نگاهی که از حادثه عشق تَر است

2 هفته پیش نامه‌ای از محمد به دست ما رسید که در آن درباره مشکلات عاطفی‌اش نوشته بود. مشکلاتی که بیشتر ناشی از بیکاری و نامشخص بودن آینده او بود. محمد در آن نامه نوشته بود که دارد فرد مورد نظرش را به خاطر بیکاری و به خاطر این که نمی‌تواند هر چه زودتر سرمایه‌ای برای خود جور کند از دست می‌دهد.
کد خبر: ۲۶۱۸۸۵

به نظر ما محمد داشت عجله می‌کرد و خیلی زود تن به قضاوت داده بود، اما خب اصولا آدم‌های عاشق حساب و کتاب و منطق سرشان نمی‌شود.

حالا حمید از برازجان نامه‌ای برای او نوشته که می‌خوانید: «محمد عزیز سلام. من حمید هستم و از شهر کوچکی به نام برازجان برایت نامه می‌نویسم. با خواندن نامه تو روزهای گذشته من درست مثل پرده سینما از برابر من گذشت. روزهایی که مثل تو در بلاتکلیفی محض به سر می‌بردم و نمی‌دانستم چه کار باید بکنم و به کجا باید پناه ببرم، اما می‌دانی آن روزها با تمام سختی‌هایش گذشت و حالا من مانده‌ام و تجربه‌ای که از آن روزها نصیبم شد.

من هم مثل تو عاشق شدم و تصمیم داشتم که حتما با فرد مورد نظرم ازدواج کنم. به خاطر رسیدن به این هدف هم هر کاری کردم. حتی مدتی با وجود این که دانشجوی مهندسی بودم رفتم و در یک مغازه شاگرد شدم و به حقوق بسیار کمش هم راضی بودم چون فکر می‌کردم می‌توانم هر جور شده مقداری از این پول را پس‌انداز کنم و کمی جلو بیفتم، اما خب صاحبکارم آدم درستی نبود. آخرش هم بهم تهمت بست و مرا بیرون انداخت بی‌آن که حق و حقوقم را بدهد. بگذریم. متاسفانه بالاخره تلاش‌های من به جایی نرسید و نتوانستم به فرد مورد نظرم برسم.

چون به هر حال برای او خواستگاران بهتری وجود داشت و او نتوانست بیشتر از این در برابر خانواده‌اش مقاومت کند و خلاصه که همه چیز تمام شد.

جمله «همه چیز تمام شد» معنای بسیار تلخی دارد که امیدوارم تو هرگز طعم آن را نچشی. دیگر برایم هیچ بهانه‌ای برای ادامه دادن وجود نداشت. دیگر هیچ انگیزه‌ای برای زندگی کردن نداشتم. مدتی عجیب به فکر خودکشی افتاده بودم و فکر می‌کردم باید این کار را انجام دهم، اما خب راستش را بخواهید، ترسیدم. یعنی هر چقدر با خودم دو دو تا چهار تا کردم دیدم نمی‌توانم این کار را بکنم. از عاقبتش می‌ترسیدم. می‌ترسیدم آن دنیا هم گرفتار عذاب شوم و خدا مرا نبخشد. خلاصه که بی‌خیال شدم.

دانشگاه را هم ول کردم و افتادم به قول معروف در تور رفقای ناباب. نمی‌دانم این به اصطلاح رفقای ناباب چرا همیشه این جور وقت‌ها سر راه آدم سبز می‌شوند. درست وقتی که تو نه اعتماد به نفس داری و نه می‌توانی در برابر پدیده‌هایی که در زندگی‌ات ظاهر می‌شوند درست تصمیم بگیری و برخورد مناسبی داشته باشی.

خب عاقبت نشست و برخاست با رفقای ناباب هم که مشخص است دیگر چه می‌شود. معتاد شدم و این تازه آغاز سقوط من بود. من تا آخر خط رفتم. تا آخر جایی که یک آدم ناامید و شکست خورده می‌تواند برود، اما دوستان دانشگاهم به دادم رسیدند.

2 هفته پیش نامه‌ای از محمد به دست ما رسید که در آن درباره مشکلات عاطفی‌اش نوشته بود. حالا حمید از برازجان نامه‌ای برای او نوشته

بعد از 2 سال آنها دوباره پیدایم کردند چون ارتباطم را با همه آنها قطع کرده بودم. آنها پیدایم کردند و مرا به مرکز ترک اعتیاد بردند. در آن جلسات بود که خودم را شناختم. آنجا بود که فهمیدم این همه سال چقدر ضعیف بودم. آنجا بود که فهمیدم خیلی با واقعیت وجودی یک «مرد» فاصله دارم و به خاطر همین تصمیم گرفتم خودم را از بیخ و بن عوض کنم. خیلی سخت بود. خیلی وسوسه شدم. خیلی عذاب کشیدم، ولی عاقبت توانستم بر خودم غلبه کنم. همه چیز را از صفر شروع کردم. شدم یک آدم دیگر. آدمی که هیچ کس او را نمی‌شناخت جز خودم! آدمی که ذره ذره‌اش را خودم ساخته بودم و به خاطر همین می‌دانستم که مثل یک دیوار محکم است و دیگر نمی‌شکند. حالا این حرف‌ها را نزدم که ناامیدت کنم یا خدای نکرده بگویم چنین سرنوشتی انتظار تو را می‌کشد. نه این طور نیست فقط می‌خواهم بگویم اگر خدای نکرده نتوانستی به فرد مورد نظرت برسی همه چیز را تمام شده فرض نکن. فکر نکن دیگر هیچ کاری نمی‌توانی بکنی. فکر نکن که زندگی تمام شده است و تو هیچ راهی برای ادامه دادن نداری. باور کن و ایمان داشته باش که عشق فقط و فقط بخشی از زندگی است. هیجانی که در یک برهه‌ای آدم باید به آن دچار شود تا بتواند دید وسیع‌تری به زندگی پیدا کند. عشق نباید این همه ویرانگر باشد. اگر ویرانگر بود به آن که عشق نیست. عادت یا خودخواهی یا تمامیت خواهی یا هر چیز دیگری است که می‌توان برای آن اسم گذاشت ولی عشق نیست. پس خواهش می‌کنم همه چیز را منوط به رسیدن به فرد مورد نظرت نکن. از کجا معلوم که تو با او زندگی خوبی داشته باشی؟ از کجا معلوم که بتوانی به همه چیزهایی که می‌خواهی برسی؟ اصلا از کجا معلوم که او همان فرد مورد نظر تو باشد یا نباشد. همه چیز را بسپار به خود زندگی و سعی کن با جریان زندگی پیش بروی. تن بده به خواسته آن که از تو برتر است و با تمام وجود جمله خدایا راضی‌ام به رضای تو را برای خودت معنی کن. سعی کن معنی این جمله را درک و کنی به آن تن دهی. آن را بپذیری. آن وقت می‌بینی هر اتفاقی که در زندگی‌ات می‌افتد نه‌تنها فاجعه نیست که همه رحمت است. رحمت از سوی کسی که صلاح و مصلحت تو را بهتر از تو می‌داند و به خاطر همین است که تو بنده اویی و او خدای تو است. امیدوارم که موفق باشی و به فرد مورد نظرت برسی. امیدوارم هر چه زودتر یک کار خوب پیدا کنی و تمام هدف‌های زندگی‌ات را جامه‌عمل بپوشانی. من هم برای تو دعا می‌کنم. هم برای تو و هم برای همه کسانی که ایمان دارند بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق‌تر است... .

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها