پُستخانه

کد خبر: ۲۷۲۳۸۵

کمک منو می‌خوای چی‌کار؟ هر وقت خواستی پلومرغ بخوری، جناق سینه‌ش رو ببند به قلمت، می‌شه استخوندار!! هه‌هه! خیام گفت: بین اون‌همه جمله، می‌دونی تفاوت این جمله «چشمهای من...» چی بود؟ این‌که بدون جناق سینه، قلمت رو استخوندار کرده بود (حالا بگو از کجا معلوم؟... هووووممم...)! از اون‌جا که آرایه‌ها یا همون صنایع ادبی، یکی از مباحثیه که اگه تو نوشته‌هات بدرستی و بجا ازشون استفاده کنی، بیان ساده و خبری و بی‌آرایه رو، استخوندار و هنرمندانه و ماهرانه می‌کنه. پس برو ببینم واسه دفعه بعد چی‌کار می‌کنی.

حسن جعفری باکلانی: رنگین‌کمانی که پس از باران عشق بر آسمان چشمان تو نشست، نازترین جلوه عشق بود. تو پیام‌آور شورانگیزترین ترانه مهر و ماه هستی و امروز، هر چند اسیر چشمانت شده‌ام، تولدی دوباره یافته‌ام. بگذار عاشقانه زندگی کنم...

گل گندم، 17 ساله از خوزستان: ...اون قضیه‌ای که درباره خانه سالمندان در جواب یکی از بچه‌ها گفته بودی یه وجه از قضایای خانه سالمندانه، وجه دیگه‌ش رو هم اون دوستمون گفته بود (الان اسمش تو ذهنم نیست) که با نظرش کاملا مخالف بودی...

من؟ من؟ من؟... اِوا خااااااک عاااااالمممم! دیدی چی شد؟ حرف تو دهن آدم می‌ذارن‌هاااا... آخه قند و عسل ماااااادر! من کی با این وجه خانه سالمندان مخالفت کردم، ها؟ به «صبحگل» و «رحیم طاهری» گفتم: خوبه تو هر قضیه‌ای (همون طور که تو هم دیدی و می‌گی)، وجوه دیگر رو هم در نظر داشته باشیم تا نگاه احساسیمون به قضایا نگاه منطقی و عقلانی رو ازمون نگیره؛ وسسسسلااااااام... نامه تمام( !نه... دس نگه دار... هنوز یه خرده دیگه‌ش مونده: می‌گی نه؟ از شماره 13 بپرس... !!حالا تمام)!!

اشکان امامی از اندیمشک: ببین، یک شعر جدید دارم که خیلی قشنگه. البته اصل مطلب شمایید. بخونید ببینید چطوره: «بغض عشق مونده هنوز تو صدام/ هنوزم هیچی ازت نمی‌خوام/ عاشقت بودم و از عاشقی/ جز غمت هیچی نمونده برام/ اما من هنوز به پات مونده‌ام/ یه لحظه بی‌درد نیاسوده‌ام... (ببخشید اون شعر من چه ایرادی داشت که چاپ نشد؟ همون که اولش تریپ فیلم هندی اومده بودم. حاصل فکر خودم بود و در کل قشنگ هم بود. اصلا این‌جا پارتی‌بازی می‌شه... حالا هم نری یه صفحه جواب واسه‌م بنویسی. اگه می‌خوای جوابم رو بدی شعرم رو چاپ کن)

ببین، یه شعر جدیدم حسام دو برره بروبچ متخلص به حسامی خودمون! سروده که به نظر خودش، خیلی قشنگه( !حالا ما هم نمی‌گیم کی نظر اونو خواست)!! ولی خب، چون اصل مطلب، اونم نیست، خودت بخون ببین چطوره: «ماااااااشین مشششتی ممدلیییی/ نه بوق داره نه صندلییییی/!» پا روی ترمز می‌ذاری، عقب می‌ره/ دنده عقب هم می‌ذاری، جلو می‌ره/! باکش کنار فرمونه، فرمونشم صندوق عقب/! راهنماهاش تو داشبرد، چراغ جلوشم اون عقب/! جای موتور، یک گاو قلچماقِ نر/ می‌کِشَدِش این جونور ...به این ور و به اون‌ور/! یه «سن‌روف»ی زیر پای راننده‌س/ راننده‌شم -دور از جونت- الان کنار بنده‌س/ دو سه‌ت تا قبر اون‌ورترک، خوابیده/! حواسشم نیس علت مرگ بابا، چی بیده/!! خلاصه که این ماشینه، شتر پلنگ و گاوه/! اگرچه که انداختنش کنار جاده ساوه( !آخه پسرم، شعر هم باید مثل ماشین همه چیزش، درست و مرتب، سر جای خودش باشه تا بشه بهش گفت شعر یا ماشین. همین مثلا شعر فولکلوریک رو ببین که یه پاسخگوی بیسوادی مرتکب شده، باااااااز بعضی جاهااااش، یه نمه رنگ و آهنگ و ارتباط خاصی تو همون بعضی جاهاش می‌بینی. با این حال، دیدی که دفعه پیش بخشی از اون شعر جدید خیلی قشنگت رو تو پستخونه چاپیدم. ای بابااااا... اینم که شد یه صفحه جوااااااب!! شرمنده. خواستم واسه‌ت پارتی‌بازی کنم.)

آبی بیکران از افقی نزدیک: ...زندگی زیباتر از آن است که فقط غمش را به یاد آوری. زمستان سرد را به دست فراموشی بسپار و نگاهت را به بهار زیبا متمرکز کن. دوباره جوانه بزن، رشد کن و این بار سعی کن خودت باشی...

غریبی آشنا از تهران: ...و صدای خنده مستانه ستاره‌هاست که کهکشان راه شیری مرا مسدود کرده‌اند. می‌دانم... می‌دانم باید فراموش کنم هر آنچه را که خواسته‌ام؛ هر آنچه را که بر من گذشته است...

وااااای... اَگه بدونی از کی تا الان چن بار متنت رو خوندم و هی سرم رو تکون دادم و گفتم: حیف... نمی‌شه چاپش کرد!!

مهدی: ...عرضم به حضورتون بنده تازه با صفحه‌تون آشنا شدمی و خوشم آمدی، لذا اگه ما رو (یعنی منو) تحویل گرفتمی مشتری ثابت شدمی! البته بچه‌ام رو گاز نیست.

طول و تفصیل سخن ما هم به حضور و غیابتون!! خوش آمدندید همی! همی‌بفرمایید! همی صفا آوُردیدندید... به صفحه‌تون... صفحه‌مون؟ صفحه‌شون؟ حالا هر چی! این‌جا رو هم امضا کردیم که اگه شک داشتین تحویلتون گرفتیم یا نه، پستچی مربوطه رو احضار فرموده، امضامونو پای برگه مخصوص مشتری مشاهده فرمایید. فقط قول دادی‌هاااااا... یه‌وخ فردا پسفردا نیای بگی: آی‌ی‌ی... بابا بچه‌م سوووووخت... چرا گازو گذاشتین رو شعله زیاااااد...؟!

بهاره ندیری از کرج: ...اولا پاسخگوی محترم که با چاپ نامه‌های دوستان، جنسیت خود را لو داده‌اند لطف کنند بر ما نیز روشن کنند که حسام اسم کوچکشان است یا حسامی نام فامیلی ایشان است. ممنون. ثانیاً امروز دوشنبه بود و مثل همیشه من به سراغ چاردیواری و صفحات آخرش رفتم... چشمم به مطلب خانم «زهرا فرخی» خورد... ایشون اکثر مطالبشون رگه‌های طنزآمیز داره و می‌شه گفت تا حدودی جالب و خوندنیه ولی این هفته مطلبشون با عنوان «آخر حواسپرتی» واقعاً تعجبم را برانگیخت. این مطلب یک خاطره ساده بود و به هیچ وجه به درد دیگرون نمی‌خورد (یکی از قانونهای صفحه) مبادا ناراحت بشین‌ها! این جور انتقادهای سازنده از صد تا تعریف الکی سازنده‌تره!

بهاره خانوم، ندیدی که من یه عالم انتقاد، حتی از نوع مخربش هم! تو این صفحه چاپیدم؟ اونم گاهی حتی بدون هیچ جوابی؟ نگفتی آخه واسه چی؟! خب، حالا اینو نگفتی واسه چی، وقتی قانون شماره یکو که می‌گه «هر چه می‌خواهد دل تنگت بگو» رو می‌خونی که دیگه حداقل یه بار باس بگی آخه یعنی چی!! چه بسا این زهرا خانوم موصوف، دیده یه «فرخی سیستانی» هست که شعر سروده، با خودش گفته: چه عیب داره یه «فرخی همدانی» هم بیاد خاطره بگه!!! هااااان؟!! هه‌هه‌هه! خود این فرخیه که مطمئنم الان غش کرده از خنده و هی می‌گه: هاه‌هاه‌هاه!! تااااااازه، مگه تو روزنامه‌ها نخوندی که یه خانواده‌ای از فرط علاقه به یه سریالی، حواسشون پرت شده و بچه‌شونو جا گذاشتن تو پارک و باقی قضایا؟ خب شاید اگه ماجرای حواسپرتی قوم و خویش زهرا فرخی رو می‌خوندن، شصتشون خبردار می‌شد، یا کمِ‌کم، چششون می‌ترسید، یا دستِ‌کم گوششون تیز می‌شد، یا... (اِه... چقد حرف می‌زنه... جون بکّن دیگه)! جون کندم! قِق! پس بقیه‌ش رو از تو وصیتنامه‌م بخون: مبادا از شوخیهای من ناراحت بشی‌ها! این‌جور شوخیهای سازنده از صد تا جدی مخرب... تازه به نظر من، باحالترم هست!

بدون نام: من کجا بودم؟ نمی‌دونم. تو هوا بودم یا تو زمین؟ تو فضا بودم یا زیر زمین؟ فقط می‌دونم یه چاردیواری بود، یه بروبچ بود، اما افسردگی نبود...

تنها در آسمان: ...مادر ای صدای گرم محبت/ آرام جانم هست آغوشت/ مادر ای که مهرت بر دل نشیند/ چون شبنم عشق بر جان مجنون نشیند.../

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها