در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
آن ساعت از شب 19 جولای احتمالا هیچ غریبهای نمیتوانست تصور کند که در پشت آن نمای تیره و غمانگیز در خیابان سنت پره پاریس چنین آپارتمانی وجود داشته باشد؛ 6 اتاق که پر بودند از لوازم قیمتی مربوط به 4 قرن و مبلمانی گرانبها که هماهنگی بینظیری با سایر لوازم داشت. از قرار معلوم صاحبخانه علاقه ویژهای به دوره لوئی چهاردهم داشت.
«ژرژ پاکه» به ساعت نگاه کرد، ساعت 48/11 دقیقه شب بود و درست در همین لحظه بود که در خانهاش به صدا درآمد. زنی جوان با لحنی آرام گفت: منم!
ژرژ خندید و گفت: اوه بله، کلیا.
زن شگفتزده گفت: ا ین موسیقی عجیب دیگر چیست؟
پاکه با لبخند گفت: اسمش «در تالار شاه کوهستان» اثر ادوارد گریگ است. این قطعه را روی زنگ خانهام تنظیم کردهام. به محض این که کسی دستش را روی زنگ فشار دهد صدای آن به گوش میرسد.
کلیا با خنده گفت: شما واقعا یک کمدین هستید، موسیو پاکه، موسیقی به جای زنگ!
راحت باشید و مرا ژرژ صدا بزنید.
آن دو وارد سالن شدند. زن خود را در خانه ژرژ کاملا بیگانه و جدا احساس میکرد، مثل کوزهای در میان انبوهی از کریستالهای لوکس، او مبلمان شمعها، لیوانها، قاب عکسها و مینیاتورها را برانداز کرد و بعد با کمی احساس حقارت گوشه لبهایش آویزان شد.
سپس رو به پاکه کرد و گفت: شما فقط وسایل خیلی قدیمی را جمع میکنید، ژرژ؟
ژرژ پاکه با تکان دادن سرش حرف او را تایید کرد و با حالتی جدی، اما همراه با تواضع گفت: فقط وسایل بسیار قدیمی، کلیا ... هر چند که گاهی وقتها چیزهای زیبایی را هم که مربوط به حالا باشند در کلکسیونم جای میدهم.
بعد هر دو به اتاق کوچکی رفتند که نور گرم شمعدان 8 شاخهای که پرتو افشانی میکرد غذای بینظیری را که درون ظروف کریستال بسیار قیمتی قرار داشت فوقالعاده چشمنواز کرده بود. تصویر لرزان شعلههای شمع روی تراشهای بشقابها نور اتاق را چند برابر زیباتر میساخت کلیا که تحتتاثیر قرار گرفته بود گفت: اُه چقدر رمانتیک! درست مثل فیلمها.
«ژرژ پاکه» یکی از صندلیها را عقب کشید و به او تعارف کرد بنشیند. بعد از این که خود نیز نشست گفت: بعد از صرف غذا کمی استراحت میکنیم و بعد کارمان را شروع میکنیم.
کلیا برلت دختری که مادرش آشپز بود و در یکی از محلههای پاریس زندگی میکردند درحالحاضر فروشنده فروشگاه زنجیرهای در مون پارناس بود. او به عنوان مدل نقاشی نزد ژرژ پاکه آمده بود و قرار بود پول خوبی نیز دریافت کند. همینکه ژرژ بشقاب او را با سوپ پر کرد زنگ تلفن به صدا درآمد. ساعت 12/12 دقیقه شب بود.
بعد از این که ژرژ گوشی تلفن را گذاشت به جای اینکه سر میز برگردد به طرف جالباسی رفت. کلیا با بیقراری پرسید: چه اتفاقی افتاده، ژرژ؟
هنگامی که دوباره به اتاق آمد چتر کلیا در دستش بود. بهت زده در حالی که به وسط اتاق رسیده بود گفت: شرمندهام کلیا، اما باید بگویم که امشب نمیتوانیم کارمان را شروع کنیم.
کلیا بیآن که سرخوردگی خود را پنهان کند گفت: پس این غذای خوشمزه چی؟ مدتهاست که از من خواستهاید تا به عنوان مدل نقاشیتان به اینجا بیایم، موسیو ژرژ... و قرار بود بابت آن ساعتی بیست فرانک به من بدهید...
ژرژ 500 فرانک از کیفش در آورد و کنار بشقاب سوپ او گذاشت و گفت: بفرما، امیدوارم با این مبلغ ناراحتی و اتلاف وقتت را جبران کرده باشم...
اوه، ژرژ ... یعنی این پول را قبول کنم؟ آن هم به خاطر کاری که نکردهام؟
آره ، کلیا. تو باید این پول را از من قبول کنی.
یک و سی دقیقه بعد از نیمه شب «ژرژ پاکه» خیابان را به مقصد ورسیل، مکانی که در آنجا با هم قرار گذاشته بودند پشت سر گذاشت و اتومبیلش را در جایی خلوت کنار ایستگاه قدیمی اتوبوس پارک کرد.
چراغها و موتورش را خاموش کرد و شیشههای اتوماتیک اتومبیلش را با فشار یک دکمه پایین آورد.
یک و سی و پنج دقیقه بعد از نیمه شب دست ژرژ به سرعت برق داخل کیفش رفت. از جایی نزدیک صدای قدمهای کسی به گوش رسید. سایهای کنار شیشه اتومبیلش قرار گرفت.
موسیو، ما قبلا راجع به شکار صحبت کرده بودیم.
سوار شوید!
آنچه که ژرژ با سوار شدن آن غریبه و نشستن او روی صندلی بغلش دید، یک بارانی تیره با یقهای بالا زده بود و کلاهی که لبه آن پایین کشیده شده بود طوری که چیزی از صورت آن شخص پیدا نبود. او چراغ داخل ماشین را روشن کرد و شیشههای آن را بالا برد.
پس میخواهید معاملهای با من بکنید. در این صورت آیا اجازه دارم بپرسم که چه کسی مرا به شما معرفی کرده، موسیو؟
مرد غریبه که سمت راست پاکه نشسته بود لحظهای سکوت کرد. انگار میخواست خیلی جدی راجع به این سوال فکر کند. سپس آهسته گفت: یک جنتلمن که 2 سال پیش شما کارش را راه انداخته بودید... میخواست اسم آن شخص را ببرد اما ناگهان حرفش را برید.
ژرژ پرسید: شما کی هستید؟
صدای مرد غریبه جان گرفت. شما ماموریتی با دستمزدی که برایتان راضیکننده خواهد بود دریافت میکنید. این که من کی هستم مهم نیست.
بعد با صدایی گرفته افزود: میبینید که من هم از شما نمیپرسم که به چه دلیل وارد چنین معاملهای میشوید.
ژرژ با صدایی که دیگر صمیمی نبود سرد و جدی گفت: من در زندگی دو دلبستگی دارم موسیو. یکی نقاشی است که خرج چندانی برایم ندارد و دیگری جمعآوری عتیقهجات که فوقالعاده گران است. به نظر من ارزش حقیقی هنر تنها در گذشتهها نهفته است. لازم نیست با من مخالفت کنید، این عقیده شخصی من است.
و حالا برگردیم به شما موسیو: دانستن به آدم امنیت میدهد! و امنیت پیش شرط معامله است بنابراین اگر میخواهید برایتان کار کنم باید هویتتان را بشناسم، در غیر این صورت همینجا راهمان از هم جدا خواهد شد. من هنود بولیه هستم، صاحب 12 کارخانه تولید آبمیوه.
پیشنهادتان را بگویید!
صد هزار!
صد هزار فرانک؟
او کیست؟
کلینت شروود. هنود بولیه بعد از به زبان آوردن این نام به سختی آب دهانش را قورت داد.
ژرژ پاکه سرش را به طرف او برگرداند. با حیرت شبح سیاهی را که کنارش نشسته بود برانداز کرد.
کلینت شروود، همان موتورسیکلتران انگلیسی؟ آیا او نامزد دخترتان نیست و با شما زندگی نمیکند؟
چرا... دلیل این کار را از من نپرسید. من فقط یک چیز را میتوانم به شما بگویم: هفتهها یا شاید حتی چند ماه دنبال راهحل دیگری گشتم. راهی جز این وجود ندارد. موسیو ژرژ پاکه، این قتل باید به شکل یک خودکشی به نظر برسد!
ژرژ پاکه چینی به پیشانیاش انداخت و گفت: من به هیچ وجه از مسائل فنی سر در نمیآورم. از موتورهای مسابقهای که اصلا چیزی نمیدانم. با همین دستگاه چمن زنی هم مشکل دارم چه برسد به موتورسیکلت مسابقهای.
دبولیه کیسهای را از توی کیفش در آورد و آن را به طرف پاکه گرفت.
این هم هفت تیرش.
این اتفاق قرار است کجا بیفتد؟ خودتان نقشهای دارید؟
مرد میلیاردر سرش را به نشانه تصدیق تکان داد. هنگامی که پاکه مطمئن شد که مرد میلیاردر از پیش نقشهای طراحی کرده، با جدیت سرپا گوش شد. مرد گفت:
چهارده روز دیگر قرار است مسابقه موتورسواری در اتریش برگزار شود... شروود طبق یک عادت قدیمی برای هر مسابقه به تنهایی با کاروان خودش مسافرت میکند. به همین دلیل اغلب سه روز پیش از آغاز برگزاری مسابقه در محل حاضر میشود تا بتواند در مکانی با فاصلهای نزدیک به محل برگزاری مسابقه جای مناسبی برای اتومبیلش پیدا کند. خودش این کار را مقدمه چینی برای یک مسابقه هیجان انگیز میداند. او میگوید آدم باید قبل از مسابقه آرامش داشته باشد.
«ادامه دارد»
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: