آیا آن افراد دوست دارن که اسم شناسنامهای اونا یا اسم کارت ملیشون با این اسمهای مستعار حک بشه؟ چرا نباید اسمهای زیباتری برای خودشون انتخاب کنند. مثلا چرا خودشون رو پرنده خطاب نمیکنند که وقتی از آلودگی، از سروصدا و... خسته میشن به هر جایی که آلودگی و سروصدایی نیست میرن. چرا ما به دنبال القاب زیبا نیستیم و خیلی از چراهای دیگه که مجال گفتنشون نیست.
بدون نام
حکایت بعضیا
بعضیا وقتی به یه جایی زنگ میزنن نهایتاً بعد از 3 تا بوق، قطع میکنن اما بعضیا تا آخرین بوق صبر میکنن، بعد دوباره تماس میگیرن! بعضیا بعد از یه سلام و احوالپرسی خداحافظی میکنن اما بعضیا تا حال عمهخانمِ خاله طرف رو نپرسن قطع نمیکنن (از لطف و محبتشونهها نه واسه اینکه خیلی حرف میزنن! نه)! بعضیها اوج بیخیالیاند اما بعضیها سر یه موضوع اونقدر فکر میکنن که دیگه به مرز جنون میرسن. بعضیا یه قرون پول دستشون مییاد دِبدو میرن خرجش میکنن بعضیا یک قرون یک قرون پولاشون رو تو ده تا سوراخ قایم میکنن. بعضیا ده تومن که به کسی قرض میدن بدون رودربایستی به طرف میگن و پسش میگیرن اما بعضیا از سر خجالت یه کلام هم نمیگن...
بازم بگم؟ ...نه بیخیال! ولش کن اصلا!
جوجه تیغی
تدارکات برای موفقیت
همه آدما طوریاند که اگر به خواستهای شدیداً راغب باشن، به اون چیزی که میخوان میرسن، فقط کافیه انگیزه داشته باشن و تلاش کنن. بعضیها استعداد بیشتری دارن و میتونن مهارتهای اصلی و مهم رو برای انجام کاری یا رسیدن به هدفی زودتر از دیگران یاد بگیرن، بعضیها هم ممکنه این مهارت رو در زمان طولانیتری یاد بگیرن. کسانی که یه مهارت رو دیرتر یاد میگیرن، به تمرین و تلاش بیشتری احتیاج دارن و اگه به اندازه کافی و دوباره و چندباره تمرین کنند تبدیل به یک عادت یا مهارت جدید میشود. فقط مسئله زمان مطرح است. هر موفقیت بزرگ نتیجه صدها و شاید هزارها ساعت تلاش و تدارک و مطالعه و تمرین است که یک عده از اون مطلع میشن. بنابراین، هر چه بیشتر برای رسیدن به اوج فعالیت کنید پاداش و دستاورد شما بیشتر میشه، پس ناامید نشید و به یاد داشته باشید که خوششانسی و بدشانسی زائیده تخیلات ماست. فقط روشهای رسیدن به هدف و زمان رسیدن به آرزوها در ما آدما متفاوته وگرنه همه ما توانایی و استعداد خاصی داریم و میتونیم به هر چی میخوایم برسیم.
زینب صمیمیان از اسلامآباد غرب
در نزدیکی بودن
من آمدهام! اینجا کنار دلواپسیهای شبانهات، کنار شعلهور شدن شمع وجودت، اما نمیدانم چرا دلم آرام نمیگیرد. هر شب، حضورت را به کلبه خیال خویش میآورم، وجودت را با تمام هستی باقیمانده در نهانخانه قلبم نهان میکنم و چشمهایم را باز نمیکنم تا شاید بتوانم تصویرت را روی پلکهای بستهام حک کنم، اما باز هم جای تو خالیست.
میگویند زمان گذر ثانیههاست و کمرنگی دیرینهها! اما نمیدانم چرا زمان در من ایستاده است و دیرینگیام رنگ نمیبازد. نمیدانم کجایی اما دلم به بودنت نزدیک است.
شازده کوچولو
نوشدارو
گفتی عاشقی یه کلاه گندهس، گفتم راست میگه ولی من حواسم هست. کلاهه تا روی دهنم اومد پایین و لال هم شدم ولی خواستگارم خودش کلاهو از سرم برداشت و چشمم باز شد. مادر بزرگم میگه آدم واسه جون دادن هم باید جون داشته باشه. راست میگه؛ کسی که الان طاقت یه مشکل کوچیک رو نداره و با اون همه ادعا جا میزنه، پس توی زندگی چقدر میتونه طاقت داشته باشه؟
نوشمک، 23 ساله از کرج
مسئولیت
ناخواسته دل یکی رو شکستم، ناخودآگاه سر پدر و مادرم فریاد زدم، ندونسته به بهترین دوستم دروغ گفتم، نفهمیده سر چند نفر کلاه گذاشتم اما همه اینها بهونهس و خودمون هم میدونیم کارهامون رو خواسته و خودآگاه، دونسته و فهمیده انجام میدیم؛ پس به خاطر نداشتن عذاب وجدان، بیشتر مراقب رفتارمون باشیم (خصوصاً هم نداریم؛ یعنی هم در مقابل بزرگترها، هم کوچیکترها و هم همسالانمون.)
مریم ادیبی از اصفهان
آهااااا... از اون لحاظ
در جواب «سیاوش منصور» که متنی با اسم «تنهایی» نوشته بود باید بگم دلیل تنهایی آدما فقط و فقط خودشونن و اگر سر خاک همه آدمهایی که 21 سال پیش از بین شما رفتن هم بری، حتی اگه زبونی واسه گفتن میداشتن قطعاً میگفتن مگه از 21 سال پیش تا به حال چی عوض شده؟ خورشید همون خورشیده، زمین همون زمین و... فقط آدما و نوع دوست داشتنشونه که داره عوض میشه.
اگه فکر کنی تنهایی، حتی اگه تنها هم نباشی خودت رو محکوم به تنهایی کردی. خواسته باشی یا نه، از اونایی که دوستشون داری باید یه روز جدا بشی. پس اینقدر نداشتههات رو نگاه نکن. یه نیم نگاهی هم به داشتههات بنداز بعد میفهمی اونقدرا هم که فکر میکردی تنها نیستی.
هانیه طیبی از نیشابور
خواستم عاشق نباشم
هنوز حرفهایم را تمام نکرده بودم که رفتی. میدانستم دیگر دوست نداری صدایم را بشنوی، برای همین آنچه را سالها در وجودم پنهان کرده بودم، بر کاغذ مینویسم.
سالها بود که میدانستم با صدای شکستن من جان دوباره گرفتهای اما دم برنمیآوردم و تنها به این امید چشمانتظار تو نشسته بودم که برگردی. نه اینکه برگردی و دوباره قلبم را در آتش وجود خویش خاکستر کنی؛ میخواستم برگردی تا اینبار برای همیشه فراموشت کنم.
صادقانه بگویم: دیدگان سیاهت، زندگیام را به سیاهی کشاند. خواستم عاشق نباشم، نگذاشتی. تقصیر تو بود!
یکی مثل تو
خطوط ارتباطی
1-صفحه «ورد» را باز میکنی. یک نفس عمیق میکشی و مینویسی. مینویسی بیآنکه دلت به حال احساس کسی بسوزد. بیآنکه هوای دلهای دیگران را داشته باشی، تا طعم تمسخر را به قلبها بچشانی. مینویسی بیآنکه یادت باشد قول دادهای هیچ قلبی را نشکنی. بعد، وقتی آرام نشدی، وقتی درد آزار دادن دیگران هم به دردهایت اضافه شد، صفحه را پاک میکنی.
2-نمیدانم چرا هر کدام از این خطها، کلمهها و نقطهها، مرا به تو میرسانند! میشود این بار یک برگه نقاشی برایم بیاوری؟ ...برای سیاه کردن.
3-جلوی آیینه که میروم عینک دودی میزنم. لبهایم را با دست به چپ و راست کش میدهم و میخندم: هههههه! دیگر هیچ قاصدکی را توی دلم راه نمیدهم. ورود ممنوع است، حتی شما دوست عزیز! قاصدکهایی هم که توی دلم جا خوش کردهاند امروز و فردا مهلت اجارهشان تمام میشود؛ بیرونشان میکنم. صدایت توی گوشم زنگ میزند. اخم میکنم و میپرسم: «ببخشید شما؟.» این عاشق تنهاترین عاشق روی زمین بود؛ پس همان بهتر که اصلا عاشق نباشد. اشتباه گرفتهاید... به سلامت!
سمانه مالمیر از قم
محبته که محبت مییاره
یه عده پدر و مادرا واسه اینکه فقط یه بچه داشته باشن، خودشون رو به آب و آتیش میزنن؛ میلیون میلیون خرج میکنند، واسه هزینه دوا و دکتر، واسهشون هم فرق نداره که دختر باشه یا پسر، مهم اینه که سالم باشه اما اگه بیشتر دقت کنیم، میبینیم یه عده دیگه هم هستن که از داشتن بچه دختر ناراضیاند چون بیشتر فک و فامیلشون پسر دارن و اینا هم میخوان از تک و تا نیفتن یا به قول خودشون ارث و میراث گرانبهاشون دست بقیه نیوفته!
پدر و مادرا نباید اینقدر تبعیض قائل بشن و حقوق دخترا رو ضایع کنن و اونا رو یه موجود اضافی تو جامعه تلقی کنن. با این اوضاع، محبت والدین هم به دخترا کمتر میشه و شاید بعداً مشکلاتی رو ایجاد کنه.
شکوفه توکلی 16 ساله از ایلام
آخ از گوش شنوا
برای دختر همسایه خواستگار اومد و چون در گرفتن تصمیم مردد بودند به انواع و اقسام فال رجوع کردند و چون تعداد مثبتها هم از مخالفها بیشتر بود و نتیجه 4 به 2 شد، بدون در نظر گرفتن تفاوتها و تضادها دختر و پسر رفتند سر خونه و زندگیشون. هنوز یه هفته از این زندگی شیرین و ساده نگذشته بود که دختر با تیپا پرت شد خونه پدر و مادرش. آخه مَرده دست بزن داشت. حالا بعد از طلاق میگن قسمت دختر و پیشونی نوشتش همین بوده و نمیشه با سرنوشت جنگید.
شما قضاوت کنید: واقعاً قسمت دختره، این بود؟ چه جوری میشه با این کارا برای یه عمر زندگی تصمیم گرفت؟ چرا آدمها کمکاریشون رو میذارن به پای سرنوشت؟
دیوونه همیشگی
عشق ورزش
دوستم بهم گفت: «من خیلی عشق ورزشم. اگه ساعت 4صبح هم مسابقه فوتبال باشه، بیدار میشم و تماشا میکنم. تو چرا عشق ورزش نیستی؟ چرا اسم باشگاههای خارجی رو بلد نیستی؟» البته من جواب دوستم رو ندادم چون نخواستم ناراحتش کنم ولی به نظر من کسی که روی کاناپه بخوابه و چیپس و ماست بخوره و فوتبال و تنیس نگاه کنه، اسم همه باشگاههای خارجی و ایرانی رو حفظ باشه و پوستر فلان بازیکن رو روی دیوار اتاقش بزنه عاشق ورزش نیست. عاشق ورزش کسیه که به جای دیدن مسابقات ورزشی، وقتش رو صرف ورزش کردن میکنه.
فرشته ح. 17 ساله
جهتیابی
خاک بوی تکرار میدهد. تکرار هرگز موجی از خود متصاعد نمیکند. پس جایی در این حلقه گسستی هست. مانند جمعیتی ساده شده در نیرو، یا یک انسان مشتاق، یک مشابه من -که در اولین و درازترین جهت، بر خلاف کائنات به حرکت درآمد- مغزی که کیهان و داشتههایش را به نگاه کردن و نگاه کردن و نگاه کردن واداشت. کمکی که از دست من برمیآید کوچک است اما کارساز. آخرین بار، توصیه اطرافیانم این بود که من لحظهای را در میان اطرافیان نباشم، دور شوم، تغییر جهت دهم، برگردم، اطراف را ببینم تا مرا بپذیرند.
چه سخت میتوان جهتیابی کرد آنجا که خورشید هرگز طلوع نمیکند.
بدون نام
فلسفه عام
من دوباره رها شدم/ رها در فلسفه عام بودن/ یکه و تنها آویزان شده بر سایهها/ مرور میشوم در میان اشکال دووجهی/ محکوم به قفل شدن عقل/ وجودم را تقدیم باد میکنم/ سوختنم را به دهنکجی باران/ تسلیم در برابر یک تقابل یکطرفه/ تجسم شده بر دیوار خطخطی/ درون چینش مرگ میغلطم/ اسیر زد و بند سایهها/ زبان التهاب را در کالبد آیینه میکارم/ من در میان رها شدن، رها شدم.
کوروش نوروزی از کنگاور
نفسهای تنهایی
به تماشای کدام شبت نشستی که ستارهات را گم کردی؟ اشکهای تو سهم کدام غم شده که به خندههایت مجال خندیدن نمیدهند؟ تو کنار کدام غروب خانهنشین شدهای که بوی طلوع دستهای من به دستانت نمیرسد. نکند باز هم پُر از خیال با من بودنی که مرا نمیبینی؟
از شب بپرس نبودنهایمان چقدر اشک به لحظههایمان فروخته که ثانیهها با بودنمان پُر نمیشوند. از خورشید بخواه حسرت روزهای حسرتمان را نخورد و به اشکهایت بسپار که به چشمهایت فرصت دهند تا از کلمات من پُر شوند.
از باد بپرس چرا هنوز نگاهم تنپوش شبپرههای نگاهت نشده و سهم لالههای پشت پنجره یک شمع بیذوق است. بیا از دنیا بپرسیم چند قدم تا به هم رسیدنمان، چند نفس تا نفس کشیدن تنهاییمان مانده است.
نرگس، عاشقترین ستاره
بحث شیرین
همان طور که میدونید تحصیلات یکی از شروط اصلی ازدواج شده. پسر جماعت با هزار کاری که رو سرش ریخته، میره دانشگاه... حالا گیریم به لیسانس بسنده کنه (تا حالا 23 سال)، 1 سال و نیم هم سربازی داره، تا بره کاری پیدا کنه و پساندازی جمع بشه، با عینک خوشبینی هم که ببینیم (البته با عدسی بسیار بزرگ) این جوون ما شده 25 ساله. حالا میره دنبال ازدواج.
وقتی دختری را نمیپسنده میگن: «هیچکی همه چیز رو با هم نداره» ولی وقتی دختر میخواد انتخاب کنه، همه چیز از جمله قیافه، تیپ، تحصیلات، کار، درآمد خوب و خونه میخواد (تازه اگه دختر خوبی باشه و قید ماشین و موبایل رو بزنه)! البته من معتقدم هنوزم عشق محبوبه، ولی بدون موارد مذکور باید عشق رو بذاری لب کوزه!
حالا خودتون قضاوت کنید: پسری که تازه از دانشگاه اومده بیرون، چطور همه چیز داشته باشه؟ هان؟
متفکر از خمینیشهر