بزودی جوجهها روی پاهایشان ایستادند و شروع به تکان دادن خودشان کردند. تا اینکه پرهایشان خشک شد خانم اردکه نگاهش به تخم بزرگی افتاد و پیش خودش گفت: اوه نه هنوز یکی از تخمها اینجاست اردک پیری کنار خانم اردک آمد. به تخم نگاه کرد و گفت: شاید این تخم یک بوقلمون باشد این اتفاق یکبار بـــرای مــن هــم رخ داده اســت اون جــوجــه حـتــی نمیتوانست به آب نزدیک شود. چرا ناراحتی؟ من پیشنهاد میکنم که او را ول کنی. سپس اردک پیر آهسته شنا کرد و رفت.
خانم اردکه فکر کرد کمیبیشتر روی این تخم بنشیند. بعد از مدتی صداهای ضعیفی از داخل تخم شنید و بزودی جوجه کوچولو از تخم بیرون آمد. مادر مدتی به جوجه نگاه کرد او بـا پـرهـای خاکستریاش ظاهر عجیبی داشت و مادر را نگران کرد. اما وقتی که به پاهایش نگاه کرد خیالش جمع شد که این جوجه بوقلمون نیست. اما جوجه بزرگ و زشتی بود روز بعد مادر جوجههایش را به کنار دریاچه برد. جوجهها یکی یکی داخل آب پریدند. بزودی همه آنها حتی جوجه اردک زشت روی آب شناور بودند.
سپس مادر جوجههایش را به حیاط طویله برد. سرش در برابر اردک پیر به نشانه احترام خم کرد و گفت: نوار بین پاهای این جوجه نشان میدهد که یک جوجه بوقلمون نیست بوقلمونی که در نزدیکی آنها راه میرفت سرش را بالا آورد و گفت: تا حالا چنین جوجه اردک زشت و بزرگی ندیدهام این تازه شروع مشکلات جوجه اردک بود. حیوانات با او رفتار دوستانهای نداشتند چون اوخیلی زشت بود. جوجه اردکهای دیگر با او بازی نمیکردند و او را اذیت میکردند. مرغها به او نوک میزدند و همه حیوانات به او میخندیدند. جوجه اردک بیچاره خیلی غمگین و تنها بود و با گذشت زمان بیشتر ناراحت میشد. هرچند که مادرش سعی میکرد به او دلداری بدهد احساس میکرد کسی او را دوست ندارد و فکر میکرد چرا با بقیه برادرهایش فرق دارد.
یک شب که دیگر جوجه اردک زشت نتوانست این همه ناراحتی را تحمل کند از حیاط طویله خارج شد و تا جایی که میتوانست دوید. بزودی به جنگل رسید. هر چه جلوتر میرفت پیدا کردن راه سختتر میشد، اما او به دویدن ادامه داد تا اینکه به نزدیکی مردابی رسید که اردکهای وحشی در آنجا زندگی میکردند. جوجه اردک پشت درختی پنهان شد. احساس میکرد که خیلی تنها و خسته است صبح هنگامی که تعدادی از اردکها پرواز میکردند متوجه جوجه تازه وارد شدند ایستادند به او سلام کردند. از او پرسیدند: تو کی هستی؟ جوجه اردک زشت گفت: من اردک مزرعه هستم آیا تا حـالا جـوجـه اردکـی مـثـل مـن دیده اید که پرهای خاکستری داشته باشد. او مدت طولانی به اردکهای وحشی که با اردکهای مزرعه خیلی فرق داشتند نگاه کرد آنها گفتند: یک اردک؟ ولی ما تا حالا جوجه اردکی مثل تو ندیدهایم. اما مهم نیست. تو میتوانی اینجا بمانی چون این مرداب به اندازه کافی برای همه ما جا دارد.
جوجه اردک زشت خوشحال بود که میتوانست در کنار مرداب استراحت کند و از حیوانات بیرحم مزرعه دور باشد هوا سرد بود جوجه اردک زشت به برگهای درختها نگاه کرد که طلایی و قرمز بودند. همانطور که او میان نیزار برای پیدا کردن غذا میگشت دو غاز وحشی جوان از آسمان کنار او به زمین نشستند.
سلام دوست داری از ما باشی. ما داریم به مرداب دیگری پرواز میکنیم که کمیاز اینجا دورتر است جایی که غازهای جوان زیادی مثل ما آنجا زندگی میکنند. جوجه اردک زشت از این اتفاق خوشحال بود، اما قبل از اینکه کاری کند صدای شلیک گلولهای را شنید و غاز به درون مرداب افتاد. یک سگ گنده داخل آب پرید تا آنها را بگیرد. اسلحهها شروع به شلیک در اطراف مرداب کردند سگ دیگری از میان نیزارها به طرف جوجه اردک آمد سگ لحظهای به او نگاه کرد و سپس از آنجا دور شد. جوجه اردک در حالی که از ترس نفسنفس میزد گفت: خدایا متشکرم. من اینقدر زشتم که حتی سگ هم مرا نمیخواهد. او تمام روز در میان نیزار ماند. بالاخره زمانی که خورشید غروب کرد سگها رفتند و شلیکها قطع شد. او آشفته خودش را از کناره دریاچه به میان جنگل رساند همان طور که او در تـاریـکـی راه میرفت باد شدیدی میوزید. ناگهان خودش را جلوی یک کلبه خیلی قدیمی دید. نور ضعیفی از لای سوراخ در دیده میشد. جوجه اردک فکر کرد که باید داخل بروم و از دست باد خلاص شوم. بنابراین بزور از سوراخی وارد خانه شد و در گوشهای شب را گذراند.
زن پیری با گربه و مرغش در این کلبه زندگی میکرد. صبح روز بعد که پیرزن جوجه اردک را دید از خودش پرسید: این دیگه چیه؟ از کجا آمده؟ اردک آنجا ماند. اما جوجه بیچاره در گوشهای غمگین نشسته بود لذت شنا کردن روی آب را بیاد آورد. به مرغ گفت من میخواهم به دنیای وحشی بروم مرغ به او گفت: تو دیوانه هستی. اما من نمیتوانم تو را اینجا نگه دارم. جوجه اردک گشت و حوضچه بزرگی را پیدا کرد. و در زیر نور خورشید شناور شد. روز بعد یکباره یک گروه از پرندگان سفید بزرگی را با گردنها دراز و جذاب در حال پرواز دید.
او تا آن روز چنین پرندگان زیبایی را ندیده بود. او پیش خودش فکر کرد، کاش میتوانستم با آنها دوست شوم. این پرندگان به سمت جنوب مهاجرت میکردند باد سرد زمستان شروع به وزیدن کرد. جوجه اردک مجبور بود برای محافظت از یخ زدگی به سختی با پاهایش پارو بزند. یک روز صبح پاهایش یخ زد کشاورزی که از آنجا عبور میکرد او را نجات داد. او پرنده بـیـچـاره را بـه خانه گرمش برد، اما بعد بچههای کشاورز جوجه اردک را ترساندن و او بال و پر زد و به آشپزخانه پرید و چیزهای مختلفی برخورد کرد و وقتی که در برای لحظهای باز شد او بیرون پرید.
خلاصه جوجه اردک از زمستان جان سالم بدر برد یک روز صبح که لای نیزار خوابیده بود گرمای خورشید را احساس کرد. کش و قوسی به بالهایش داد و به آسمان پرواز کرد. او به طرف یک باغ که یک حوض بزرگ در وسطش داشت پرواز کرد. او سه پرنده سفید زیبا راروی آب دید که خیلی با جذبه و نرم شنا میکردند. آنها قو بودند ولی او این را نمیدانست او خیلی نرم بدون آنکه بال بزند بالای سر قوها پرواز کرد و سرش را برای احترام خم کرد. در انعکاس آب قوی زیبای دیگری دید. دو بچه کوچک به سمت باغ میدویدند فریاد زدند، نگاه کن یکی دیگه. این یکی از بقیه زیباتر است آن جوجه اردک زشت حالا یک قو بود. قلب او پر از عشق به قوهای دیگر بود و فهمید که چه حقیقتی رخ داده است و قبلا که یک جوجه زشت بود فکرنمیکرد روزی چنین اتفاقی بیافتد.
زهرا حاجیانی