مصائب آقای نویسنده

آقای نویسنده خیلی خوشحال بود. همزمان ناشران دو تا از کتاب‌هایش تماس گرفته بودند برای قرارداد چاپ دوم کارهایش. ذوق کرده بود و باورش نمی‌شد. تجربه‌اش را که نداشت؛ ولی احساس نویسنده‌های خارجکی توی فیلم‌ها بهش دست داده بود.
کد خبر: ۲۷۲۱۱۴

یکبار دیگر همه فکرهای قدیمی‌ ایده‌آلیستی اول جوانی هجوم آورده بود توی کله‌اش. این که می‌تواند فقط بنشیند و کتاب بنویسد و از فروش کتاب‌هایش ارتزاق کند و در عین حال اسیر و در بند هیچ اداره یا جای مشابه دیگری هم نباشد.

دوباره تزهای قدیمی‌اش را علم کرده بود که کارمندی اسارت است و تو در حقیقت پول وقت و عمری را که پشت میز می‌گذرانی می‌گیری و فکر می‌کنی برنده‌ای.

ضمن این که تمام خلاقیتت هم در تکرار و روزمرگی از بین می‌رود. آمدم چیزی بگویم که گفت: «هیچی نگو. نمی‌خواهم حس خوبی را که امروز دارم با حرف‌هایت خراب کنی.» فردایش پکر بود. صبر کردم تا خودش سر درد دلش باز بشود. وقتی باز شد، برایم گفت که عایدی‌اش از تجدید چاپ هر سه کتابش خیلی ناچیزتر از آنی بوده که فکرش را می‌کرده؛ تازه آن را هم گذاشته‌اند برای بعد از چاپ کتاب‌ها.

گفت یادش نبوده که کل امتیاز یکی از دو کتابی را که برای یک موسسه نوشته، تمام وکمال به آنها واگذار کرده: «جوان بودم و مشتاق این که کارم دربیاید. فکر الانش نبودم. حالا باز هم گلی به جمالشان که خودشان چند نسخه از چاپ دوم را به رسم یادگار بهم دادند.» قرارداد کتاب دیگرش در این موسسه هم، برای دو چاپ بوده و حالا در حقیقت صدایش کرده بودند برای قرارداد چاپ سوم.

کتاب از جشنواره‌ها دو سه تا جایزه برده بود و همان سال تمام شده بود. از کتاب هر ناشر خصوصی استقبال بشود، فوری آن را تجدید چاپ می‌کند. ولی ناشر دولتی بود و نمی‌خواست این کار را بکند. می‌گفت کتاب چاپ اولی زیاد داریم. حالا هم با کلی دوندگی و چانه زنی او داشت این اتفاق می‌افتاد. ولی همه چیز گم شده بود و حالا در آماده‌سازی دوباره، همه چیز را تغییر داده بودند. از سر و شکل و قطع بگیر تا حتی نثر کتاب. داده بودند دست یک ویراستار تازه کار که حتی اسم شخصیت‌های داستان را هم عوضی ویرایش کرده ! یعنی طرف اصلا نمی‌داند داستان یعنی چی.

درددلش که تمام شد و آرام‌تر شد، آهی کشید و گفت: «فکرش را بکن؛ دستمزد همه اینها فقط کمی‌از حقوق یک ماهم بیشتر می‌شود. یعنی اگر می‌خواستم با پول اینها زندگی کنم، تا حالا چندبار کفن پوسانده بودم.» این بار هم چیزی نگفتم.

جابر تواضعی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها