پستخانه‌ها

کد خبر: ۲۷۰۸۳۳

فرید جان، عسل بابا! چراغ چشم مادر! من هر چی به این مخچه‌م (دیگه باید بدونی که چقدرم پر از میخچه‌س)! فشار آوردم، نفهمیدم که «غیر قابل چاپ» رو برای داستانت گفته بودی یا برای همین متن زیر داستانت؛ اگه اشتب شده، بیا و ببخش. این تن بمیره، به جون بقال سر کوچه، یه همچی متنی قبلا به دستم نرسیده وگرنه حتماً تو یکی از سه بـخـش بـه رسـیدنش اشاره می‌کردم؛ آممممما... از قضاااااا، این پاسخگوی بیسواد اگه تو یه چی، ای‌ی‌ی یه نیمچه سوادی داشته باشه، به قول ادبا: همانا همان ادبیات داستانی و نقد ادبی‌ست! ولی متنی که با عنوان «داستان کوتاه» یا «قصه» فرستادی، خودمونیم، هیچ‌کدومش نیست! ای آقا... حالا چرا می‌زنی؟ خب نه قصه‌ست نه داستان دیگه! من که از خودم نمی‌گم، بفرما این جناب ابراهیم یونسی با کتاب هنر داستان‌نویسی خودش، اینم جناب میرصادقی با کتابهای عناصر داستان و ادبیات داستانیش؛ هر دوشون می‌گن اسمش رو بذار عم‌قزی... چی ببخشید: «طرح» و «پیرنگ!!» حالا از لحن شوخ من ناراحت نشی باز بیای بگی چی و چی و اینا! یه دقت بیشتری رو توصیفهای ذهنی یا عینی، روابط علی و معلولی شخصیتها و حتی نحوه چینش کلمات و گذر زمان در متنت بکن تا این پیرنگ عالی، بشه یه قصه یا حتی داستان ماه. مثلا بعد از طلاق، ببین اگه خسرو تنها بره دکتر، ذهن خواننده چه نتیجه‌ای از روابط زن و مرد نوشته‌ت می‌گیره و اگه همسرش هم باهاش بره، چه نتیجه‌گیری‌ای تو ذهنش جا می‌گیره. بدون همسر، یعنی زنه سرپرستی بچه رو که گرفت، رفت پی کارش! که تهِ مرام مَرده و اوج سنگدلی زنه‌س! و بعیده قصد تو هم یه همچی چیزی بوده باشه. هم من، هم این عزیز دل برادر، جلال آل احمد، هر دو معتقدیم یه رگه‌های استعدادی تو نوشته‌ت هست ولی باس کتابهای درباره داستان و نقد ادبی رو بیشتر و دقیق‌تر و حتی چندباره بخونی تا به یه جاهای خوب خوبی برسی... البت، اگه می‌خوای به جاهای خوب خوب برسی!

عاطفه شکرگزار: یکی بود، یکی نبود. یه دخترکی هم بود که سایه سنگین تنهایی رهاش نمی‌کرد. همه بودند ولی انگار هیشکی نبود... !دخترک می‌خندید ولی تو رگاش جای خون، سیلاب اشک راه افتاده بود و تو دلش، توفانی نفسگیر به‌پا شده بود. همون موقع بود که بعد از 15-14 سال، یه دوست پیدا کرد؛ یه دوست واقعی. حالا اون دخترک نزدیک 18 سالشه و اون دوست تویی، تو! می‌فهمی؟

وااااااو! صفحه بروبچ کلی افتخار می‌کنه به داشتن یه همچی دوستایی، خیلی هم شکرگزار همچی عواطف عطوفت‌مدارانه‌ای خواهد بود. این‌قد زیاااااد که دیگه چپ و راست هی بگه: وااااو! بابا غلیان احساسات! منطقی باش!

توفیق اجباری: می‌خواستم بدونم اگه یه نفری خواسته باشه تو صفحه دوم چاردیواری پیام 30 حرفی بچاپه، باید به همین آدرس ایمیل بزنه یا یه آدرس دیگه واسه این کار هست؟ زحمتش می‌افته گردن شما. ببخشید شما رو به زحمت انداختیم‌ها. هر چی به این یه نفر گفتم که مزاحم شما نشه به خرجش نرفت که نرفت. می‌گه پس الکی اسمش رو گذاشته پاسخگو؟ منم دیدم پر بیراه نمی‌گه‌ها.

وفق اجبار سرکار توفیق اجباری، به اون یه نفر بگو به گردنم گفتم زحمت توفیقش رو بکشه اونم کشید و گفت کشیده نمی‌شه! ولی یه آدرس هست که رو جلد هم چاپ شده... می‌بینی؟ بابا همون که سمت چپ آرم بزرگ چاردیواری هست دیگه... بگو بفرسته به همون آدرس، مطمئن باشه که پر بیراه نمی‌ره!

حسرت: ...یه سوال داشتم؛ شما الان مشهد زندگی می‌کنید؟ «یمنا» خواهر شماست؟ «شبزده عاشق» چرا پیداش نیست؟ فکر کنم همین قدر کافی بود.

اینا هر سه یه سوال بود دیگههههه؟!! آرهههههه؟ ایول با! 1-خیر، تو تهرانم 2-نع، چه ربطی داشت؟ بینم... تو توی ثبت احوال کار گیر آوردی؟!! بابا اونام دیگه مردم رو همین‌جور الکی خواهر و برادر نمی‌کنن‌هاااااا! کارت رو از دست ندی بیای بگی خواستم در تلطیف قلوب افراد جامعه گام برداشته باشم!! 3-مام موندیم حیرون و ویلون که پس این «شبزده» رو کی خورده؟!! تو نامه‌هاش البته، از یه لولو و غول بی‌شاخ و دمی حرف می‌زد، ولی دیگه نه این‌جور که بگیم لولوهه یا آقا غوله خوردتش!

فرشته، ح. 17 ساله: ...بهتره وقتی این متن رو می‌خونی بخندی چون مثلا طنزه! چی‌کار کنم که استعداد طنز نویسی من بیش از این نیست...

هه‌هه‌هه... هاااااه هاااااه قاه! آی خندیدم... آی خندیییییییییییدممممم! که نگو... جداً می‌گم‌هااااا... فقط حیف که هنوز خیلی‌ها به اون درجه نرسیدن که بگن طنزه بابا، طنز! واسه یه نمه شاد بودن... می‌دونی؟

بدون نام: حسامی بروبچ چاردیواری سردبیر جام‌جم، سلام... !مدتی بود چاردیواری نخونده بودم ولی دیدم نمی‌شه. جاش تو زندگیم خالی بود. امروز که رفتم روزنامه گرفتم، دیدم تو صفحه جوابی از حسامی چاپ نشده! منم که حساس... اومدم ببینم این بچه ما رو چی‌کارش کردین؟ صاحاب این‌جا کیه بابا؟! اِ... این طفل معصوم رو چی‌کار کرده؟! دِ...( !آدرس ایمیل هم که عوض نشده، پس حتماً هنوز خودت نامه‌هامون رو می‌خونی... راستی 27 خرداد تولدم بود... صفحه هنوز دست خودته؟)

اِوا هولولولو بااااا. توللللللدت مباااااارک! صفحه دست خودم و سردبیر و معاون ضمائم و مدیرمسئول، مشترکه ماااااادر! حالا بگو چطوری؟ ببین، من بدون غر زدن یه چیزایی می‌نویسم می‌دم به سردبیر. بگو خب (نگفتی‌هاااا!! حالا ما می‌گیم گفت)! سردبیر چیزی تو صفحه نمی‌نویسه و چیزی هم کم نمی‌کنه، ولی یه غرهایی می‌زنه! یه چن تا حرص می‌خوره! یه چن تا نیشگون هم از راه دور می‌فرسته که جاش تا یه چن روزی همین‌جور رو تن و صورتمون می‌مونه! بعد صفحه می‌ره... بعد... خب، بالاخره ما مو می‌بینیم و ایشون پیچش مو رو دیگه... حق دارن یه چیزایی رو... کمی، زیادی، تغییری... نه بابا، غصه نداره... اصلا من پاسخگو شدم واسه همین که هر چی گِله و گله‌گذاری بروبچه همین‌جور راس راس بیاد بیفته رو گردن من؛ مشکلی نیس که! الان دیگه خواجه حافظ شیرازی هم می‌دونه این گردن من چقد واسه یه همچی موردایی باریکه... ای بشکنه این گردن باریک!! ای از وسط نص شه این گردن و خلاص! ای مااااادر... مااااادر... مااااادر...! ها؟ صفحه رفته پیش مدیرمسئول؟ مدیرمسئولم... چی؟ بفرمام برم بیرون؟ هااااا...؟ اخـخـخـخـخـراااااج؟... ای بابا... حاجی... خرج زن و بچه...! بابا هف‌هش‌نُه سر عائله! فراموش کردین؟ اِوا... آقا جون اصلا واستا بینم. تو بیکاری بدون ذکر اسمت یه همچی نامه‌های می‌نویسی؟ دِهَه... خوبه منم یه آجر بیارم بگم بیا اینم نونت؟! دِ...!

سعید از نیشابور: ...آقا این یکی دو شماره هفته پیش که جوابی ازت تو صفحه نبود، حسابی دمغ شدم. حال ما همین جوریش هم گرفته‌س، گرفته‌ترش نکن. ما تازه یه گوش مطمئن گیر آوردیم مثل بچه آدم بدون هیچ توقعی واسه چاپ درد دل می‌کنیم. نذاری بری. واقعا حالا می‌شه فهمید که این صفحه بدون این جوابات چقدر لطف داره یا نه. برگرد سر جدّت...

من برگشتم حبه نبات مادر! این سر جدّمه که ول کن نیس!!

نرگس جباری‌نژاد 26 ساله از همدان: ...صدای کسی از آن طرف گوشی می‌آید. مادر تند تند روی ورقه‌ای در حال نوشتن است و گاهی در بین حرفهایش بلند بلند می‌خندد... دودی غلیظ داخل اتاق را پر کرده است. سعی می‌کند دودها را با دستش کنار بزند. میان دود و دم و صدای بلند و مبهم، پسر خانواده را می‌بیند. روی تختش لم داده و دود سیگار از بینی‌اش خارج می‌شود...

خواهر مکرمه محترمه معظمه، یه سوال! اگه شخصیت داستان، صدای اون طرف گوشی رو از اون فاصله می‌شنوه، الان گوش اون مادره که به گوشی چسبیده در چه وضعیه؟! ا وا... بازم یه سوال دیگه! خنده؟ اونم وقتی شخصیت داستان مُرده؟ می‌دونی نحوه توصیف اون دود غلیظ که اتاق رو پر کرده ذهن خواننده رو به چی می‌کشونه؟ آتیش‌سوزی یا یه چی تو این مایه‌ها! حالا اگه یهو خواننده ببینه اینا فقط از یه دودیه که اونم از دماغ مبارک صاحب صدای مبهم، و فقط به سبب کشیدن یه دونه سیگار تولید شده، فک نمی‌کنی با خودش بگه: هیچی دیگه، یعنی من تو عمرم سیگار ندیده‌م، اندازه دودشم نمی‌دونم؟! اینا از باب نمونه! بیان، زاویه دید، روابط بینامتنی و این چیز میزاش همچی یه نمه موشکلات دارن. پس بدون دلسرد شدن یا هر گونه ناراحتی، اگه می‌خوای تو هم به یه جاهایی برسی، جوابم به «فرید» و کتابهایی رو که بهش معرفی کرده‌م به اضافه شیوه نقد رمان «جان‌پک» رو بخون.

یه دختر عشق ورزش: ...من خیلی اعتماد به نفس خوبی ندارم. نه این‌که خجالتی باشم، نه! از این‌که کار اشتباهی انجام بدم و بقیه بهم بخندن یا مسخره‌م کنن وحشت دارم. نابغه نیستم ولی تواناییهای زیادی دارم. این اعتماد به نفس پایین حسابی کلافه‌م کرده. یه راهی، چاهی (چاه که نه)! چیزی نشونم بده...

آه... حیف شد! حالا باز اگه چاه می‌خواستی، دم دست بود و سریع نشونت می‌دادم! ولی من که سواد راهشناسی تو این قضیه ندارم چی بگم آخه؟! می‌ذارم به عهده بروبچ که ببینم سواد و منطق کدومشون واسه راهنماییت چطوری‌یاس. خوبه؟

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها