ز آتش هجران گل، بلبل سراپا شد کباب
ای دو صد رحمت به آن آتش که نامندش عذاب
بوده ریگی توی کفشش احتمالا آن که گفت
عاشقی دارد برای اهل دل، کلی ثواب
وعدههای وصل او قانع نمیسازد مرا
پیش رویش لعنتی دل گرچه میگردد مجاب
از سر شب تا به صبح، اصلا نمیخوابم دمی
خواب را باید ببینم بعد از اینها من به خواب
نان تو کم بودیا آبت دلا؟....! عشقت چه بود؟
کاین چنین درگل فرومانده استعقلم همچو گاب (!)
عاشقی را آدمی باید که چون مجنون قیس
وقت او آزاد باشد بهر عشقی سخت ناب
گر بگویندم جوانی را چسان طی کردهای
من چه دارم روز محشر تا بگویم در جواب؟
ترس و تردیدم بود که گر بگویم عاشقم
گفته گردد: ادخل....ای خل، فی جهنم والعذاب
آه....اما نه! مگر این گونه ممکن میشود
با وجود عشق، معنیدار میگردد صواب
آدم بیعشق را یک جو نباشد ارزشی
زود میترکد چنان که هست رسم هر حباب
ای گل من؛ ای تمام باغ هستی پیشکش!
ای همه آبادیام تقدیم آن چشم خراب
یک نظر بر من بیفکن؛ این منم: مرغ چمن
آتش عشق توام کرده است مانند غراب
وقت کردی، لحظهای دریا! به ساحل روی کن
وارهانم از هجوم خشکی حسّ سراب
من به سودای گل روی تو خواری میکشم
ورنه تا آبیترینها میکشم پر چون عقاب
توی تقویمت چه روزی را نوشتی «روز وصل»
جان هرچه عشق، بالاغیرتا بنما شتاب
بلبلا! باید که مستی پیشهسازی، چاره چیست
این گل و این عشق و این هم دوغ (بهتر از شراب)
کمترین، این نکته را تکرار کرده بارها:
لذتی هرگز ندارد بیوجود تو شباب!