با استاد مظاهر مصفا

ملاقات در کاشی شماره 8

در یکی از کوچه‌های خیابان خرمشهر تهران خانه‌ای با کاشی شماره 8 وجوددارد که با همه خانه‌های تهران متفاوت است. خانه‌ای که در آن به روی همه مردم باز است و آن سوی در پیرمردی با کلاهی همیشگی بر سر و لبخندی بر لب در ازدحام بی‌شمار کتاب، عکس، تابلو و خاطره که همه بوی فرهنگ و سنت کهن ایران‌زمین را دارند، به تو سلام می‌کند و چای تازه‌دم برایت می‌آورد.
کد خبر: ۲۶۷۴۲۴

مظاهر مصفا هنوز هم صفای کاشی شماره هشتی را دارد که نخستین سنگ بنای آن را بیش از 40 سال پیش گذاشت، کسی که نامش با قصیده در روزگار ما گره خورده و بسیاری او را پس از ملک‌الشعرای بهار، یگانه قصیده‌سرای روزگار ما می‌دانند.

مظاهر مصفا جدای از شاعری و قصیده‌سرایی ، استاد و معلمی کم‌نظیر است؛ کسی که شاگردی، معلمی و همکاری را در کنار بزرگانی چون علی‌اکبر دهخدا، بدیع‌الزمان فروزانفر، دکتر معین، جلال‌الدین همایی، علامه سیدجعفر شهیدی و... تجربه کرده است؛ نسلی که به قول خودش، فرهنگ و دانشگاه ما دیگر بعید است به خود ببیند.

در یکی از روزهای گرم تابستان به همراه دوست شاعرم علی آبان مهمان خانه استاد مظاهر مصفا بودیم و با او به گفتگو نشستیم.

بهانه این گفتگو نیز چاپ گزیده اشعار استاد بود ؛ البته از هر بهانه، کتاب و گفتگویی مهم‌تر نفس دیدار و ملا‌قات با مظاهر مصفا (به تاکید خودش در کاشی شماره 8) است؛ ملا‌قاتی جذاب، خواندنی و شنیدنی.

استاد مظاهر مصفا را مردم و اهل قلم و ادبیات با سه ویژگی و خصیصه می‌شناسند؛ اول معلمی و استادی، دوم ذوق شاعری و قصیده‌سرایی و سوم پژوهش و تحقیق که در راس این بخش، سعدی‌پژوهی قرار دارد. استاد! خود شما در طول این سال‌های طولانی که در این سه عرصه فعالیت کردید، کدام بخش را بیشتر دوست داشتید و با روحیه شما سازگاری بیشتری داشته است؟

من در همه روزها و ساعت‌هایی که گذرانده‌ام، هیچ‌گاه نبوده که از حال مردم غافل باشم و همواره برای من دلپذیرترین و شیرین‌ترین صحبت و مصاحبه، کلاس درس بوده است و بیشترین ساعت‌ها و روزهای زندگی من در تهران، فارس، سنندج و اراک به تحصیل و تدریس گذشته است، اگرچه امروز متاسفانه اغلب استادان و بزرگان علم و دانش مشکل عمده معیشت دارند و جایگاه آنها بدرستی حفظ و رعایت نمی‌شود.

با توجه به این مشکل که اشاره کردید، اگر دوباره در موقعیتی قرار گیرید که بتوانید شغل جدیدی برای خود انتخاب کنید، آیا باز هم شغل معلمی و تدریس را انتخاب می‌کنید؟

بله... من معلمی را به هر شغل و حرفه دیگری ترجیح می‌دهم، اگرچه برای من موقعیت‌های متعددی بود تا مشاغل دیگری هم داشته باشم، اما همواره در فکر تدریس و معلمی بودم.

چه مشاغلی استاد؟

مشاغل بسیاری، از جمله این موقعیت را داشتم که حتی نمایندگی مجلس را به عهده داشته باشم.

جناب مصفا! چرا شما در میان قالب‌های مختلف شعری، سراغ قصیده و قصیده‌سرایی رفتید و طبع شعری خود را در این زمینه آزمودید؟

خب اصالت قصیده در مقایسه با دیگر انواع شعر، کاملا مشخص است. از زمان رودکی تا به امروز، همواره قصیده استوارترین شکل شعر بوده است و تقریبا می‌توانم بگویم پس از مثنوی، آماده‌ترین و بهترین شکل برای بیان مباحث و مضامین طولانی است، البته باید به این نکته هم اشاره کنم که قصیده ابتدا در خدمت پادشاهان و برای مدیحه‌سرایی بوده است ولی به این صورت باقی نمانده و شاعران قصیده‌سرا تنها مدیحه‌سرایی نمی‌کردند. ما شاعرانی مانند ناصرخسرو داریم یا حتی خود سعدی، ضمن این که استاد غزل است قصیده‌های خوبی دارد که همراه با مضامین بلند اخلاقی و عرفانی است که سرشار از معرفت هم هستند.

ولی همان‌طور که اشاره کردید، بیشتر در قصاید ما مدیحه است، مثل آثار فردوسی یا فرخی و عنصری.

فردوسی که نشان داد برای صله و مدح نبوده است، حتی شاعرانی مثل منوچهری هم اگر مدحی می‌کنند در ظاهر است و این کار آنها مانند چند تکه نانی می‌ماند که جلوی پادشاهان بریزند، اما شما به این توجه کنید که از دل قصیده‌سرایی، شاعرانی مانند سنایی بیرون آمدند یا حتی نظامی و در دوران معاصر هم کسی مثل ملک‌الشعرای بهار را داریم که قصیده را به اوج می‌رساند.

به ملک‌الشعرای بهار اشاره کردید، چرا در دوران معاصر پس از بزرگانی مانند بهار، امیری فیروزکوهی و خود شما شاعران کمتر تمایل به استفاده از قالب قصیده دارند و این قالب کهن و اصیل آرام آرام به فراموشی می‌رود؟

ببینید، اصل قصیده، آسودگی خاطر و فراغتی می‌خواهد که این دو در روزگار ما چندان وجود ندارد، همه مردم و شاعران هم به عنوان بخشی از جامعه، گرفتار معیشت و گذران زندگی هستند. در روزگار ما، دغدغه نان شب و فرزندان و موضوعات اینچنینی فراغت را از بین برده است و عمده گرفتاری اهل هنر هم همین معیشت است، البته بگذریم از کسانی که ممکن است اندوخته و ارث پدری داشته باشند یا اهل تجارت و بازار باشند یا از دیوار خانه مردم بالا می‌روند و دزدی می‌کنند، ولی اگر کسی بخواهد با دسترنج و زور بازو و حلال معیشت کند، گرفتاری‌های فراوانی دارد و سخت بتواند آن آسودگی و آرامش مورد نیاز قصیده را پیدا کند.

با توجه به صحبت‌های شما این سوال پیش می‌آید که آیا سرودن غزل یا دیگر قالب‌های شعری که امروز از سوی شاعران جدی گرفته می‌شود، نیازی به معیشت ندارد، چون آثار خوبی در قالب مثلا غزل در این روزگار خلق شده است؟

موضوع دیگری هم وجود دارد؛ شعر از یک طرف فرزند بیچارگی، گرفتاری و سرگردانی و به بیان دیگر فرزند غم است. شعر و هنر، فرزند شادی نیستند. از این نظر شاید این سر به گریبانی‌ها و گرفتاری‌ها دستمایه خلق اثر ادبی و هنری هم بشود و در شعر تجلی یابد.

بعد از روان‌شاد بهار تقریبا نام شما همه جا با قصیده گره خورده است، اما قصیده‌های شما با بهار و حتی قصیده‌های قدما تفاوتی دارد و آن تفاوت این است که درونمایه قصاید شما اعتراض است که با بیانی فلسفی و اجتماعی آمیخته شده و اگر بخواهم بیشتر توضیح بدهم باید در یک جمله بگویم نوعی تاثیر از ناصرخسرو و نوعی تفکر خیامی دو بال ستیز و اعتراض و تفکر فلسفی شما در قصیده است. شما خودتان آیا با این نگاه موافقید و بفرمایید چگونه در قصیده به این درونمایه دست پیدا کرده‌اید؟

من تا حدودی موافقم و شما به بنده لطف دارید. البته تاکید کنم که ملک‌الشعرای بهار قصایدش بسیار درخشان است و نه تنها قصیده‌هایش که در دیگر آثار و فعالیت‌هایش هم موفق بوده است.

در گذشته ممکن بود کسی توان مالی چندانی نداشته باشد ولی تمام عمرش را درس می‌خواند.

اما این سوالی که می‌کنید شاید بخشی از آن به زندگی خانوادگی من مرتبط باشد؛ پدر من درویش صالح علیشاهی بود و به این مرام عشق می‌ورزید. البته تحصیلات حوزوی هم داشت و تقریبا حافظ قرآن بود، مثنوی هم فراوان می‌خواند. در یک کلام خانواده و پدر من مذهبی بودند، پدربزرگم معروف به موذن تفرشی بود و حتی محیط خانه ما نیز از نظر تزئینات به همین شکل بود. خانه پدری ما خانه‌ای 200 ساله بود که تا همین چند سال پیش هم پایدار بود و سرانجام شهرداری اخطار کرد که ممکن است دیوارهایش بر سر مردم خراب شود و برای همسایه‌ها مشکل‌آفرین شود؛ درها و پنجره‌های این خانه از بهترین چوب ساخته شده بود و نقره‌کاری هم شده بود. یادم است از صداوسیما آمدند فیلمبرداری کردند و بعد که برنامه پخش شد، دزد آمد و بسیاری از درها و پنجره‌ها را با خودش برد و من شنیدم که آنها را از کشور خارج کرده است، تعدادی هم که باقی مانده بود امروز آنها را در همین خانه و گنجه‌هایی که می‌بینید نصب کردم و تنها یک جلایی به آنها زدیم. شما ببینید که چه چوب و نقره‌کاری‌ای بوده است که تا امروز به این شکل باقی مانده است.

در نهایت باید بگویم همین مانوس بودن با کتاب‌های مذهبی و حضور در محافلی که پدرم می‌رفت بیشترین تاثیر را بر من داشت.

به گنجه‌ها اشاره کردید. باید بگویم خانه شما برای آدمی که اهل اصالت و هویت ایرانی باشد بسیار جذاب است فکر کنم شما از وسایل این خانه خیلی با دقت مراقبت می‌کنید، چون جدای از قدمت زیاد خاطرات فراوانی را برای شما بازگو می‌کند؟

من ذوق بنایی دارم و تا به امروز 5 خانه ساخته‌ام. همین جا را خودم ساخته‌ام. 2 خانه هم در قم و 2 خانه دیگر هم در تفرش ساخته‌ام.

البته ماهمچنان درباره محتوای قصیده های شما پاسخ سوالمان را نگرفتیم ولی گویا خلقیات و رفتارهای پدر خیلی در شما تاثیرگذار بوده است.

پدرم به معنی واقعی کلام درویش بود. مردم می‌گفتند آقا اسماعیل‌خان مصفا دستش شفاست. در قم که بودیم، بسیاری از اقوام و دوستان که از تهران به تفرش می‌رفتند یا از تفرش می‌آمدند برای زیارت به قم در بقعه‌ای که پدر معمولا آنجا بود به سراغش می‌رفتند و کمتر شبی پیش می‌آمد که 5 نفر مهمان همراه خودش به خانه نیاورد، حتی گاهی مادرم اعتراض می‌کرد که مرد! تو ببین ما چند دست رختخواب داریم، بعد مهمان به خانه بیاور. بسیاری از شب‌ها مجبور می‌شدیم از همسایه‌ها رختخواب قرض می‌کردیم. اصلا این‌گونه بگویم هرکسی که در می‌زد پدر می‌گفت بفرمایید و مادرم هم می‌گفت مرد ببین کیست، بعد بگو بفرمایید، شاید دزد باشد، غریبه باشد، اما اخلاق پدرم این گونه بود. حال و احوال خاص خودش را داشت.

این نکته آخر را که شما به طور کامل از پدر به ارث برده‌اید؛ یعنی همان مهمان‌نوازی و باز بودن در خانه به روی همه؟

سعی می‌کنم ولی نمی‌شود. به هر حال روزگار تغییر کرده است. پدرم برای من یک الگو و اسوه است.

اگر بخواهید از میان بی‌شمار قصیده و قصیده‌سرا یکی یا دو تا انتخاب کنید به چه شعر و شاعرانی اشاره می‌کنید؟

من بهار را به هر کسی ترجیح می‌دهم.

از بهار چه قصیده‌ای؟

دماوند.

جغد جنگ چطور؟

هر دو خوب. است اصلا بهار هرچه ساخته، خوب است. من معتقدم در طول تاریخ ادبیات، قصاید بهار بی‌نظیر است. قصیده‌های بهار را اگر در هر قرن و کنار هر شاعری بگذاریم درخشان‌تر و بالاتر است.

از بین قصاید خودتان چطور؟ کدام یک را بیشتر می‌پسندید؟

از بس که خلایق روی آن اقبال داشته‌اند، همان شعر معروف «هیچ» اما قصایدی دارم که خودم معتقدم استوارتر و بهتر از قصیده هیچ است و آن را به هیچ ترجیح می‌دهم.

اگر اجازه دهید، یادی هم از استادان دیروز کنیم؛ کسانی که معلم شما بوده‌اند، کسانی مانند جلال‌الدین همایی، دکتر معین، استاد بدیع الزمان فروزانفر و...

همایی اصلا قابل مقایسه با فروزانفر نیست، فروزانفر بی‌نظیر بود. من اصلا فکر نمی‌کنم فرهنگ و دانشگاه ما بتواند امثال آنها را تربیت کند. استادان دیروز اصلا قابل مقایسه با امروزی‌ها نیستند. حتی کسی مانند دکتر حسن خطیبی که معروف به بازیگوش استادان در آن زمان بود و گرفتاری‌های زیادی داشت از قبیل نایب‌رئیسی مجلس شورای ملی و تا حدودی مقام‌پرست بود، خدا شاهد است وقتی داخل کلاس می‌شد هر شعری را می‌گفتید از حفظ می‌خواند. حتی یک بار تمام وقت کلاس (2 ساعت)‌ از حفظ شعر خواند. به خاطر می‌آورم یک‌بار می‌خواستیم دکتر ذبیح‌الله صفا را اذیت کنیم. شما احتمالا تخته‌های دانشکده ادبیات را باید دیده باشید که چه طول و عرض بزرگی دارد. خدا شاهد است از گوشه تخته تا گوشه دیگر، خط به خط فقط ماخذهای فرنگی نوشت خب الان چه کسی جایگزین این اساتید است؟ ما نتوانستیم جانشین‌های خوبی برای آن بزرگان باشیم. هنگامی که دهخدا از دنیا رفت او با وجود بزرگان فراوان، معین را جانشین خودش کرد. شما باید معین را می‌دیدید قامت کوتاهی داشت ولی تمام وجودش تحقیق بود. برای همین هم الان من چندان میلی به این که به دانشگاه دیگر بروم، ندارم، چون الان اگر بروم دانشگاه جای بزرگانی همچون معین، فروزانفر، همایی، صفا، مدرس رضوی دکتر شهیدی که انصافا هم ذولسانین بود و هم مجتهد، چه کسی را می‌بینیم.

فکر نمی‌کنید یک بخشی از این مشکل هم به سیستم آموزشی و خود دانشجویان بازگردد؟

ببینید یک دانشگاه یا دانشکده یا حتی یک کلاس ابتدا خودش باید یک اسوه و الگو داشته باشد تا دانشجو بخواهد از روی آن الگو برداری کند و بخواهد به جایگاه آن برسد. رئیس دانشگاه و دانشکده امروز چه الگویی می‌توانند باشند.

خود دانشجوها هم البته چندان دنبال تحقیق و پژوهش نیستند؟

اول باید دوباره به همان مشکل معیشت اشاره کنم و بعد بگویم آن عشق مدرسه‌ای و حوزه‌ای قدیم هم نیست. در گذشته ممکن بود کسی توان مالی چندانی نداشته باشد ولی تمام عمرش را درس می‌خواند. در دانشکده ادبیات دهخدا بوده، سعید نفیسی بوده، فکر می‌کنم آن خصیصه‌های دانشگاهی هم کمرنگ شده است. معین که تازه شاگرد همه اینها بوده است 200 مقاله غیرفارسی داشت به فرانسه و انگلیسی. خود من الان شرمنده می‌شوم بروم جای امثال معین بنشینم. حالا کدام یک از اساتید چنین توانایی دارند.

دکتر بهمنیار سر کلاس آنقدر متواضع بود که احساس نمی‌کردی استاد است، در حالی که از نظر تسلط به نحو و صرف او را با کسایی مقایسه می‌کردند. مدرس رضوی هم مجتهد و هم ادیبی برجسته‌ بود که حدیقه‌الحقیقه سنایی را نوشته است. شما الان 4 صفحه ابتدایی آن را بدهید به استادان دانشکده ادبیات بیایند درس بدهند آیا می‌توانند؟ البته کسانی مانند دکتر شفیعی و حاکمی را جدا می‌کنم، انسان‌هایی که سلامت نفس دارند، توان علمی دارند و اهل تحقیق و پژوهش هستند. چندی پیش برای دفاع پایان نامه‌ای در مقطع دکتری به دانشگاه رفتم. استاد حاکمی هم آمدند و حال مساعدی نداشتند و حتی بعد از جلسه چون توان روی پا ایستادن نداشتند کسی ایشان را بر دوش برد. من آنقدر متاثر شدم که اشک در چشم‌هایم جمع شد.

راستی اشاره به دفاع پایان نامه دکتری کردید. ماجرای به درازا انجامیدن دوره دکتری شما چیست؟

حکایت مفصلی است. من خطایی کرده بودم نسبت به استاد بدیع‌الزمان فروزانفر.

این خطا باعث شد دوره دکتری شما چند سال طول بکشد؟

9 سال.

اگر ماجرا را خلاصه برایمان بفرمایید ممنون می‌شوم؟

فروزانفراستاد بی نظیری بود و من را تشویق می‌کرد. در سر کلاس هم همیشه می‌گفت مصفا قصیده‌ای بخوان. ایشان سبک‌شناسی تدریس می‌کردند و کتاب سبک‌شناسی بهار را درس می‌داد و از اول تا آخر هم سبک‌شناسی بهار را رد می‌کرد. من یک‌بار گفتم استاد شما که این را قبول ندارید یک جزوه‌ای چیزی بگویید ما بنویسیم و یادداشت کنیم. ایشان قهر کردند و رفتند ولی بچه‌ها رفتند و ایشان را بازگرداندند به کلاس و از آن به بعد در سر کلاس به کنایه با من سخن می‌گفت و البته یک‌بار هم در کلاس به من گفت شعری بخوان من یک شعر برای مصدق دارم، آن را خواندم و ایشان گفتند چه کسی به تو اجازه داده است برای مصدق شعر بگویی و من بی درنگ پاسخ دادم شعر خود شما را برای مصدق در رادیو شنیدم، بلند شد و عصبانی از کلاس رفت.

ماجرا از این قرار بود روزی که شاه رفت استاد فروزانفر شعری برای مصدق ساخته بود: ای مصدّق هزار مردی تو/ با دد و دیو در نبردی تو/ ای مصدّق تو را ثنا خوانم / گرچه بر همزن سنا دانم‌...

بعد هم که شاه برگشت دیگر فروزانفر مغضوب شد.

پس به عبارتی فروزانفر باعث شد تا دوره دکتری شما 9‌‌‌سال به طول بینجامد؟

بله 9 سال از من امتحان نمی‌گرفت. یک بار یادم هست که اوایل دهه 40 بود و فروزانفر در دانشگاه درس داشت. مراجعه کردم خود وزیر فرهنگ وقت هم آن روز به دانشگاه آمده بود. سربازها من را به دانشکده راه نمی‌دادند چند نفری من را معرفی کردند، ولی سرباز قبول نکرد و گفت اصلا به من نمی‌آید استاد باشم. رفتم جلو و با انگشت، وزیر را نشانش دادم و گفتم به آن دلقک می‌آید که وزیر باشد؟! گفت خیر و بعد هم من داخل دانشکده شدم.

بالاخره چگونه دل فروزانفر را با خود همراه کردید؟

یک روز بالاخره چند بیتی برای استاد فروزانفر نوشتم و برایش بردم:

در طول تاریخ ادبیات، قصیده‌های ملک‌الشعرای بهار را اگر در هر قرن و کنار هر شاعری بگذاریم درخشان‌تر و بالاتر است

آن خامه که بنوشت هجای تو شکستم
وآن دست که بد کرد به جای تو شکستم
آن شیشه که در آن می‌مغروری من بود
بردم به سر خویش و به پای تو شکستم...

این چند بیت را بردم و جلوی استاد فروانفر گذاشتم. خواند و گریه‌اش گرفت و البته من سریع رفتم که استاد من را صدا کرد: مصفا، مصفا... اما برنگشتم. حتی رئیس دانشکده هم آن زمان دکتر فیلسوفی بود من را صدا کرد و گفت استاد کارت دارد و من گفتم که روی ایستادن جلوی استاد را ندارم؛ اما بالاخره مساله ختم به خیر شد.

پایان‌نامه یا رساله خود شما چه موضوعی داشت؟

قصیده‌سرایی.

خود شما امروز راهنمایی و قضاوت پایان نامه‌های متعددی از دانشجویان دوره دکتری را به عهده دارید، فکر می‌کنید تفاوت گرفتن مدرک دکتری و ارائه پایان‌نامه در آن روزگار با امروز در چیست؟

آن موقع ماجرا خیلی جدی‌تر بود. اصلا همه چیز جدی تر بود. معلم ارزش بیشتری داشت، دانشجو هم جایگاه بالاتری داشت و البته یک دلیلش هم کثرت دانشجویان امروز است که این فراوانی زیاد هم تا حدودی در این ماجرا تاثیر گذاشته است. چقدر لیسانس و فوق‌لیسانس زیاد شده آن هم مدارکی که تنها جواز گذراندن معیشت و زندگی است و نه نمایانگر عشق و اشتیاق به علم و بالا بودن سطح دانش.

شما روزگاری موضعگیری‌هایی هم درباره خط و رسم‌الخط فارسی داشتید که خیلی هم سر و صدا کرد، ماجرای آن چه بود؟

مهم‌ترین حرف من در آن زمان الف‌های چهارم بود که با آن مشکل داشتم، این که چرا لیلی بنویسیم و لیلا بخوانیم یا مصطفی، مرتضی، اسمعیل و... همین طور چند تا حرف داریم که صدای سین می‌دهد (س، ص، ث) چند مدل حرف داریم که صدای «ز» می‌دهد (ز، ظ، ض) من معتقدم که این تنها درد بی‌درمانی است برای بچه‌های دبستانی.

حرف من همین دو مورد بود، اما متاسفانه سر و صدایی راه انداخت چون زمانی که من در قم بودم، برخی جوانان نامه‌ای نوشتند و از من حمایت کردند که نماینده مجلس شورای ملی شوم، از طرفی فردی هم بود که روزنامه‌ای داشت که ایشان تحت تاثیر همین ماجرا و از ترس این که من نماینده بشوم و جای دوست او  طباطبایی نماینده قبلی  را بگیرم، ایشان (طباطبایی)‌ هم به دست و پا افتاد و نوشت که مصفا گفته است خط قرآن باید تغییر یابد که این موضوع آنقدر بین مردم پخش شد که پدر من دو شب خوابش نمی‌برد. یادم هست که رفتم پیش آیت‌الله بروجردی و ماجرا را گفتم و خدمت ایشان عرض کردم که من هرگز چنین حرف و اعتقادی ندارم و ایشان هم فرمودند که من شما را می‌شناسم و اصلا نگران نباشید.

البته نکته دیگری هم وجود داشت که آن هم به سعید نفیسی و اطرافیانش بازمی‌گشت، آنها می‌خواستند خط ما را لاتین کنند که این ماجرا با کار من به طور کل متفاوت بود، کاری که سعید نفیسی از آن حمایت می‌کرد ریشه در روابط رضاشاه و ترکیه (آتاتورک) داشت که البته من معتقدم کار خلاف و خطرناکی بود برای این که تمام گذشته ما از بین می‌رفت، زیرا ترک‌ها چیزی نداشتند از دست بدهند، ولی ما سرمایه و ثروت عظیمی را از دست می‌دادیم، به هر حال عده‌ای مقاومت کردند و این کار صورت نگرفت.

به عنوان سوال پایانی جناب مصفا استحضار دارید که کار تصحیح متون و نسخ کهن بسیار مشکل و دشوار است و کسی که می‌خواهد این کار را انجام دهد، باید اشراف کاملی بر مطالعه متون کهن، شناخت سبک‌شناسی و... داشته باشد در روزگار ما هرچه جلوتر می‌رویم از تعداد مصحح‌های بزرگ کاسته می‌شود، چرا؟

اولین و مهم‌ترین نکته این است که معلم نداریم. انگشت‌شمار هستند کسانی که توان تصحیح را داشته باشند و در دانشجوها هم آن اشتیاق وجود ندارد.

این آسیب چه خطری را می‌تواند در پی داشته باشد؟

مهم‌ترین آن این است که سنت گذشته خودمان را از دست می‌دهیم، اگرچه معتقدم مقداری از آن را بر اثر بی‌دقتی و بی‌توجهی همین امروز هم از دست داده‌ایم. کسانی که در راس امور فرهنگی قرار می‌گیرند، باید اهلیت این کار را داشته باشند.

سینا علی‌محمدی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها