: قول میدهم و کبوتر آدرسی را به او داد و سگ قهوهای رفت و غذاها را پیدا کرد و هم خودش خورد و هم به دوستان دیگرش داد و این گرسنگی برایش درس بزرگی شد.
گلنوشا صحرا نورد
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)