در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
اوایل که در سازمان آب استخدام شده بودم برای آیندهام برنامههای زیادی داشتم. میخواستم ازدواج کنم، بچهدار شوم و... هزار و یک جور رویای رنگارنگ در مغزم میچرخید اما خیلی زود از زندگی ناامید شدم. دو بار به خواستگاری رفته بودیم و با وجود این که مادرم خیلی تلاش کرده بود دخترهایی همطراز خودمان پیدا کند خانوادههایشان جواب رد دادند دلیلشان هم این بود که من کارمند هستم و با حقوق بخور و نمیر سر برج نمیشود از پس اجاره خانه و بقیه خرج و مخارج برآمد. این رفتارها باعث شد از کارم دلزده شوم. بعد از آن به یک ماشین کوکی تبدیل شده بودم؛ صبحها سر ساعت بیدار میشدم و سرکار میرفتم، بعدازظهرها هم خسته و کلافه دوباره به خانه برمیگشتم و از سر بیحوصلگی جواب پدرم را که عادت داشت هر روز بپرسد از اداره چه خبر سربالا میدادم و در لاک خودم فرو میرفتم. پیش خودم میگفتم این هم شد زندگی؟ یکی از همکلاسیهای دبیرستانم که در مدرسه کنار دست من مینشست رفته بود در بازار آزاد و بلوریجات میفروخت. شنیده بودم وضعش توپ است. یکی دیگر از بچهها تولیدی چرم داشت. از همخدمتیهایم هم تا آنجا که خبر داشتم هر کدام دستشان را یک جایی بند کرده بودند و من با آن حقوق ناچیز از همه عقبتر بودم. باید میجنبیدم وگرنه از قافله جا میماندم. برای همین به پدرم اصرار کردم خانهاش را بکوبیم و چهار طبقه بسازیم او اوایل به شدت مخالف بود و میگفت نمیخواهد این آرامشی را که سر پیری به آن رسیده است بهم بزند. مادرم هم محافظهکارتر از آن بود که بخواهد پدرم را راضی کند ولی من بالاخره کار خودم را کردم و با یک بساز و بفروش قرارداد بستیم اما او سرمان کلاه گذاشت و آخرسر نه تنها سود نکردیم زمینمان را هم از دست دادیم. از آن به بعد دیگر روی نگاه کردن در چشمان والدینم را نداشتم وبهشدت شرمندهشان بودم برای همین به فکر جبران افتادم و اصلا نفهمیدم چطور شد که از کارهای خلاف سر درآوردم یکی از دوستانم مرا به دیگری معرفی کرد و او به نفر بعدی و نفر سوم به چهارمی و همین طور دست به دست شدم تا این که از کار قاچاق سر درآوردم کارمان قاچاق پارچه بود و پول خوبی به جیب میزدیم اما یک روز وقتی ماموران به ما مشکوک شدند و جلویمان را گرفتند برای این که گیر نیفتم و بتوانم فرار کنم با یکی از آنها درگیر شدم و او را زخمی کردم. وقتی افتادم زندان جرم قاچاقم یک پرونده شد و درگیریام پرونده دیگر اگر تسلیم پلیس میشدم شاید با یک جریمه نقدی ماجرا فیصله پیدا میکرد اما با کاری که کرده بودم باید یک سال آب خنک میخوردم. زندان واقعا غیرقابل تحمل است، از همه نظر، از آدمهایی که آنجا هستند گرفته تا در و دیوار. البته برای من که در تمام عمر پایم را کج نگذاشته بودم این طور بود.
روزی که آزاد شدم دیگر آن آدم سابق نبودم اولا که قبل از دستگیری از شرکت آب آمده بودم بیرون و دیگر شغلی نداشتم تازه این زیاد سخت نبود مهمتر از همه آبرویم بود که دیگر ته ماندهاش را هم از دست داده بودم. از رفتار پدر و مادرم کاملا مشخص بود از من دلخور هستند. حق هم داشتند. یک ماه اول آزادی به بطالت گذشت اما بالاخره تصمیم گرفتم حرکتی را شروع کنم. پدرم هم با من موافق بود و میگفت از خانهنشینی چیزی عاید آدم نمیشود. سراغ چند نفر از دوستان قدیمی که در بازار بودند رفتم ولی هیچ کدامشان برای من شغلی نداشتند در آگهی روزنامهها روزنه امیدی برایم پیدا نمیشد چون شغلهایی که سفارش میدادند یا خیلی سطح پایین بود یا به عدم سوء پیشینه احتیاج داشت.
آدم هزاربارهم که در زندگیاش اشتباه کند و والدینش را برنجاند باز هم پدر و مادر قلبشان برای او میتپد من این را با تمام وجودم احساس کردم با این که باعث شده بود پدرم خانهاش را از دست بدهد و با کارهای خلاف آبروی او را برده بودم وقتی دید این طور در تنگنا هستم گفت حاضر است آپارتمانش را بفروشد تا من با پولش مغازه بزنم نمیتوانستم این پیشنهاد را قبول و او و مادرم را آواره کنم اما پدرم از تلاشش برای کمک به من دست نکشید و با این در و آن در زد توانست کمی وام از بانکی که سالها در آنجا کار کرده و بازنشسته شده بود بگیرد با آن پول یک پیکان خریدم و شروع به مسافرکشی کردم. ظاهرا این شغل بهترین راه برای آدمهای درماندهای مثل من است که نمیتوانند دست خودشان را جایی بند کنند.هر بار که با مسافری سر کرایه جر و بحث میکردم به خودم لعنت میفرستادم که چرا از سازمان آب بیرون آمدم و این طور خودم را آواره کردم. آدم همیشه چوب ندانمکاری خودش را میخورد.
26 ساله شده و هنوز اندرخم یک کوچه مانده بودم مادرم دوباره آستینهایش را برایم بالازد و شروع کرد از در و همسایه سراغ دخترهای دم بخت را گرفتن اما من چشمم آب نمیخورد جست و جوهایش به جایی برسد یک سال دیگر هم گذشت تا این که احساس کردم هوایی شدهام عاشق شده بودم آن هم در یک هفته. عاشق دختر داییام که برای دوا و درمان مادرش از بجنورد به تهران آمده و یک هفته در خانه ما مانده بود. 18 سال بیشتر نداشت اما رفتارش بزرگتر از سنش بود وقتی موضوع را با مادرم در میان گذاشتم گفت به خاطر گذشته و سابقهای که دارم او نمیتواند با داییام در این باره صحبت کند اما پدرم گفت حاضر است پیشقدم شود او چند جلسه تلفنی با داییام صحبت کرد و بالاخره قرار شد به بجنورد برویم و مفصلتر در این باره گفتگو کنیم. شرط داییام این بود که حداقل یک سال اول زندگیمان در بجنورد بمانیم و به تهران نرویم این کار برای من خیلی سخت بود چون عادت به زندگی در شهرستانهای کوچک را نداشتم و از طرفی نمیتوانستم والدینم را تنها بگذارم اما پدر و مادرم اصرار کردند که قبول کنند من هم گفتم چشم.
مراسم عقد و عروسی خیلی زود برگزار شد و من با کمک پدرم خانهای نزدیک خانه پدر زنم اجاره کردم و با همان ماشین به مسافرکشی ادامه دادم هر چند درآمدم کمتر بود، زندگی در آنجا هزینه زیادی نداشت و زیاد لنگ نبودم. همسرم هم زن بساز و سختی کشیده بود و توقع زیادی از زندگی نداشت هنوز یک سال از ازدواج مان نگذشته بود که مادرم بدحال شد و بعد از کلی آزمایش و دکتر عوضکردن گفتند سرطان روده دارد و بیماریاش آنقدر پیشرفت کرده که کاری از دست کسی ساخته نیست. پیشبینی دکترها درست از آب درآمد و مادرم شش ماه فوت شد. دیگر نمیتوانستم در شهرستان بمانم و باید پیش پدرم بر میگشتم. زندگی در تهران برای همسرم سخت بود و دوری از پدر و مادر او را اذیت میکرد. بعد از آن بود که اختلافهای ما شروع شد زنم بیحوصله شده بود و مرتب بهانه میگرفت من هم دیگر نمیتوانستم مثل گذشته آرامش خودم را حفظ کنم زندگیمان در آستانه فروپاشی بود وساطتهای پدرم فایده نداشت اصلا یکی از مشکلات اصلی خود او بود چون همسرم بهانه میگرفت و میگفت نمیتواند با پدر شوهرش در یک خانه زندگی کند. دو سه باری داییام سعی کرد به این اختلافها پایان دهد ولی به توافق نرسیدیم. شرط آنها زندگی در بجنورد بود و خواسته من ماندن در تهران. وقتی کارد به استخوان هر دومان رسید و حرمتهای بین ما شکسته شد همه به این نتیجه رسیدند که بهتر است ما از هم جدا شویم.
طلاق ضربه روحی بزرگی به من زد اما صدمه بیشتر را وقتی خوردم که پدرم یکهو و بدون این که سابقه بیماری داشته باشد سکته مغزی کرد و فوت شد. دیگر تنهای تنها شده بودم حوصله کار کردن نداشتم ارتباطم را با آشنایان قطع کرده و گاه روزها میشد که از خانه بیرون نمیآمدم. به سرم زد خانه پدرم را بفروشم و پولش را در بانک بگذارم این کار برای من خوب بود چون میتوانستم آپارتمان کوچکتری اجاره کنم و از سود آن پول زندگیام را بگذرانم. همین کار را انجام دادم اما زندگیام باز هم سامان نگرفت به سرم زد دوباره با دختر داییام ازدواج کنم ولی او قبول نکرد از خانهنشینی و زندگی کسالتبار خودم خسته شده بودم برای همین دوباره شروع به مسافرکشی کردم تا این طور سرم گرم شود در تمام 5 سال بعد از مرگ پدرم به همین منوال زندگی کردم تا این که تصمیم گرفتم ادامه تحصیل بدهم اتفاقا در یک دانشگاه علمی کاربردی برای کاردانی شیمی قبول شدم و بعد از آن در مقطع لیسانس درسم را ادامه دادم. در مدتی که دانشگاه میرفتم هم روحیهام بهتر شده بود هم دوباره به فکر ازدواج افتادم. این بار با یکی از همکلاسیهایم که هم سن و سال خودم بود و او هم تجربه یک ازدواج نا موفق را داشت البته این پیشنهاد را تا زمانی که درسمان تمام شد مطرح نکردم و وقتی خواستهام را به او گفتم فهمیدم او در این مدت با یک نفر دیگر قرار ازدواج گذاشته است.دیگر در زندگی آنقدر جواب رد شنیده و ناکامی کشیده بودم که این بار چندان هم در غار تنهایی و افسردگی فرو نرفتم. مدتی سعی کردم در شغلی مرتبط با رشتهام کار پیدا کنم که نتوانستم و هنوز با همان مسافرکشی امرار معاش میکنم اما خدا را شکر از زندگیام با همه کمبودهایش راضی هستم و دیگر چیز بیشتری نمیخواهم. همین که دیگر سراغ کار خلاف نرفتم و میتوانم خودم را اداره کنم نعمت بزرگی است.مده است.
مرجان لقایی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: