خرگوش مهربان

کد خبر: ۲۷۲۳۸۰

این جنگل زیبا یک جنگلبان هم داشت. حتی جنگلبان پیر و سالخورده هم او را دوست داشت و در روزهای آفتابی خرگوش مهربان به همراه او سوار کالسکه‌اش می‌شد و در جنگل به گردش می‌پرداختند. در یکی از روزهای آفتابی وقتی خرگوش مهربان در دهکده به گشت و گدار مشغول بود ناگهان صدای ناله‌ای شنید. وقتی خوب گوش‌هایش را تیز کرد فهمید صدای ناله آقا خروسه است که هر روز صبح زود او را از خواب بیدار می‌کند. خرگوش مهربان فورا خود را به آقا خروسه رساند و با تعجب دید که او شالی به گردن خود بسته است. از او پرسید: چی شده آقا خروسه؟

آقا خروسه در حالی که ناله می‌کرد کفت: گلویم درد می‌کنه دیگه نمی‌توانم قوقولی قوقول بکنم. خرگوش مهربان فکری کرد و بلافاصله گفت: غصه نخور آقا خروسه من همین الان می‌روم و دوای دردت را پیدا می‌کنم و رفت از جنگلبان شربت سینه گرفت و به آقا خروسه داد و چندی نگذشته بود که خروسه خوب شد و مثل همیشه آواز سر داد. هنگامی‌که آقا خرگوشه می‌خواست از او خداحافظی کند آقا خروسه به او گفت: خرگوش مهربان به عنوان پاداش مقداری تخم‌مرغ و هویج و مقداری خوراکی‌های دیگر در شالیزار زیر پای مترسک پنهان کرده‌ام که می‌توانی آن را برای بچه‌هایت هدیه ببری.

خرگوش مهربان از این‌که توانسته بود یک عمل خیر انجام دهد خوشحال بود و بلافاصله حرف آقا خروسه را گوش کرد و با یک سبد کوچک به شالیزار رفت. اما در آنجا چشمش به مترسکی که یک قابلمه به سر داشت و دستهایش از چوب بود افتاد. ابتدا از او ترسید اما وقتی دید مترسک هیچ تکانی نمی‌خورد آهسته جلو رفت و از زیر پای مترسک تخم‌مرغ‌ها و هویج را برداشت و با خوشحالی در حالی که آواز می‌خواند به طرف خانه‌اش روانه شد تا شکم بچه‌هایش را سیر کند. اما سبد تخم‌مرغ‌ها و هویج برای او خیلی سنگین بود و او به نفس نفس افتاد در آن موقع بود که گاو پر زور ده که زنگوله قشنگی به دمش بسته بود از آنجا می‌گذشت و خرگوش را دید که خسته و در مانده شده گاو مهربان آمد و بار خرگوش را با شاخ‌هایش بلند کرد و برایش تا درب خانه‌اش برد. او از فداکاری گاو تشکر کرد اما گاو به او گفت تشکر لازم نیست. پاداش خوبی را باید با خوبی داد. تو خرگوش مهربانی هستی و برای من چند بار یونجه تهیه کرده‌ای حالا وظیفه من است که به تو کمک کنم.

گلنوشا صحرانورد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها