فائزه خانم! دخترم تو مجبوری نصفه شب بشینی برای کافه کاغذی نامه بنویسی؟ مگه باقی ساعات روز را از تو گرفتهاند؟ اتفاقا ما هم یک سفر مشابه سفر شما داریم ولی راستش را بخواهی چندان خوشمان نمیآید. یعنی ترجیح میدهیم همچنان در همین تهران خودمان باشیم و از جایمان هم تکان نخوریم. میبینم که درس نخوانده معدلت شده 19/19 صدم! دوست خوبم اگر با این حرفها میخواهی ما را شرمنده کنی، کاملا در اشتباهی چون ما پرروتر از این حرفها تشریف داریم، اما اگر واقعا فکر میکنی امسال معدل خوبی نداشتهای و از این حرفها، پیشنهاد میکنم خودت را به دکتری، چیزی نشان دهی. چون ما در تمام مدت طول تحصیل اگر معدلمان مثل معدل تو میشد احتمالا پدر جانمان تمام شهر را ولیمه میداد. آخه دختر جان، درسخوانی هم حد و اندازهای دارد... ای بابا... .
مونا از تبریز نامهات که رسید نشستم پا به پای تو برایت گریه کردم. واقعا چه روزهای سختی! امتحانات، جزوههای 100 منی، سوالهای مندرآوردی... راست میگویی خیلی سخت است، ولی دخترمن مگر چاره دیگهای هم داری؟ پس بسوز و بساز. اینقدر هم نق نزن و انرژی منفی نده چون بدتر میشود که بهتر نمیشود. بنده خودم در این زمینهها استادم... بله... .
ناشناس عزیز من که بالاخره نفهمیدم موضع تو درباره ما چیه، بالاخره ما خوبیم، بدیم، بیخودیم، با خودیم... در مورد این که نوشته بودی سرنوشت شماها برای من مهم نیست هم فکر کنم یک کمی اشتباه کردی، چی ؟... دلیلش؟ مهمترین دلیلش اینه که من هیچ دلیلی نمیبینم چنین چیز واضحی را ثابت کنم (یاه یاه یاه) به هر حال ما مخلص شما هم هستیم. دوستداشتی باز هم برامون نامه بنویس.
زهره شیرعلیپور آفرین! ایمیل خیلی باحالی بود دخترم. باز هم از این کارها بکن. دست شما مرسی.
بابا عاطفه از برازجان معدل 18 هم آخه افسردگی و باهاش کنار نیومدن داره؟ بابا عجب روزگاری شدهها! دخترم میبینم که از همین الان شروع کردی به درس خواندن آن هم روزی 6 ساعت! راستش بنده از همین جا، پشت همین میز، به شما و امثال شما یک تعظیم غرا میکنم و مراتب خاکساری خود و دوستانم را ابراز میدارم. چون اصولا آدمهایی با چنین پشتکار شایسته تعظیماند. همی...! در ضمن و راستی، چه عجب! بودی حالا! یاد ما کردی... .
سدنا استار، تحمل کن دخترم. تا شهریور و اعلام نتایج چیزی باقی نمانده. فعلا سعی کن مسیر قابلمه و لنگه کفش و این جور چیزها را روزهایی که خانه خلوت است به خوبی شناسایی کنی که وقتی به سویت پرتاب میشوند غافلگیر نشوی. بیمزه هم... قبول خودمانیم!
نیلوفر محرابی تا اطلاع ثانوی ما طرفهای همدان پیدایمان نمیشود... چرا؟
همین جوری!
بابا داداش اشکان امامی من گردن شکسته که گفتم این کار را نکن! آخه شما بلند میشوید، منت سر ما میگذارید میآیید روزنامه بعد طبق معمول ما نیستیم و پیچاندهایم، بعد شما این همکار محترممان آقای اسماعیلی را با ما اشتباه میگیرید، بعد تا 3 هفته همه به ما چپ چپ نگاه میکنند، بعد خودمان هم افسردگی میگیریم، بعد... نکن داداش من، نکن. نکن این کار رو، ای بابا... به هر حال ما خیلی شرمندهایم!
بهبه لیدا خانم، میبینم که دعاهای ما به سرعت برق و باد گرفت و شما دارید به آرزوهای خود نزدیک میشوید همی! خدا را شکر. فقط وقتی دیگر خیلی به آرزوهایتان نزدیک شدید مواظب باشید، چون به هر حال حادثه خبر نمیکند. بگذریم کلی خوشحال شدیم که برایمان یک فروند ایمیل زدی. مشهور شدی ما را از یاد نبری؟!
شقایق: «سلام من اولین باره که دارم براتون ایمیل میدم. من کافه رو دوست دارم و در این مدت که کافه کاغذی رو میخوندم دوست داشتم که ایمیل بدم ولی ایمیل نداشتم تا این که یکی درست کردم و آخرین حرف اگه میشود تعداد صفحات کافه رو بیشتر کنید.» آخی... یادش به خیر یک زمانی ما در مورد این چیزها چقدر بحث میکردیم؟ یادتونه؟
جناب پیکاسوی 14 ساله جسارتا باید خدمتتان عارض شویم که ما در آن نشریه مورد نظر شما نمینویسیم، فیالواقع همین یکی برای 70 پشتمان کافی و مکفی است... .
پریسا خانم، اولا امیدوارم سارینا جانت را هر چه زودتر ببینی. دوما میبینم که مارکوپولو شدی، سوما که بنده هم به طرز بسیار فجیعی با میدان نقش جهان اصفهان حال میکنم به طوری که اگر ولم کنند، صبح تا شب و شب تا صبح فقط یک گوشه میدان نقش جهان (ترجیحا نزدیک مسجد امام) مینشینم و به سکوت عجیبی که در عین سر و صدا در فضاست گوش میکنم. البته من این سکوت را خیلی جاهای باستانی و تاریخی دیگر هم شنیدهام... دیگران را... نمیدانم. جان؟ دیوانهام؟ به سبک مهران مدیری باید عرض کنم: خیلی ممنونم لطف عالی مستدام!
بهناز از اندیمشک، واقعیتاش با این شرحی که تو درباره جنگ تن به تن با خواهرت در مورد روزنامه نوشته بودی ما ترسیدیم جواب ایمیلت را بدهیم چون حدس میزنیم این دفعه حتما جنگ به نفع یکی مغلوبه خواهد شد اما از آنجایی که به هیچوجه راضی به ترکیدن بادکنک خوشحالی شما نیستیم همه چیز را میسپاریم دست خدا و جواب ایمیلات را میچاپیم! فقط تو رو خدا مواظب خودت و خواهرت باش( !یاه یاه یاه) بعد هم... این که... اه! چه جالب از هری پاتر خوشت مییاد؟ چرا؟ (باز هم یاه یاه یاه)
توجه، توجه شمارش معکوس برای ترکیدن صفحه از همین حالا آغاز شده: ده، نه، هشت، هفت، شش، پنج، چهار، سه، دو... عزت همگی زیاد... یک!