حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
جان هریسون در تراس خانهاش ایستاده و از طبیعت زیبای باغچهاش لذت میبرد. ناگهان صدای نیمه آشنایی او را به خود میآورد. مردی شیکپوش با حالتی شگفتزده به سویش میآید. او کسی نیست جز هرکول پوآرو، همان کارآگاه معروف. هریسون که از دیدن او بسیار متعجب شده است، علت آمدنش را به این مکان خلوت و آرام جویا میشود و پوآرو اظهار میدارد که برای پیشگیری از جنایتی که قرار است اتفاق بیفتد، به آنجا آمده: پیشگیری از یک قتل! پوآرو بیمقدمه به لانه زنبوری که در آن طرف باغچه قرار دارد، اشاره میکند و به هریسون میگوید که بهتر است آن لانه را از بین ببرد. او نیز در پاسخ میگوید که اتفاقا قصد این کار را داشته و از مرد جوانی به نام لانگتون سخن به میان میآورد که مسوولیت از بین بردن لانه زنبورها را به او محول کرده است. لانگتون در گذشته با دختری به نام مولی دیان نامزد بوده. این دختر اکنون نامزد هریسون است و قصد ازدواج با او را دارد. هریسون میگوید که قرار است لانگتون زنبورها را با نفت از بین ببرد. پوآرو میگوید که آن روز به داروخانه رفته بود و در لیست سمهای داروخانه نام و امضای لانگتون را مقابل سم کشنده سیانور دیده و از هریسون میپرسد که آیا قرار نیست با سیانور زنبورها را بکشد؟ و به او میفهماند که اگر چنین نیست، شاید لانگتون سم را برای کشتن هریسون خریده باشد. به عقیده پوآرو انگیزه او از قتل هریسون روشن است: لانگتون میخواهد از هریسون که قصد ازدواج با نامزد قبلیاش را دارد، انتقام بگیرد. پایان ماجرا را در این شماره میخوانیم:
هرکول پوآرو پرسید: چه ساعتی لانگتون برای برداشتن لانه زنبورها میآید؟
ــ ساعت 9. اما به شما بگویم که دارید اشتباه میکنید. لانگتون هرگز...
پوآرو با تندخویی فریاد زد: نمیخواهم اینجا بمانم و با شما مشاجره کنم. فقط بیخود حرص و جوش خوردم؛ اما این را بدانید من سر ساعت 9 بازمیگردم. هریسون میخواست چیزی بگوید؛ اما پوآرو این فرصت را به او نداد و گفت: میدانم چه میخواهید بگویید. لانگتون هرگز آزارش... با این وجود من ساعت 9 برمیگردم.
بیآنکه منتظر جواب بماند، با عجله به راهش ادامه داد و به خیابان که رسید، گامهایش را آهسته کرد و چهرهاش جدی شد. ساعتش را از جیبش بیرون آورد و نگاه کرد. عقربهها ساعت 10/8 دقیقه را نشان میدادند. زیر لب گفت: کمی بیشتر از 45 دقیقه. نمیدانم که آیا لازم است منتظر بمانم!
گامهایش را آهستهتر کرد. چند دقیقه به ساعت 9 مانده بود و او به در باغچه خانه هریسون نزدیک شده بود. شبی آرام و صاف بود، حتی نسیمی برگها را تکان نمیداد. انگار چیز شومی بر این شب آرام سایه افکنده بود.
پوآرو سریعتر قدم برداشت. ناگهان دستپاچه و نامطمئن شد. ترسید، نمیدانست چرا. در همین لحظه بود که در باغ باز شد و کلود لانگتون با سرعت قدم در خیابان گذاشت. همین که پوآرو را دید، ایستاد.
ــ اُه ... شب به خیر!
ــ شب به خیر موسیو لانگتون. زودتر از موقع آمدید!
لانـگـتـون بـه او خیره شد و گفت: نمیدانم منظورتان چیست.
ــ لانه زنبورها را از آنجا برداشتید؟
ــ چطور؟ نه.
پوآرو به نرمی گفت: اُه. لانه زنبورها را از بین نبردید؟ پس چه کار کردید؟
ــ نه فقط با هریسون عزیز نشستیم و گپ زدیم. من واقعا عجله دارم، موسیو پوآرو. هیچ نمیدانستم که قصد دارید این همه مدت این دور و برها باشید.
ــ میدانید، من به دلایل شغلی اینجا هستم.
ــ آهان، که این طور. هریسون روی تراس است. متاسفم که نمیتوانم بمانم.
سپس بسرعت رفت. پوآرو از پشت سر به او نگاه کرد. یک آدم عصبی و جوان. خوشقیافه با یک زبان چرب و نرم.
به طرف تراس به راه افتاد. هریسون بیهیچ حرکتی پشت میز نشسته بود، حتی سرش را هم برنگرداند که پوآرو را ببیند.
پوآور با صدای بلند گفت: سلام. حالتان که خوب است، مگه نه!
ــ بله. خوبم چرا خوب نباشم؟
ــ خوشحالم از اینکه احساس کسالت نمیکنید!
ــ کسالت؟ برای چه؟
ــ به خاطر سود رختشویی.
هریسون تکانی خورد و گفت: سود رختشویی؟ از چی حرف میزنید؟
پوآرو چهره عذرخواهانهای به خود گرفت و گفت: من بینهایت متاسفم، اما مقداری از آن را داخل جیبتان ریختم.
ــ سود رختشویی را ریختید در جیب من؟ برای چه این کار را کردید. خدای من.
پوآرو با صدایی آرام و کاملا رسمی گفت: ببینید یکی از محاسن و معایب کارآگاه بودن این است که آدم با منطق جنایی وارد گفتگو شود و شما میتوانید چیزهای جالب و منحصر به فردی یاد بگیرید. یادم میآید یکبار یک کیفقاپی بود که به من سپرده بودندش، چون با کس دیگری راه نمیآمد. بعد از آزادی به روش خودش خواست که از من به خاطر رفتار خوبم با او، قدردانی کند. او به من چند نمونه از حقههای شغلشان را یاد داد. اینطور شد که من هم یاد گرفتم بیآن که ردی از خود بر جای بگذارم، دست توی جیب شما بکنم. به این ترتیب دستم را روی شانه شما گذاشتم و حواس شما را پرت کردم و موفق شدم محتویات جیبتان را در جیب خودم گذاشته و به جای آن سود رختشویی را در جیب شما بریزم.
و بعد با چشمانی خمار ادامه داد: میبینید اگر قرار باشد کسی با عجله بخواهد سمی را درون لیوانی بریزد، طوری که کسی متوجه آن نشود، باید حتما آن سم را داخل جیب سمت راستش گذاشته باشد. جای دیگری نخواهد گذاشت. من میدانستم که آن سم آنجاست.
او دستش را درون جیبش فرو برد و مقداری گرد کریستالهای سفید از آن درآورد. زیر لب گفت: بسیار خطرناک است.
آهسته و با احتیاط جیب دیگرش را باز کرد. یـک بـطـری بـا دهـانـهای گشاد بیرون آورد و کریستالها را در آن ریخت. به طرف میز رفت و با آب، بطری را پر کرد. بعد از این که با دقت در شیشه را با چوب پنبه بست، آن را تکان داد تا همه کریستالها حل شدند. هریسون خیره به او نگاه میکرد. پوآرو شیشه محلول را برداشت و به طرف لانه زنبورها رفت. شیشه را باز کرد، سرش را برگرداند و محلول را در وسط لانه ریخت. بعد، چندقدم به عقب رفت. زنبورهایی که تازه از پرواز برگشته و دور و بر لانه بودند، کمی لرزیدند سپس آرام روی زمین افتادند. بقیه زنبورها هم از لانه بیرون خزیده و مردند. پوآرو چند دقیقهای نگاه کرد. سـرش را بـه تـایـید تکان داد و دوباره به ایوان بازگشت.
گفت: یک مرگ آنی. بسیار سریع.
هریسون که به حرف آمده بود، گفت: چقدر از موضوع میدانید؟
پوآرو به او نگاه نکرد، فقط گفت: همانطور که قبلا به شما گفته بودم، من اسم کلود لانگتون را در لیست سموم داروخانه دیدم. ولی این را به شما نگفتم که بلافاصله بعد از آن به صورت نـاگهانی خودش را هم دیدم. او گفت که به سـفـارش شـمـا سـیانور پتاسیم خریده که لانه زنبورها را از بین ببرد. کمی به نظرم عجیب آمد، دوست عزیز، چون یادم آمد که شما در آن ضیافت شام از مزیتهای فوقالعاده نفت صحبت کرده بودید و از خطرناک بودن سیانور و استفادههای نادرست از آن.
ــ ادامه دهید.
ــ چـیـزهای دیگری هم میدانستم. من کلود لانگتون و مولی دیان را با هم دیدم، بدون این که مـتـوجه شوند. نمیدانم که آنها در گذشته چه خصومتی با هم داشتند که از هم جدا شدند، اما متوجه شدم که هر چه بوده تمام شده و مولی دیان دوباره به نامزد قدیمیاش برگشته.
ــ ادامه دهید!
ــ یک چیز دیگر هم میدانم، دوست عزیز. اخیرا در خیابان هارلی بودم که دیدم شما از خانه یکی از پـزشـکـان سـرشـنـاس بـیـرون آمـدید. آن دکتر را میشناسم و میدانم که مردم با چه امراضی به او مراجعه و با او مشورت میکنند و من نشانههایش را در صورت شما دیدم. در زندگیام یک یا دو بار چنین چیزی دیدهام. تعبیر این نشانهها چندان دشوار نیست. چنین نشانهای حاکی از آن است که بیمار عمرش به این دنیا نیست و دیر یا زود خواهد مرد. درست نمیگویم؟
ــ کاملا درسته، دو ماهی هست که متوجه این بیماری شدهام.
ــ آن روز شما متوجه نشده بودید، دوست عزیز! چون حواستان جای دیگری بود. من میتوانستم چیزهای دیگری هم از چهره شما بفهمم، چیزهایی که آدمها سعی میکنند پنهانش کنند. مثل همان چیزهایی که امروز بعدازظهر به شما گفتم. من در شما نفرت دیدم، دوست عزیز و سعی هم نکردید آن را مخفی کنید چون فکر نمیکردید که قابل مشاهده باشد.
هریسون پرسید: دیگر چه چیزهایی میدانید؟
ــ دیگر چیز زیادی برای گفتن نمانده. من به اینجا آمدم، همانطور که گفتم به صورت اتفاقی نام لانگتون را در لیست سمهای داروخانه دیدم، بعد خودش را هم دیدم و دوباره نزد شما آمدم. من تلهای برایتان گذاشتم. شما منکر این شدید که لانگتون را پی خریدن سیانور فرستادهاید، یا به عبارت دیگر هنگامی که گفتم از جیبتان سیانور بیرون آوردهام، به ظاهر وانمود کردید که متعجب شدهاید. وقتی مرا دیدید در حالت شوک بودید.
اما بعد متوجه شدید که چقدر خوب همه چیز با هم جفت و جور شد و بیشتر به حدس و گمان من کمک کردید. از خود لانگتون شنیدم که ساعت هشت و نیم میخواهد به اینجا بیاید. شما گفتید ساعت 9. فکر میکردید که تا من برسم همه چیز تمام شده. در حالی که من از همه چیز خبر داشتم.
هریسون با صدای ضعیف گفت: برای چه آمدید. ای کاش نیامده بودید!
پوآرو بلند شد و ایستاد و گفت: همانطور که قبلا خاطرنشان کرده بودم، قتل کسب و کار من است.
ــ قتل؟ منظورتان خودکشی است؟
پوآرو با صدای بلند و واضح گفت: نه، منظورم قتل عمد است. مرگ شما قرار بوده سریع و آسان باشد، اما مرگی که شما نقشهاش را برای لانگتون کشیده بودید، از بدترین و سختترین نوعش بود.
او سم را میخرد، نزد شما میآید و با شما تنهاست. شما ناگهان میمیرید و سیانور در لیوان شما پیدا خواهد شد. بنابراین این کلود لانگتون است که باید به دار آویخته شود. این بود نقشه شما.
هریسون دوباره با صدای نالان گفت: برای چه آمدید اینجا؟ برای چه آمدید اینجا؟
ــ این را قبلا هم به شما گفتم. اما من به خاطر یـکدلـیـلدیـگـر هـم آمـدهام. مـن بـه شما احترام میگذارم. گوش کنید، شما به بیماری لاعلاجی مبتلا هستید، از طرفی دختری که دوستش دارید را نیز از دست دادهاید. اما لااقل دستتان را به قتل نـیالودهاید. فقط به من بگویید که از آمدن من خوشحالید یا ناراحت؟
چند لحظه در سکوت سپری شد. سپس هریسون بلند شد. یک بار دیگر در چهرهاش انسانیت به چشم میخورد. صورت باوقار مردی که بر نفساش غلبه یافته بود. از پشت میز دستش را دراز کرد و فریاد زد: خدا را شکر که شما آمدید! خدای من، بله، خیلی خوشحالم که جلویم را گرفتید.
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....