در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
بهبه نخود خاله، چرا تو را یادمان نباشد. یادمان بود ولی فکر کردیم وسط آبگوشتی، چیزی گیر کردهای و خلاصه کافه را بیخیال شدهای. بنده وبلاگ ندارم. یعنی همت و پشتکار وبلاگ زدن ندارم اگر هم بزنم فقط یک پست در آن میگذارم و بعد اصلا به طور کلی یادم میرود که چیزی به نام وبلاگ هم وجود داشته است. بله... خلاصه این جوری.
«برای زندگی کردن سوال زیاد است. برای نان درآوردن و برای بهتر زندگی کردن سوال زیادتر! بخصوص برای ما و امثال مایی که توان سیر کردن شکم خودمان را هم نداریم و هنوز به هفته اول ماه نرسیده پولهایمان تمام می شود آن وقت... برای ما زندگی این است ما متاسفانه نمیتوانیم برای زندگی تصمیم بگیریم و تنها این زندگی است که هر جور که دوست دارد برای ما تصمیم میگیرد.» محمود فخرالحاج، چرا اینقدر تلخ؟ در ضمن ملاحظه کوتاهی و بلندی نامه را اصلا نکن. هر چه میخواهد دل تنگت بگو. هر چه نامهها بلندتر، نیش ما بازتر!
مینا از مشهد باز گفتی سنت برای کافه بالا است. البته خدا را شکر که بالاخره فارسی نوشتی. راستش ما دیگر داریم به این نتیجه میرسیم که اصلا نامههای پینگلیش را نخوانیم! یعنی نمیخوانیم! چون واقعا عذاب الیم است. ببخشیدها، حالا نگویید این کافه چقدر خودخواه است و این حرفها! ولی باور کنید چشمهای ما دارد باباقوری میشود ما هم که از عینک متنفر. خلاصه میتوانیم، پس میخواهیم نباشیم 100 سال سیاه! در ضمن این قدر هم ناشکری نکن. حیف که ما یک خواهر بیشتر نداریم و این خواهرمان فقط و فقط همین وروجک را میخواهد وگرنه ما از خدایمان بودکه خانهمان پر میشد از خواهرزادهها و برادرزادهها و ما همین جور وسطشان غلت و واغلت میزدیم. خیلی خوبه... خیلی...
«سلام کافه کاغذی. الان که دارم این مطلب رو مینویسم 8 روز هست که نخوابیدم. اونهایی هم که خوابیدم ایستاده خوابیدم. بگو چرا؟ بله درست حدس نزدید! حاج آقای فلاحتی، خونه رو زدن به بنایی. عمله و کارگر و سیمان و آجر و مصیبت. پاتکهای بنایی رو هم گرفته و حاج آقا، من، یعنی مهندس مملکت رو هم به بنایی گرفته و من با وجود اون همه دغدغه درسی فقط از روی اختیار! نه اجبار به این کار تن دادم. همش هم رضا بیا،رضا برو، رضا فرغون رو بیارو... بله. تا حالا یک عدد فرغون پر از آجر سنتی (از اون 30 کیلویی هر کدام) رو 7 کیلومتر راه بردی، اون هم مسیر پر از سنگلاخ و سر بالایی. هامو شاکیم. دل حاجی به حال عمله مسوزه، به حال مو نمسوزه. تازه اون پول میگیره، مو... چهار کلمه هم که مخوام درس بخوانم یک دفعه یک استانبولی گچ میریزه روی هیکلمان. ای بدبخت اسکندر. ها حتما میگی چرا نمری کتابخانه و... اولا که پس کی بالا سر این عملهها باشه؟ دوما اون جور جاها حال نمده. ها خیلی ساکته. عطسه مزنی، همه نگات مکنن. البته مو کتابخانه رفتم، ولی فرداش که رفتم اونجه، دیدم هیشکی! نیامد. تحقیق کردم فهمیدم همشان بسترین مریضخانه.چون بس خندیدن. تقصیر مو هم نبود. چند تا واقعا فتوکپی هری پاتر و دامبلدور و پروفسور اسنیپ و... بودند. مو هم هی مگفتم اسنیپ، اون کتاب معجونها رو اینقدر نخوان یا هری، جان مادرت انقدر به زبان مارها حرف نزن. اصلا وقتی آمدم بیرون با خودم میاندیشناکیدم که اینجه کتابخانه بود یا مدرسه هاگوارتز. اما بپا اون فرغون رو خب مو درم مطلب منویسم. نگاه جان ما، حالا موقع امتحان مپرسن موش رون ویزلی کی بود یا شما علی الحساب این انتگرال رو بگیرید؟... فکر کنم اگر از19 واحد، مو سه واحد پاس کنم، در حد جابهجایی کوه زاگرس با آلپ کار کرده باشم. این رو جدی مگم خیلی خیلی سخته. یادش بخیر پارسال این موقع درسم تموم شده بود. برگه سربازی رو فرستاده بودم. برای خودم شلنگ تخته راه مرفتم. غم نداشتم که اگر دست بکنیم تو کیسه چی رنگی درمییاد؟ اصلا به مو ربط نداشت. آی کجایی روزگار علافی؟ روزگار بیکاری؟ آی، اوس احمد همه سیمان رو زدی تو دهنم. دیوار اون وره. از بس واستاده خوابیدم فکر مکنن مو جزیی از دیوارم. بله الان تخته بالای کامپیوتر هست و دارن همین جور هی این کارگرها مرن؛ هی میان. مو هم از دستی آهنگ تند گذاشتم؛ بیشتر کار مکنن. از زندگانی مو با این اوضاع و کارگرها فیلم بگیری،اسکار که هیچی؛ ولی نخل طلای کن و خرس نقرهای و کلی جشنواره اول مرهها بیا تو. تیکه تیکه کردی آجرا رو / سرتاسره دیوارها پره سیمانه. خیلی خوب مو برم. مثل که کامیون شن آمد.» بله، این هم که نامه استاد فلاحتی بود از مشهد که طبق معمول با ارسال نامهاش توانست بساط هر و کر و غش و ریسه را برای ما فراهم کند همی. خدا خیرش بدهد که دل جماعتی را شاد میکند.
الف. میم عزیز راست میگویی. اعتیاد به روزنامه و کتاب، بهترین نوع اعتیاد است. ما که خودمان سینهسوختهاش هستیم. حالا با بخشی از فعالیتهای خانم الف. میم آشنا میشوید: «الف.میم کشاورز نمونه گزارش میدهد که دوتا سیبزمینی بزرگ حاصل برداشت بهاره باغچه حیاط بود و البته در حال داشت مقداری گل و بوته و کاشت نخودفرنگی هم هست.
این باغبونی واقعا خوب هست و شما میتونید امتحان کنید،کلی درصد امید به زندگی رو افزایش میده، به این ترتیب که در ناامیدی مطلق ناشی از هزار بدبختی چند تا پیاز گل میکارید و لب باغچه مینشینید و جای پیازها رو که الان زیر خاک هستند رو نگاه میکنید و هی مثل گالیله بود، کی بود؟ میگید: من میدونم من میدونم نمیشه، سبز نمیشه، اما چند هفته بعد پیازها سبز میشن و گل میدن و خشک میشن و دریغ از ذرهای التفات که به کارهای شما داشته باشن. اینجاست که شما به این درک میرسید که دنیا کار خودشو میکنه و راه خودش رو میره و حسابی هم درست میره و حالا تو هی بشین دلقکبازی درآر (به خودم بودم...) خب در واقع من عاشق درختم. یعنی عاشق دیوانه. عاشق افرا، زردآلو، بید، انار، نارنج، کاج، گردو راستی این ماجرای جومونگ الف. میم هم خواندنی است: «چند روز پیش که ملال از در و دیوار خونه ما که فقط من و مادرم توش بودیم میبارید، هر دو نشسته بودیم جلوی تلویزیون و من روی جومونگ نگه داشتم و به مادرم میگم که: مامان، میدونین درباره چی هست؟ یه کم تعریف کنید که اینو ببینیم، بقیه کانالها هیچی نداره. مادر ما با صدای نامطمئن: یه چیزایی بچهها برام تعریف کردن... نیگا اون دختره که لباسهاش صورتیه جومونگه، بعد مثکه شاهزاده است و برادرش حقشو خورده... من: نه...گمونم جومونگ مرد هست مامان. نه جومونگ آخه اسم دخترونه است.از کجا میدونید مادر من؟ نکنه کرهای بلدین؟... اصلا ولش کنید کدومش سوساناست که مردم به خاطرش خودکشی میکنند؟ فکر کنم اون لباس آبیه باشه...چرا؟ چون بچهها گفتن که دهنش کجه( !30 ثانیه بعد) الف.میم: ولی اینا که همشون دهنشون کجه...» این نکته هم به مذاق سردبیر خیلی خوش آمد که: «کافه جان دقت کردین که الف.میم با نسل سوم تله پاتی دارد؟ اون از جورج اوول و بعدشم کریستین بیل که این هفته شوالیه تاریکی رو بعد قرنی دیده بودیم و به جای این که مثل این عناصر روشنفکر تو کف هیث لجر باشیم، از کریستین بیل کیف میکردیم و تازه حتی با سردبیرتون... اوایل عید بود البته، همینجوری آهنگ توی گوشمون بود و رفتیم روزنامه بیاریم برای شیشه پاک کردن که حس کردیم چیزی رو که الان توی گوشمون داره خونده میشه، روی کاغذ دیدیم. همون شعر فکر کنم شفیعی کدکنی که میگه: در نیم روز روشن، وقتی بنفشهها را با برگ و ریشه و... کف کردیم و روزنامهها رو برگردوندیم و رسیدیم به ستون سردبیر شما توی صفحه اول. اون آهنگه رو فرهاد مهراد خونده، خیلیم قشنگه، برسه به دست سردبیرتون.»
قایق شکسته، واقعا درباره من این جوری فکر کردی؟ چرا فکر کردی که من چنین کاری میکنم؟ آخه چه جوری به این نتیجه رسیدی؟ فیالواقع دلمان میخواهد سرمان را بکوبیم به دیوار. نه خیر آبجی خانم، ما هم مثل خود شما هستیم. این وصلهها به ما به هیچوجه نمیچسبد. دهه! در ضمن دلمان هم کلی آب شد و غبطه خوردیم که آن همه خوراکیهای خوشمزه نوشجان فرمودید. ترکید، مردم صفحه ترکید... برویم دنبال کار و زندگیمان... تا هفته بعد عزت همگی زیاد.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: