نقدی بر رمان «جایی برای پیرمردها نیست»

مامور تقدیر

"جایی برای پیرمردها نیست" نهمین رمان کارمک مک‌کارتی، نویسنده برجسته آمریکایی است که حوادث آن در اوایل دهه 1980 و در جنوب آمریکا اتفاق می‌افتد. در سال 2007 این رمان برای ساخت فیلمی با همین عنوان توسط برادران کوئن مورد اقتباس قرار گرفت که در چند رشته اصلی برنده جایزه اسکار و موجب شهرت مضاعف این رمان و نویسنده آن شد. مک‌کارتی پس از این کتاب، در سال 2006 رمانی به نام "جاده" نوشت که برای او جایزه پولیتزر 2007 را به ارمغان آورد. در حقیقت می‌توان مک‌کارتی را یکی از بزرگ‌ترین نویسندگان حال حاضر آمریکایی دانست، کسی که بسیاری از منتقدان نام او را در ردیف ویلیام فاکنر قرار می‌دهند. از دیگر آثار مک‌کارتی می‌توان به رمان‌های "دوراهی" و "باغبان" و نمایشنامه‌های "سنگ‌تراش" و "فرزند باغبان" اشاره کرد.
کد خبر: ۲۷۲۴۴۶

اول: جایی برای پیرمردها نیست رمانی وحشتناک است. آنقدر خشونت در این رمان هست که تنها پس از پایان آن می‌توان نفس راحتی کشید؛ هرچند اثر این خشونت‌ها هیچ‌گاه از ضمیر انسان پاک نخواهد شد. یافتن صحنه‌های خشن در این رمان دشوار نیست. یک جا شیگور دستبندش را دور گردن معاون کلانتر می‌اندازد و او آنقدر تقلا می‌کند تا بالاخره شاهرگش پاره می‌شود و شیگور هم به آرامی می‌رود تا دستش را بشوید و جای دیگر، کمی بعد از این جنایت، شیگور با خونسردی تمام از راننده فورد سدان می‌خواهد تا پیاده شود و براحتی با کپسول هوا  که برای کشتن گاو از آن استفاده می‌شود  مغز راننده را متلاشی می‌کند و این تنها نمونه‌ای از خشونت‌های این کتاب است. شاید بهترین توصیف این رمان همان است که به نقل از "سم شپارد" پشت جلد ترجمه فارسی کتاب نقل شده است: "این کتاب یک هیولاست. کارمک مک‌کارتی از طریق نوعی فرآیند قدم به قدم سادگی بی‌رحمانه، به نتیجه‌ای حیرت‌انگیز دست یافته است. این کتاب شما را لرزان و متحیر بر جا می‌گذارد"، اما این تمام مطلب نیست، این کتاب می‌توانست خشن‌تر از این باشد و وحشیگری عریان‌تری را  که نمونه آن در ادبیات جهان کم نیست  به نمایش بگذارد، اما چگونه است که این کتاب، خواننده را وحشتزده میخکوب می‌کند و او را در ترسی بی‌دلیل و بیان نشدنی فرو می‌برد؟ راز آن را باید در همان سادگی بی‌رحمانه‌ای جست که شپارد می‌گوید. مک‌کارتی تمام رمان را چنان خشک و بی‌روح روایت می‌کند که انگار خود نیز کسی است مانند شخصیت‌های رمان، مانند همان شیگور که به همان راحتی راه رفتن آدم می‌کشد، نویسنده نیز نشسته است و تنها ماجراها را همان‌طور که اتفاق می‌افتد روایت می‌کند. انگار خود نیز در صحنه اتفاقات ایستاده و آنقدر در طول عمرش از این صحنه‌ها به چشم خود دیده است که دیگر دیدن متلاشی شدن مغز یک انسان برایش مهم نیست یا این که این حوادث چنان سهمگین و این خشونت‌ها چنان دهشتناکند که او نیز بر جای خود خشک شده و دیگر نای حرف زدن ندارد، مانند همان کلانتر بلی که خود خلق کرده است.

دوم: جایی برای پیرمردها نیست را می‌توان داستان کلانتر اد تام بل دانست، کسی که تا پیش از شروع ماجراهای کتاب تنها یک نفر را اعدام کرده است، یک پسر 19 ساله که دختری 14 ساله را به قتل رسانده، آن هم نه از سر اشتیاق یا هر چیز دیگر بلکه به این دلیل که از وقتی یادش می‌آمد، نقشه قتل کسی را می‌کشید. این رمان را می‌توان همچنین داستان لیولین ماس دانست، جوشکار ساده‌ای که هرچند در جنگ ویتنام شرکت داشته، بعد از جنگ زندگی آرام و ساده‌ای دارد و به قول همسرش "به عنوان شهروند کسی رو نکشته." ماس که برای شکار به اطراف ریو گراند رفته، اتفاقی به جسدهایی برمی‌خورد که بازمانده درگیری بین دو گروه خشن قاچاقچی است و در کنار آنان کیفی پیدا می‌کند که حاوی 2 میلیون دلار پول نقد است. اما این داستان، روایت آنتوان شیگور هم هست، کسی که برای پس گرفتن پول‌ها به دنبال ماس می‌رود و عامل بسیاری از جنایت‌هایی است که در طول داستان اتفاق می‌افتد. در حقیقت باید این سه شخصیت را 3 ضلع مثلث رمان دانست، 3 ضلعی که هر کدام بخش مهمی از بار داستان را به دوش می‌کشند و دیگر شخصیت‌های رمان نیز هر کدام به نوعی در ارتباط با این افراد تعریف می‌شوند. حلقه اتصال ماس و شیگور همان کیف پر از پولی است که ماس برداشته، کیفی که به خاطر دستگاه ردیابی که در آن کار گذاشته شده همیشه موقعیت ماس را به شیگور نشان می‌دهد، حتی اگر ماس این اشتباه بزرگ را مرتکب نمی‌شد: هنگامی که ماس با اجساد روبه‌رو می‌شود، یکی از قاچاقچیان که هنوز زنده است به زبان اسپانیایی از او آب می‌خواهد. ماس که آبی همراه خود ندارد پول را برمی‌دارد و به خانه می‌رود، اما شب پس از تحمل مدتی بی‌خوابی بالاخره تصمیم می‌گیرد برای او آب ببرد. آنجا که می‌رسد قاچاقچی مکزیکی مرده، اما دردسری بزرگ برای ماس به وجود می‌آید، قاچاقچیان برای بردن پول و جنس‌ها به آنجا آمده‌اند و هرچند ماس موفق به فرار از دست آنان می‌شود، فرصت بردن ماشین خود را پیدا نمی‌کند و شیگور از طریق پلاک ماشین می‌تواند نشانی او را پیدا کند. از اینجا به بعد، داستان روایت تعقیب و گریز ماس و شیگور است و در نهایت هم به مرگ ماس، همسرش و بسیاری دیگر از افرادی ختم می‌شود که سر راه شیگور قرار گرفته‌اند.

