نور خورشید به طور مستقیم به کله مسافر میتابید به طوری که از سر او بخار بلند میشد. مرد مسافر خیلی خسته شده بود و از گرمای بسیار ناتوان و از صاحب الاغ خواست تا کمیاستراحت کند. از الاغ پیاده شد و زیر سایهاش روی زمین نشست و مقداری استراحت کرد. پس از چندی صاحب الاغ نیز احساس خستگی و گرما کرد و خواست کمی استراحت کند، ولی زیر سایه الاغ دیگر جایی برایش باقی نمانده بود. او جلو آمد و به مسافر گفت قربانت گردم... از زیر سایه الاغ بلند شو. مسافر با تعجب به او نگاه کرد و گفت: چی؟! صاحب الاغ دوباره گفت: از زیر سایه الاغ من بلند شو... تو الاغ مرا کرایه کردهای... سایه اش را که کرایه نکردهای. مرد مسافر به صاحب خر گفت: وقتی که من آمدم و الاغ را کرایه کردم تمام الاغ را کرایه کردم و سایه الاغ هم جزیی از آن است. صاحب الاغ قبول نکرد و بحث آنها بالا گرفت و همینطور که در حال مشاجره بودند، الاغ فرصت را غنیمت شمرد و پا به فرار گذاشت. زمانی که آنها به خودشان آمدند، دیدند که در وسط بیابان تنها ماندهاند و الاغ نیست و حالا نه هیچ سایهای بود که زیر آن استراحت کنند و نه الاغی که آنها را به مقصد برساند. بنابراین پیاده به راه افتادند تا به آبادی برسند.
گلنوشا صحرانورد