«بدیعی» در «طعم گیلاس»1
شاید فقط او باشد که در این ساعات روز دارد در شهر در به در به دنبال قاتل خودش میگردد. قاتل که نه، شریک قتل. کسی که بعد از خودکشی زحمت پوشاندن جسد او را با چند بیل خاک بکشد و خیال بدیعی را برای مردن راحت کند. این پرسهزنی اما برای بدیعی تبدیل به سفری روحانی برای کشف مـعـنــا و ارزش زنــدگــی مــیشــود. یـک دوره انسانشناسی که به خودشناسی و هستیشناسی میانجامد. سفری که با سربازی و پادگان شروع میشود و به همان هم ختم پیدا میکند چراکه به اعتراف خود بدیعی دوران خدمت سربازی بهترین دوران زندگی او بوده است، مخصوصاً 6 ماهه اولش. میگوید بهترین دوستانش مال آن دوران هستند. انگار او فقط در همان دوره کوتاه از عمرش «زندگی» کـرده و مابقی سالهای عمرش را «مردگی» میداند:
بدیعی خطاب به سرباز: «اونی که تو روش خاک میریزی آدم نیست، اون اگه آدم بود تو این چاله نبود... تو که روی آدم خاک نمیریزی که. همین الان توی این شهر روی دهها آدم دارن خاک میریزن. گورکنها رو ندیدی؟»
او کمترین ارزشی برای وجود خودش قائل نیست. نه فقط «مرده» که خود را حتی «کود» فرض میکند و میگوید: «فکر کن داری زراعت میکنی. منم کودم من رو پای این درخت کاشتی سخته هان؟»!
برای همه منظره گل و گیاه صفا دارد و برای او منظره خاک! ولی با این همه مشاهده صحنه خاکریزی کامیونها در آن منطقه ــ که تنگی و تیرگی و خفگی در گور را به یادش میآورد ــ او را نگران کرده و درهم میشکند. آن پیرمرد دانا چه خوب این میل و هراس بدیعی نسبت به خاک و مرگ را شناخته که از او میخواهد از راه دیگری که به قول خودش طولانیتر ولی راحتتر و قشنگتر است برود. راهی که علاوه بر منظره خاک منظره درخت و گل و گیاه هم دارد. راهی که تمثیل بهتری از زندگی واقعی است.
خـودش را گـنـاهـکـار میداند و گناهش را خوشبخت نبودن. انگیزه او از خودکشی هم همین است: بدیعی خطاب به طلبه: «من میدونم که خودکشی گناه کبیره است، اما این هم گناه بزرگیه که انسان خوشبخت نباشه. وقتی خوشبخت نیستی باعث اذیت و آزار اطرافیانت میشی.» اما حق با پیرمرد است که میگوید: «آقای محترم شما فکرت مریضه خودت سالمی. عوض کن فکرت رو آقا.»
همه چیز دست به دست هم داده تا یا دیگران نخواهند کمکش کنند یا اگر یکی مثل پیرمرد قبول میکند زحمت آن چند بیل خاک ناقابل را برایش بکشد، حالا خودش گرفتار تردید و دلهره برای مرگ شود. شب آخر هم که در گور میخوابد این بار آسمان با غرش هولناکش او را نصیحت میکند! انگار ابر و باد و مه و خورشید و فلک همه در کارند تا او «زندگی» را انتخاب کند. تا بداند آنقدرها هم که فکر میکند بدبخت نیست و زندگی میتواند مثل یک فیلم سینمایی خوب، جذاب و دیدنی باشد.
پانوشت:
1- محصول 1376 ایران، کارگردان: عباس کیارستمی؛ بازیگران: همایون ارشادی، عبدالحسین باقری