سوم: جایی برای پیرمردها نیست را می‌توان رمان تقدیر دانست. انگار در این کتاب مهم‌ترین اتفاقات را نه انسان‌ها که تقدیر رقم می‌زند: روبه‌رو شدن ماس با صحنه درگیری قاچاقچیان و پیدا کردن پول، روبه‌رو شدن او با قاچاقچیانی که شب‌هنگام برای بردن جنس‌ها و پول آمده‌اند، آشنایی ماس و همسرش کارلا جین که همسرش برای کلانتر بل روایت می‌کند و البته تقدیر دختر نوجوانی که سر راه ماس قرار می‌گیرد و با او همراه می‌شود و ندانسته به سوی مرگ خود پیش می‌رود. در تمام این ماجراها دست تقدیر است که سرنوشت حوادث را رقم می‌زند و انسان‌ها چندان در تغییر این تقدیر موفق نیستند، اما شاید در رابطه با 2 ضلع از 3 ضلع این مثلث، یعنی کلانتر بل و شیگور، این تقدیر بیشتر رخ می‌نماید. کلانتر بل، انگار ناامیدانه نشسته و وضعیت جهانی را نظاره می‌کند که به سوی تباهی پیش می‌رود و هیچ راهی برای جلوگیری از آن نیست. می‌گوید: "جهان داره به سمت جهنم شدن می‌ره... یکی دو سال پیش من و لورتا رفتیم یه کنفرانسی تو کورپوس کریستی و من کنار یه خانمی نشستم که زن یکی از حضار بود... آخرش گفت... من دلم می‌خواد نوه‌ام بتونه بچه‌اش رو سقط کنه. بهش گفتم... طوری که من می‌بینم شک نداشته باش نوه‌ات نه فقط می‌تونه جون بچه‌اش رو بگیره، به همون آسونی می‌تونه جون شما رو هم بگیره" و جالب اینجاست که انگار او مطمئن است هیچ کاری نه از او و نه از کس دیگری برنمی‌آید و باید کار را به تقدیر سپرد، او می‌داند که یک پیرمرد است. شیگور هم رابطه‌ای عجیب با تقدیر دارد. او خود را مامور تقدیر می‌داند و معتقد است برای نجات قربانیان کاری نه از دست او برمی‌آید و نه از دست هیچ کس دیگر، انگار او مجبور به انجام این کارهاست. شیگور هنگامی که برای کشتن کارلا جین رفته، در حالی که روبه‌روی او نشسته  والبته هنوز اتفاقی نیفتاده و کارلا جین کشته نشده  به او می‌گوید: "شنیدنش سخته. ولی اتفاقی که افتاده رو دیگه نمی‌شه عوض کرد. فکر کنم حرفم رو می‌فهمی." او می‌گوید به ماس فرصت داده که با تحویل پول‌ها جان همسرش را نجات دهد، اما او قبول نکرده، انگار دیگر چیزی در اختیار شیگور نیست. او قبلا همین را هم به ماس گفته بود، آنجایی که این پیشنهاد را به ماس کرده می‌گوید: "بهت نمی‌گم ممکنه بتونی خودت رو زنده نگه داری، چون نمی‌تونی." اینجا اختیار در دست ماس نیست، ما قبلا دیده‌ایم که شیگور هر کاری بخواهد می‌کند و هیچ قدرتی جلودار او نیست، اما انگار خود شیگور باور دارد از او نیز کاری برنمی‌آید، تقدیر این بوده که ماس کشته شود و این تقدیر را نمی‌توان عوض کرد، حتی شیگور که خود مامور این تقدیر است.

چهارم: جایی برای پیرمردها نیست یک رمان کاملا آمریکایی است، نه فقط به این خاطر که نویسنده‌اش آمریکایی است یا در آمریکا چاپ شده است، بلکه به این خاطر که عمیقا هویت آمریکایی دارد. این هویت از جمله‌بندی و لحن کتاب گرفته تا شخصیت‌پردازی و توصیف فضا واضح و روشن است (این را مقایسه کنید با حکایت‌هایی که نویسندگان وطنی به عنوان رمان و داستان کوتاه به خورد مخاطب بی‌نوا می‌دهند.)

پنجم: در این رمان انگار هیچ چیز برای هیچ‌کس مهم نیست. این بی‌تفاوتی را هم در شیگور و ماس می‌توان مشاهده کرد و هم در قربانیان ریز و درشتی که بین شیگور و ماس قرار می‌گیرند و کشته می‌شوند. شیگور هنگامی که در برابر قربانی‌اش قرار می‌گیرد هیچ خصوصیت انسانی از خود بروز نمی‌دهد، مثل یک ماشین عمل می‌کند، خشک و مکانیکی. چه آنجا که راننده فورد سدان را می‌کشد و چه آنجا که برای کشتن ولز  که می‌خواست شیگور را بکشد، اما غافلگیر شد  روبه‌روی او نشسته است و چه زمانی که پیش از کشتن کارلا جین با او صحبت می‌کند و از قولی که به شوهر او داده یاد می‌کند، اما این حالت ماشین‌وار او تنها در برابر دیگران نیست، هنگامی که خود نیز زخمی می‌شود، هم در موردی که در درگیری با ماس تیر خورده و هم در مورد تصادف بعد از قتل همسر ماس، انگار پزشکی است که دیگری را معالجه می‌کند، هیچ نشانی از درد یا هر خصوصیت انسانی دیگری در او دیده نمی‌شود. ماس هم این ‌گونه است، او هم چه زمانی که زخمی می‌شود و چه زمانی که جسد می‌بیند و چه زمانی که از احتمال کشته شدن خود سخن می‌گوید، مانند یک ماشین است، سرد و بی‌روح. شخصیت‌های این داستان انگار حتی برای زندگی خودشان هم ارزشی قائل نیستند و وقتی شیگور با اسلحه‌ای پر جلویشان نشسته تنها به آرامی از او می‌خواهند در تصمیمش تجدیدنظر کند. مک‌کارتی در برابر چشمان ما دنیایی خلق می‌کند که انسانی نیست، نمی‌توان گفت چیست، اما هر چه باشد انسانی نیست. این غیر انسانی بودن حتی به لحن راوی هم کشیده شده، راوی در این کتاب چنان خنثی است که خواننده را به وحشت می‌اندازد، وحشت از زندگی در جایی که انسانی نیست. در دنیای انسان‌ها  دنیای پیرمردها، شاید دنیایی که مک‌کارتی در حسرت آن است  حساسیت و انسانیت وجود دارد، فرد نمی‌تواند همان طور که راه می‌رود آدم بکشد، اما در آنجا که پیرمردها جایی ندارند چنین چیزی پیدا نمی‌شود.

ششم: جایی برای پیرمردها نیست نمونه‌ای کوچک شده از جهان امروز است، جهانی که سرتاسر آن را خشونتی غیرانسانی فرا گرفته و در مقابل این خشونت از هیچ کس کاری ساخته نیست. در این داستان خبری از تقابل خیر با شر نیست، انگار اصلا خیری وجود ندارد تا تقابلی با شر داشته باشد. حتی اگر کلانتر را هم نمادی از خیر بگیریم، باز هم خبری از تقابل نیست. این شر است که حاکم مطلق است و کلانتر نیز تنها نظاره‌گر است و توان عرض اندام ندارد. کلانتر همه جا به دنبال یافتن شیگور یا حداقل نجات قربانیان او و خصوصا ماس و کارلا جین است اما آنچه در نهایت نصیب او می‌شود، چیزی جز تحقیر شدگی نیست، شر همیشه یک قدم از او جلوتر است. جهانی که در این داستان ترسیم می‌شود جهانی است که در آن شر تقدیر آدمیان است و چنان بر زندگی آنان سایه انداخته که هیچ راه فراری ندارند. حتی پیرمردها نیز در این جهان امیدی به رهایی از شر ندارند، سهل است، حتی خاطره روشنی هم از نبود شر ندارند. اینان که کلانتر بل نیز خود نمونه‌ای از آنهاست تنها حس می‌کنند اوضاع روز به روز بدتر می‌شود، اما خاطره‌ای از دوران تسلط خیر ندارند. در این جهان اصلا تقابلی معنا پیدا نمی‌کند، شر حاکم مطلق است و نماینده‌اش می‌تواند شیگور باشد یا هر کس دیگری که براحتی و مانند شبحی حرکت می‌کند، شبحی که هیچ کس نمی‌تواند او را بیابد. این جهان، جهانی است که در آن "جایی برای پیرمردها نیست."

مهدی رعنایی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها